1302 stories
·
30 followers

سانتی‌مانت

1 Comment
حتی برای خودم هم شبیه اعتراف است این‌همه چرخشی که توی این شش ماه و ده ماه و یک سال داشته‌ام. آن‌قدر که این آدمی که این‌جا نشسته و دارد باران نم‌نم تورنتو را از پشت پنجره‌ی آپارتمان یک‌خوابه‌‌ی لاگژری‌ای که شرکت فخیمه برای مدت یک ماه برایش گرفته نگاه می‌کند هیچ آن آدمی نیست که دو ماه پیش بود و هیچ آن سیاوشی نیست که یک سال پیش و هیچ‌تر که قبل‌ترش.

از پست‌هایی که با «از یک جایی به بعد» شروع می‌شدند نفرتم می‌گرفت. حالا اما دارم با خودم فکر می‌کنم که دقیقاً همین است. از یک جایی به بعد آدم فکر می‌کند، من فکر کرده‌ام که آن چیزی که خوش‌حالم می‌کند خیلی و زیادی فرق دارد با آن چیزی که برای خودم توی این سی و خرده‌ای سال رسم کرده‌ام. آن‌قدر دور است که گاهاً غصه‌ام می‌شود از این‌همه وقتی که زده‌ام گلاب به روی‌تان، به آلت گاو و حالا باید تازه بفهمم که پانزده دقیقه و فقط پانزده دقیقه زندگی کردن توی دنیایی که آدم دلش بخواهدش سگش می‌ارزد به عمری زندگی کردن توی دنیایی که آدم نخواهد اما تویش امنیت شغلی داشته‌باشد و سیوینگ و کوفت و زهرمار.

بغض می‌کند. ثانیه‌ای بعد سوادی از «بعد حرف می‌زنیم» می‌شنوم و ارتباط قطع می‌شود. پرتاب می‌شوم به ساعت چهار صبحی که با تیمِ توی کانادا جلسه داشتیم. آن‌جا صبح علی‌الطلوع بود و من داشتم از خواب‌آلودگی تلف می‌شدم. از پشتِ پنجره‌ی اسکایپ خیره مانده‌بودم به صورت‌های‌شان و با خودم می‌گفتم که کاش کسی بود که ایرکانی را که داشت مستقیم باد سرد را می‌فرستاد به سمت پهلوی چپم، خاموش کند. یک ساعت و بیست دقیقه طول کشید. من؟ غمگین بودم. من باید آن‌جا می‌بودم.

آدم‌ها اسمش را بگذارند ریسک یحتمل، یا شاید قمار مثلاً. من اما اگر مجبور باشم اسمی چیزی رویش بگذارم، می‌گویم «رستگاری». آن‌جا که می‌گویی من با این خوش‌حال‌ترم و هرچه باداباد، آن‌جا ساعت پنج است و شما آماده‌اید که یک لباس گرم سبک ِ پاییزه بپوشید و بزنید بیرون و توی خیابان بارانی راه بروید و با خودتان بگویید «تمام شد. من خوش‌حالم». حالا به خاطر قرص‌ها باشد یا هرچه، لباس گرم پاییزی قطعن حال نرم خودش را دارد که مست را مسجد و کنشت یکیست.

می‌نویسم «ببخشید» و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم.


Read the whole story
paradoxi
12 days ago
reply
پانزده دقیقه و فقط پانزده دقیقه
Share this story
Delete

فلسفه دیوانه شده است

1 Comment

ژان فرانسوآ براینشتین فیلسوف است و در دانشگاه سوربن درس می‌دهد. شاگرد ژرژ گانگیلم بوده و گانگیلم شاگرد باشلار. کتاب او با عنوان «فلسفه دیوانه شده است» روزهای آخر ماه سپتامبر در فرانسه منتشر شد. مطالعات او بر تاریخ و فلسفه علم است.
ژان فرانسوآ براینشتین به سراغ جریان‌های فلسفی معاصر  آمده از ایالات متحده امریکا رفته و متون مؤلفین را مطالعه کرده و کتابش را نوشته است. تئوری جنسیت، رابطه حیوان- انسان، پایان زندگی. نام‌هایی مانند ژان مونه، ژودیت بوتلر، پتر سینگر، دونا هاراوی. صاحبان نظریه‌های آمده از دنیای آنگلوساکسون: هویت جنسی از هویت سکسی جداست؟ حیوان موجودی حساس است؟ باید اوتانازی را قانونی کرد؟  
زئوفیلی، داشتن رابطه جنسی با حیوان در صورت رضایت حیوان. 

از او می‌پرسند: در کتاب شما تناقضی هست. از یک سو انسان هیچ‌وقت چون امروز به رفاه و سلامت وسواس نداشته و از سویی دیگر از نظر شما به پایانش نزدیک می‌شود. 

ژان فرانسوا براینشتین پاسخ می‌دهد:  پزشکی معاصر پس پشت اشکال مداخله‌گرانه‌اش می‌پندارد که می‌توان جسم را به طور رادیکال تغییر و تحول داد. جراحی زیبایی بنیادگرا هر تغییر قابل تصوری را ارائه می‌کند: «یهتر از خوب». ما در عصر پزشکی معالجه‌گر به معنای سنتی آن نیستیم. بلکه در عهد پزشکی بهتر کردن، بیشتر کردن‌یم.  پزشکی دیگر حدودی نمی‌شناسد. امیدوار است که مسئله مرگ حل شود. اتوپیای ترانس‌اومانیست‌هاست. 

در حال حاضر البته اینها خوب پیش نمی‌رود. تغییر سکس دشوار است، ما همچنان پیر می‌شویم و می‌میریم. چنین است که بعضی  از اینکه به این جسم فانی وابسته‌اند غافل‌گیر و مأیوس می‌شوند. جسمی که مقاومت می‌کند. آن‌وقت نه ضرورت را می‌فهمند و نه به پایان رسیدن را. افسرده می‌شوند و ترجیح می‌دهند تکلیف‌شان را با جسم روشن کنند با چیزی که این عاملان ترانس‌اومانیست مانند ربسون  «گوشت» می‌نامند. نزد اینها که وجدان خود را پاک می‌دانند و پاک می‌خوانند جسم معنی ندارد و چنین است که ما در نوعی عرفان تازه جاخوش می‌کنیم. آن الحاد مسیحی که جسم را تحقیر می‌کرد.
انسان پایانش را آرزو می‌کند چراکه جدایی‌ناپذیری ماده و روح را نمی‌پذیرد. آرزو می‌کند که جایش را نوع-گونه‌ای دیگر تکامل‌یافته‌تر بگیرد. تنها متشکل از روح.

  کتاب فلسفه دیوانه شده است، بعضی از جریان‌های معاصر فلسفه امریکایی را مانند ژان مونه، ژودیت بوتلر، پتر سینگر، دونا هاواوی که باعث و بانی بحث‌های روشن‌فکرانه‌ای هستند که نه تنها فرانسه را، جاهای دیگری را هم آبیاری می‌کند، تحلیل می‌کند.
ژان فرانسوآ براینشتین معتقد است دلیل موفقیت این بحث‌ها در این است که با دغدغه‌هایی مشروع پیوند خورده. چه کسی از شرایط  دام‌داری صنعتی به خشم  نمی‌آید؟ چه کسی متوجه این نیست که پیش‌رفت پزشکی مسئله پایان زندگی بیمار را طرح نمی‌کند؟ چه کسی از تبعیض اعمال شده به دلیل گرایش‌های جنسی تکان نمی‌خورد؟ اما پس پشت این پرسش‌های مشروع و احساسات نشان داده شده، مسئله‌ای بغرتج‌تر ترسیم شده را می‌بینیم. 

اگر انسان و حیوان یکی باشد، با امر زیبایی و غیریت چه کنیم؟ بهتر نیست از هر دو انسان و حیوان دفاع کنیم. آیا در آزادسازی اوتانازی، راه‌حلی ساده، خطر تشخیص چه کسی لایق زیستن و چه کسی، کدام زندگی لابق ماندن است را مشاهده نمی‌کنیم؟
اگر فکر کنیم که جنسیت یک انتخاب است، فراموش نمی‌کنیم که جسم یک واقعیت است؟

پاسخ دانشگاهیان عالی‌رتبه امریکایی که بنیادگذاران واقعی این رشته‌های مطالعاتی جدید هستند: مطالعات جنس، مطالعات حیوان، بیواتیک، اغلب نامعقول و ترس‌ناک است. 
به همین دلیل بود که من خواستم عناصری از بحث را در اختیار فرانسویان بگذارم که در حال حاضر شناخته شده نیست. اتیک کار متخصصان نیست، وظیفه تک تک ماست. 

از او می‌پرسند: به نظر می‌رسد که این جریان‌های فکری وسواس مهار جسم را دارند در حالی که واقعیت جسمانی را انکار می‌کنند. 
پاسخ می‌دهد که مسئله این جریان‌ها مهار جسم نیست، محو کردن آن است. واقعیت آن را انکار کردن است. وسوسه عرفانی نزد کسانی چون بوتلر یا دونا هاراوی خود را نشان می‌دهد.  تکلیف را نه تنها با جسم با سکسوآلیته هم روشن می‌کنیم. ژیژک این را فهمیده بود. لذت دیگر، مستقیم یا غیرمستقیم به سکسوآلیته مربوط نیست با پرفورمانس‌هایی گوناگون ارتباط دارد. 

در باره مرگ مغزی تاکید می‌کنند که ما وقتی تفکر بیدار و عقلایی نداریم مرده‌ایم. تنها تفکر اهمیت دارد باقی کارکردهای حیات به حساب نمی‌آید. اعتباری ندارد. 
اینها ادعا می‌کنند که به متون فوکو تکیه می‌کنند در حالی که قراموش می‌کنند که میشل فوکو در «تولد کلینیک» بر وجود سنگین، معمایی و ضروری آنچه او « سنگ سیاه جسم» می‌نامید اصرار می‌کند. 

از او می‌پرسند که در کتابش به جمله معروف نویسنده انگلیسی چسترتون اشاره کرده که می‌گوید: «دنیا پر است از فضایل قدیمی مسیحی به جنون رسیده» که ادامه‌اش کمتر معرفی شده: «به جنون کشیده چراکه منزوی از هم و سرگردانند». 

پاسخ می‌دهد که بله، دونا هاراوی بر این تکیه می‌کند که «روح و روان» او تحت تأثیر دوران کاتولیکی است. 
پروژه دیگری که از احساسات خوب رحمانی مسیحی به یک معنی، به نتایجی کاملا برعکس منجر می‌شود، از مرگی آرام آغاز می‌شود و به توجیه کودک‌کشی می‌رسد. دل‌سوزی برای حیوانات به نفی تفاوت میان حیوان و انسان می‌انجامد تا آنجا که انجام آزمایش‌ها بر دراغما رفته‌ها را بر حیوانات ترجیح می‌دهد. 

او می‌گوید شاید وحدتی میان این جریان‌ها نباشد اما بسیاری از این مؤلفان مانند سینگر و هاواوی در اغلب بحث‌ها شرکت می‌کنند. اشتباه مشترکشان این است که واقعیت را به حساب نمی‌آورند و خود در در دلایل عقلایی ناب و فایده‌گرایی رها می‌کنند. بهترین مثال را نظریه «بخت‌آزمایی بقا» جان هاریز ارائه داده. این مؤلف انگلیسی توصیه می‌کند که اگر دو فرد به دو عضو مانند یکی قلب و یکی شش نیاز داشته باشد می‌توان حان نفر سومی را از او گرفت تا اعضایش به دو نفر اول برسد و بدین صورت ما دو نفر را نجات داده‌ایم. از نقطه‌نظر حساب‌داری فایده‌گرا، یکی داده‌ایم و دوتا به دست آورده‌ایم. 

اشتباه مشترک دیگرانشان این است که می‌خواهند مفهوم حدود را محو کنند. ساده‌لوحانه بر این باورند که ناممکن ممکن نیست. که می‌توانند تمام واقعیت را به دست آورند. بر آن چیره شوند.

او می‌خواهد که فیلسوفانه از حدود دفاع کنیم. می‌گوید هدف همه مؤلفانی که او در کتابش مطالعه کرده  آشفته‌کردن، آمیختن و برهم‌ریختن و در نهایت از میان برداشتن حدود است. که نتایجش به بی‌چارگی و پریشانی منجر خواهد شد. هاراوی مشتاق وجودهای بی‌مرز است یا درمرز، «هیولا». متوجه نیست که اگر حد و مرزی نباشد، هرسرپیچی و شورشی از بین می‌رود.  برای اندیشه‌ای که خود را  سرکش می‌داند، خوب نیست. 

بشریت به دور همین حدود شکل گرفته است. وگرنه ما دوباره به طبیعت بازمی‌گردیم. یعنی که از نقطه نظر علوم طبیعی است که می‌توان از استمرار سخن گفت. دنیای انسانی، دنیای حدود است،  در آن قاعده هست، ارزش هست، دنیای دسته‌بندی و نام‌گذاری‌هاست. اتوپیای آنها «کمپوستیسم» است. بازگشت ما به کمپوست. انسان نزد او مسیر بدی را انتخاب کرده، مسیر homo را و نه مسیر  humus را که یعنی خاک. ما باید تبدیل به کمپوست شویم و در بازسازی زمین و خاک شرکت کنیم. 

برای من مهم است که که ما به اندیشه حدود بازگردیم و آن را بازیابیم. چرا که به دور همین حدود است که هویت و هستی انسانی ساخته می‌شود. این به معنای بینشی دفاعی یا بسته از حدود نیست. حدود برای این است که از آن عبور شود. زیر سوآل برده شود. همانطور که ژرژ گانگیلم نشان داده است همیشه تکثری از معیار و هنجار وجود دارد، امکان این هست که با اینها بازی شود. 
از حدود گفتن به معنی ثابت‌بودن و بی‌تحرکی انسان نیست. اگر حدودی نباشد که انسان از آن عبور کند پیش‌رفتی نخواهد بود و ماجرای انسان به پایان آن خواهد رسید.


Read the whole story
paradoxi
12 days ago
reply
می‌خواهند مفهوم حدود را محو کنند. ساده‌لوحانه بر این باورند که ناممکن ممکن نیست. که می‌توانند تمام واقعیت را به دست آورند. بر آن چیره شوند.او می‌خواهد که فیلسوفانه از حدود دفاع کنیم. می‌گوید هدف همه مؤلفانی که او در کتابش مطالعه کرده آشفته‌کردن، آمیختن و برهم‌ریختن و در نهایت از میان برداشتن حدود است. که نتایجش به بی‌چارگی و پریشانی منجر خواهد شد. هاراوی مشتاق وجودهای بی‌مرز است یا درمرز، «هیولا». متوجه نیست که اگر حد و مرزی نباشد، هرسرپیچی و شورشی از بین می‌رود.
Share this story
Delete

فرار کردن و فرو رفتن و محو شدن

1 Comment
تقریبا یک سال و نیم پیش وقتی زندگی در اهواز را رها کردیم میان شهرهایی که برای زندگی کردن می‌توانستیم انتخاب کنیم، تهران را انتخاب کردیم تا من نقاشی یاد بگیرم. سه سال زندگی کردن در اهواز و صبح تا شب فقط نقاشی کشیدن نیازم را به معلم داشتن آنقدر پر و سرریز کرده بود که دیگر جایی برای فرار کردن نداشتم، گاهی ساعت‌ها دنبال چیزی که بلد نبودم لابه‌لای تمامی سوراخ‌های اینترنت و کتاب‌ها می‌گشتم ولی چیز خاصی نصیبم نمی‌شد، اطرافیانم که تقریبا همه‌شان دستی بر آتش نقاشی داشتند چیزهای به درد نخورشان را به سمتم پرتاب می‌‌کردند و من از خست و ناخن‌خشکی‌شان در چیز یاد دادن حالم به هم می‌خورد و کمتر سراغشان می‌‌رفتم، به تهران که رسیدم وقت را تلف نکردم و با معلمی که از چند ماه پیش نشانش کرده بودم تماس گرفتم و او با صدای خشک و سردی بهم گفت سالی یک گروه بیشتر نمی‌پذیرد و من باید تقریبا یک سال منتظر بمانم.
دقیقا یک سال منتظر ماندم، واقعا برایم دردناک بود یک سال وقت تلف کردن اما خوب می‌دانستم به جز «ثمیلا» هیچ معلمی را نمی‌خواهم، طی یک سالی که منتظر شروع شدن کلاس‌هایش بودم دو ماه دو ماه وقتم را در کارگاه‌های نقاشی معلم‌های ریز و درشتی گذراندم و بعد از تماشای هر کدامشان بیشتر و بیشتر فهمیدم از هیچ کدام اینها چیزی یاد نمی‌گیرم، برایم واضح بود به چه چیزی نیاز دارم دیگر آدم سرگردان و بلاتکلیف قبل نبودم، خوب می‌دانستم کجا هستم و برای چه کاری آمده‌ام و هرگز فریب نمی‌خوردم، کسی که جلسه اول مدل نیمه‌برهنه‌ای که بیست نفر دورش نشسته‌اند را نشانم می‌دهد و می‌گوید «ریتمیک برو توش» درکی از آموزش نقاشی ندارد، همین طور آن زن عصبی که کار هر جلسه‌اش تحقیر کردن و داد و بیداد بود یا آن مرد جوان دودی چرب که به درد دختران حشری و لاس زدن میخورد، هیچ کدامشان به وضوح معلم من نبودند اما من باید برای رسیدن به معلم دلخواهم که ندید مطمئن بودم همان موجود گرانبهایی است که من زیباترین زندگی دنیا را به خاطرش رها کرده‌ام و به منفورترین شهری که می‌شناختم پناهنده شده‌ام، یک سال را لابه‌لای این ان و گه‌ها سر کنم.
ثمیلا را را از لابه‌لای حرف‌های یکی از شاگردانش شناختم، با همان چند کلمه‌ای که از او حرف زد درباره متد آموزش سه‌‌ساله‌اش و درگیر شدنش با جزییات رفتاری آدم‌ها، فهمیدم من به او نیاز دارم، بعدها فهمیدم نقاش بزرگی است و قبل از این که یک سال انتظارم تمام شود به نمایشگاهش رفتم و او و کارهایش را برای اولین بار از نزدیک دیدم. همه چیز برایم شگف‌انگیز بود، کارهایش در قاب‌های کوچک از شهر و درختان و طبیعت بی‌جان مسحورم کرده بودند، خودش هم آنقدر متواضع و بزرگوار بود که باورم نمی‌شد در این دنیای حقیرانه ما زندگی می‌کند، واقعا به نظرم از آسمان رسیده بود وقتی دستانم را توی دستش نگه داشته بود و بی‌توجه به آدم گنده‌هایی که روز افتتاحیه نمایشگاهش دور و برش می‌پلکیدند با تمام حواس با من حرف میزد فهمیدم درست آمده‌ام. من فقط یک بار قبلا پای تلفن با او حرف زده بودم و بعد که مقدمات برگزاری کلاس شده بود گروه تلگرامی، او چند سوال درباره نقاشی پرسیده بود و من داستان‌های نسبتا طولانی رسیدنم به نقاشی را برایش نوشته بودم و او به خاطر همان چند خط، حالا دستان من را توی دستان استخوانی گرمش فشار می‌داد و از دیدنم ابراز خوشحالی می‌کرد و اینها هیچ کدام شبیه تعارف‌های روزمره آدم‌های چرند این دنیا نبود، واقعا برانگیخته‌ام میکرد و نفسم از شادی بند آمده بود.
جلسه اولی که به خانه‌اش رفتیم آخرین دفترم را با خودم برده بودم تا چندتا از کارهایم را نشانش بدهم، نمی‌خواستم خودم را به او ثابت کنم و این اولین باری بود که نمی‌خواستم خودم را به کسی ثابت کنم، حتی نمی‌خواستم ازم تعریف کند فقط می‌خواستم بگویم چقدر به یاد گرفتن نقاشی نیازمندم، اما او از چندتا از کارهایم تعریف کرد و گفت باید نظمت را بیشتر کنی، بعد که من تندتند دفترچه ناچیزم را برایش ورق میزدم دستم را گرفت و متوقفم کرد و با وحشت بهم «گفت چرا پشت این نقاشی، نقاشی دیگری کشیدی؟ تو هر دوی اینها را از دست دادی و باید از یکی‌شان کپی با کیفیتی بگیری» باورم نمی‌شد دارد حرص کارهای بی‌ارزش من را می‌خورد با آن همه بزرگی‌ای که نسبت به من از خودش نشان می‌داد هر لحظه بیشتر دلم می‌خواست لال شوم و همه‌اش بشوم گوش و چشم برای یاد گرفتن از او.
 همین کار را هم کردم، طی این چند ماه من هر روز بیشتر از قبل سعی کردم سکوت کنم و فقط به کلمات و نگاه‌ها و رفتارهایش توجه کنم و خودم را در حضورش از یاد ببرم و فقط نقاشی بکشم و بگذارم او مدام تصحیحم کند، از گرفتن مداد لای انگشتانم شروع کرد تصحیح کردنم تا نگه داشتن تخته شاسی و نشستن و نگاه کردن و نفس کشیدن و نگهداری کاغذها، آنقدر دقیق و با ظرافت چیزهای ریزی بهم یاد می‌دهد که خیال می‌کنم هر چیزی که هستم به قبل از دیدن او و بعدش تقسیم می‌شود.
از همان روز اول وقتی از خانه‌اش برگشتم از میز کارم شروع کردم خلوت کردن و دور ریختن و هر لحظه سعی کردم به نظم بیشتری برسم، در این یک ماهی که استرس سرطان بهم حمله کرده بود از بالا زدنِ وسواسم برای دور ریختن و نظم بیشتر استفاده کردم و تقریبا تمام سوراخ سمبه‌های خانه را از کاغذها و لباس‌های اضافی خالی کردم، تمام کشوها و کمدها را ریختم بیرون و دوباره چیدم و روزی که صاحبخانه عوضی طماع زنگ زد و گفت مستاجر جدید پیدا نمیکنم و شما بیایید با همان کرایه‌ای که می‌خواستید قراردادتان را تمدید کنید، شروع کردم تمام اثاثیه را جابه‌جا کردن و دور ریختن و شستن، آنقدر دور ریختم و سابیدم و دوباره از نو چیدم که همه چیزم خود به خود به نظم غیرقابل باوری رسید.از اول اردیبهشت که مداوم و سر ساعت ورزش میکردم، برنامه روزانه‌ام تقریبا منظم شده بود اما از اول تابستان که کلاس نقاشی‌ام بعد از یک سال انتظار شروع شد برنامه‌ام آنقدر قطعی و بدون تغییر شد که دیگر هیچ چیزی تکانم نمی‌داد، حتی استرس سرطان نتوانست متوقفم کند، هر روز صبح ساعت هفت شاید هم زودتر از خواب بیدار میشوم و بعد از ورزش کردن و دوش گرفتن تمرین کردن را شروع میکنم، تمریناتم را با شماره و تاریخ توی پوشه‌ مشق‌های هفتگی‌ام می‌چینم و بعد از هر دوشنبه که از کلاس نقاشی برمی‌گردم تمریناتم را بایگانی میکنم و کاغذهای نو را با دقت به تخته شاسی‌ام آویزان میکنم، لباس‌هایم که همیشه مچاله در کمدها بودندن حالا آنقدر کم و انگشت‌شمار شده‌اند که همه‌شان جایی برای خودشان دارند. چند روز پیش بعد از تمام شدن کارهای خانه به حساب موبایلم هم رسیدم، بیشتر شبکه‌هایی که وقتم را می‌گرفتند را قبلا دور ریخته بودم و حالا نوبت آدم‌ها رسیده بود، آنقدر کاربرهایی که دنبال می‌کردم را دور ریختم تا از اسکرین تایمم خجالت نکشم، این کارها را سالها پیش از آدم‌های دور و برم شروع کرده بودم و حالا فقط آدم‌هایی را برای حرف زدن و دیدن دور خودم دارم که مطلقا برایم لذت بخشند، دیگر حاضر نیستم وقتی را صرف آنهایی بکنم که بودنشان همیشه با حواشی همراه است، هیچ وقتی ندارم برای پرداختن به آدم‌هایی که دوستم ندارند و دوستشان ندارم، تراپیستم را هم دیگر نمی‌خواهم، دفعه آخر وقتی درباره ترس از سرطان و درگیری حقوقی رامین و وضعیت زندگی‌ام برایش گفتم بهم گفت «امروز خیلی حالم بد بود ولی وقتی میبینم تو با این همه بدبختی هنوز انرژی نقاشی کشیدن داری به زندگی امیدوار میشم»، همین یک جمله کافی بود برای تصمیم قطعی‌ام برای ندیدنش، دیگر حاضر نیستم پولم را صرف حرف زدن با او بکنم اما اگر او بخواهد حاضرم ازش پول بگیرم و باز هم ببینمش.
هربار که بحرانی را از سر میگذرانم و چیزهایی که با بدبختی و درد کشیدن در تنهایی بهشان رسیده‌ام جلوی فروپاشی را می‌گیرند بیشتر از قبل فقط و فقط به خودم وابسته میشوم، احساس قدرت میکنم و دیگر حاضر نیستم هیچ وقت و پولی را صرف چیزی جز سلامتی و کشیدن و خواندن و نوشتن و شنیدن بکنم، چون هیچ چیزی در این کثافت‌خانه دنیا جز همین‌ها نجاتم نداده‌اند پس باقی چیزها زباله‌هایی هستند برای دور ریختن. حتی دیگر حوصله سفر رفتن و کارهای تکراری‌ای که در پاچه بشر فرو رفته برای تحمل بی‌معنایی زندگی را ندارم، دلم می‌خواهد این سه سال که سه ماهش رفته را ساکن و بی‌سر و صدا بگذرانم، در همین حبابی که دور خودم ساخته‌ام نقاشی یاد بگیرم، هفته پیش به ثمیلا گفتم اگر این کلاس به هم بخورد خودم را میکشم او هم دستش را روی دستم گذاشت و گفت نگران نباش تو را توی آن گروه نگه میدارم و همین یک لحظه تمام امیدم برای گذراندن زندگی در این سه سال است، به وضوح میبینم حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد من در این شهر میمانم و از ثمیلا نقاشی یاد میگیرم.
Read the whole story
paradoxi
12 days ago
reply
فهمیدم من به او نیاز دارم،
Share this story
Delete

Cruel Summer

1 Comment

یکی از عادت‌های روی اعصاب بقیه‌اش این بوده که توی کتاب، فرقی نمی‌کند کتاب خودش باشد یا دیگران، یادداشت‌های بی‌ربط و باربط می‌نوشت. از ثبت نقطه‌نظرهای خودش و جواب دادن به نویسنده گرفته، تا چیزی که موقع خواندن به ذهنش رسیده. از معنی اصطلاح و کلمه‌ای، تا رویاهایش. فرقی هم نداشته چه کتابی. داستان، شعر، فلسفه. و هرچه تذکر می‌دادند فایده نداشت. منم همین عادت را از وقتی کتاب خواندنم شروع شد پیدا کردم، هنوز هم دارم و تذکر مکرر دیگران فقط باعث شد از جایی به بعد کاغذ بگذارم لای صفحات به‌جای اینکه توی خودش بنویسم. جز خودم «پیونیک» دوست صمیمی دوران نوجوانی‌ام هم این عادت را داشت. «دنیای سوفی» شاید ده بار بین ما رد و بدل شد و هربار هرکدام چیزی به آن اضافه کردیم. از حیف‌‌شده‌های زندگی‌ام آن کتاب است که معلوم نیست در کدام جابه‌جایی ناپدید شد.
اعضای خانواده دلش را پیدا کردند بعد از سه چهارسال وسایلش را بگردند و هریک از خواهر و برادرها چیزی را یادگاری نگه‌دارند. عینک و کتاب‌هایش را مادرم نگه داشت و در قفسه‌ای مجزا از باقی کتاب‌ها گذاشت. آخر یکی از کتاب‌ها با ‌خط ریز و نرمی نقل قولی از کارل لیبکنشت نوشته: «کشتی ما با افتخار و متانت به سوی مقصد خود درحال حرکت است. اگر به‌سلامت به مقصد برسد، مردن یا زنده ماندن ما اهمیت نخواهد داشت. برنامه در حال اجراست و روزی بر دنیایی آزاد انسانیت حکمروا خواهد شد» چند جمله‌ که از اولین باری که به چشمم خورد مثل متنی مقدس در ذهنم حک شد. شد ایمان ابراهیمی‌ام. شد ریسمان الهی‌ام وقتی خسته و کم‌آوده دست در هوا تکان می‌دهم. شد افسارم هربار که خواستم رم کرده رها شوم.
هربار از چرخه‌ی تبعیض‌، سلطه، و خشونت در کارگاهی حرف می‌زنم و سعی می‌کنم ابعاد درهم پیچیده‌اش را باز کنم چندنفر از مشارکت‌کنندگان می‌پرسند دانستن‌ این‌ها چه فایده‌ای دارد؟ مگر چیزی عوض می‌شود؟ ناامیدی‌ای که رنگ بی‌تفاوتی گرفته‌. رنگی که رنگ چشم‌های اغلب‌شان است. می‌گویم تلاش برای رهایی مثل مسابقه‌ی دو سرعت نیست، دوی امداد است. آدم‌هایی صدهاسال تلاش کردند تا ما جایی بایستیم که حالا هستیم و ما هم باید بدویم و چوب امداد را به آدم‌های بعدمان برسانیم. جوابشان باز این است که چه فایده دارد وقتی آن موقع زنده نیستیم. این‌جور لحظه‌ها دلم می‌خواهد می‌شد ریسمان الهی و افسارم را بندازم گردن‌شان. بگویم بگیرندش تا نجات پیدا کنند. و ایمان بندی‌ست که آزاد می‌کند. «ای ایمان، ای دوشیزه پولادین…»

Read the whole story
paradoxi
47 days ago
reply
و ایمان بندی‌ست که آزاد می‌کند.
Share this story
Delete

خواب دیدم ماه، قرص کامل است. سفید و بزرگ. اما سایه زمین افتاده رویش، یعنی خسوف و...

1 Comment

خواب دیدم ماه، قرص کامل است. سفید و بزرگ. اما سایه زمین افتاده رویش، یعنی خسوف و من از شروع خسوف به ماه نگاه می‌کنم. از ابتدای ابتدایش تا پایان. اما به پایان ّ پایانش نمی‌رسم چون روز می‌رسد و خورشید و روشنایی.

الآن که دارم این را می‌نویسم ناراحتم و نمی‌دانم تو هنوز هم وبلاگ‌ها را می‌خوانی خدا؟! نوجوان که بودم مطمئن بودم دفتر خاطراتی را که می‌نوشتم، هرشب باز می‌کنی و سرِ حوصله می‌خوانی. آن موقع‌ها خیلی خدای سخت و عجیب و دوری نبودی راستش. همین که دوستت داشتم فکر می‌کردم کافی‌ست تا تمام ِ خواسته‌هایم را برآورده کنی و برآورده هم می‌کردی و من بی معجزه خودم را پیغمبرِ کوچکت می‌دانستم. باید یادت باشد لابد! متن ِ "جای پا" را که آن موقع‌ها خیلی مُد بود با یک خطِ خوشی نوشته‌بودم و گذاشته بودم زیر ِ شیشه میزم و به زبان ِ انگلیسی هم حفظش کرده بودم. بعدتر هم که وبلاگ نوشتم - باورم نمی‌شود آن روزها یک آدم 22 ساله بودم و الان 32 ساله - باز هم مطمئن بودم تو وبلاگ‌هایمان را می‌خوانی. همان سال‌های پر شور و التهاب 88 و 89. الآن که این را می‌نویسم آرزو  می‌کنم باز هم مثل روزهای نوجوانی و جوانی نوشته‌هایم را بخوانی و بفهمی چقدر ناراحتم. خودت باید بدانی اصلاً.

خیلی به یاد ِ فیلم مالهالند درایو هستم الآن. اینکه چه بسا شَرهایی نهفته است در آنچه ما آن را خیر می‌پنداریم. به نوآمی وات ِ تویش که یادم نیست الآن اسمش چه بود. به آن صحنه‌ای که کِز کرده گوشه‌ی تختش مانده‌بود و آن ماشه‌ای که توی مغزش چکاند و آن جعبه‌ی پاندورا! آن اول شدن در مسابقه‌ی رقص که فکر می‌کرد قرار است ستاره‌ی هالیوود شود. فکر می‌کنم به فیلم پریدن از ارتفاع کم. آن‌جا که نگار جواهریان - اسم ِ او را هم یادم نمی‌آید - وقتی گریه‌هایش را کرد - یادم هست کجا گریه کرد: کنار نرده‌های موزه هنرهای معاصر، خیابان کارگر، جایی نزدیک دانشکده مدیریت دانشگاه تهران؛ همان‌جا که فکر می‌کردم امسال قبول شوم و نشدم. - بلند شد و رفت و یک پیراهن ِ سه میلیون تومانی خرید. سه میلیون آن موقع لابد می‌شود سی میلیون ِ الآن! شاید خنده‌ات بگیرد اما حتی یاد فیلم از کرخه تا راین هم هستم. آنجا که کنار ِ رود ِ راین اشک می‌ریزد و به تو شکایت می‌کند.  یاد فیلم سوته دلان می‌افتم. آن‌جا که آقا مجید - آقا مجید ظروفچی جوبچی را یادم هست، اصلاً مگر می‌شود کسی آقا مجید را یادش برود؟ - می‌گوید: چقدر دشمن داری خدا! دوستاتم که ماییم. یه مشت علیل که باهاشون بد کردی. آن آخرهای فیلم که می‌رود امامزاده داوود و نمی‌رسد به ‌‌آن‌جا. چقدر غمگین شد نوشته‌ام و تو خوب می‌دانی: "کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد".

من هستم و این ماه ِ شب هجدهم و این همه تکه‌های غم انگیز. دیروز که دیدم فقط چهار نفر با آخرین فرد قبولی فاصله داشتم در مصاحبه؛ دلم برای تو سوخت. برای خودم؟ روز قبل‌تر سوخت که پروفایلم را باز کردم و نتیجه مردود را دیدم و باورم نمی‌شد. دیروز اما دلم برای تو سوخت خدا که تمام ِ تلاشت را کرده بودی و تا یک قدمی آرزویم مرا برده بودی اما شاید تو هم دیگر 20 ساله نیستی که همه چیز توی مشتت باشد. شوخی که نیست. 10- 20 سال از آن زمان‌ها گذشته و هرچقدر من پیرتر شدم، ما پیرتر شدیم، تو همه پیرتر شده‌ای لابد. فراموشش کن. این شعر را یادت هست: " بشکست اگر دلِ من، به فدای چشم ِ مستت| سَرِ خُمِ می سلامت، شکند اگر سبویی"؟

بیا با هم امشب به ماه نگاه کنیم. از اول ِ اولش تا پایان ِ پایانش. می‌رسد به روزی، خورشیدی و آفتابی. راستی یاد ِ کارتون آن شرلی افتادم. می‌گفت: "ا گر دو نفر با هم به ماه نگاه کنند، یعنی هم را خیلی دوست دارند."   

Read the whole story
paradoxi
47 days ago
reply
دیروز اما دلم برای تو سوخت خدا که تمام ِ تلاشت را کرده بودی و تا یک قدمی آرزویم مرا برده بودی اما شاید تو هم دیگر بیست ساله نیستی که همه چیز توی مشتت باشد.
Share this story
Delete

I talk to the wind

1 Comment
این چند روز چند بار به فراخور یادش افتادم.
یکی‌اش وقتی بود که داشتم با آلمان تلفنی حرف می‌زدم و آن ور خط داشت از این می‌گفت که خسته شده این‌قدر سر یارویی کوتاه آمده و یاروئه هیچ‌وقت امنیت به او نداده و نمی‌خواهد زندگی‌اش در تمنای امنیت از کسی باشد که حاضر نیست بهش امنیت بدهد. بهش از تجربه‌ی خودم گفتم و این‌که از دست او کاری برنمی‌آید. یک چیزهایی تو شیمی‌ست، درست‌بشو نیست.
آن یکی‌اش وسط جمع‌کردن وسایل بود؛ نقشه‌ی نیویورکی را پیدا کردم که یک وقتی که یادم نیست بهم داده بود. رویش نوشته بود که از ساعت ۲ تا ۴:۲۷ در این ایستگاه سر کرده‌ و بعد راه افتاده‌ای سمت خانه‌ی س. کمی به نقشه‌هه نگاه کردم و گذاشتم بین کاغذهایی که می‌خواستم دور بیندازم. گفتم آت‌وآشغال جمع نکنم و حالا که دارم تصفیه می‌کنم چیزی از خاطرات این خانه را به خانه‌ی بعد حمل نکنم.
عصرش داشتم با س. حرف می‌زدم و طی روندی حرف کشیده شد به دوست‌دخترهای من و سلیقه‌ام که اصلن چه‌طوری می‌پسندم و این جور چیزها. گفت از او یک عکس بیشتر ندیده. گفتم جدی؟ مگر می‌شود؟ توی عکس‌هام اسکرول کردم و اسکرول کردم و اسکرول کردم تا رسیدم به عکس‌های دو نفره‌مان و یکی‌اش را براش فرستادم. توی هواپیماییم و هر دو داریم به دوربین نگاه می‌کنیم. خیلی جوان‌ایم. موهای من، از رطوبتِ دریای جنوب، فِرتر از حال عادی‌اش است. هنوز سفیدی‌های در نگاه اولش پیدا نشده. لبخند زورکی‌ام خیلی هم زورکی به نظر نمی‌آید. و نور درخشنده‌ی غروب افتاده روی نصف صورتم. موهایش کوتاه است و نگاهش تیز. یک کمی به عکسه نگاه کردم و یادم افتاد دم پرواز به‌دو خودمان را سوار هواپیما کردیم و تا نشستیم پرواز بلند شد و یادم نیامد عکس را کِی گرفته‌ایم. شاید برای یک پرواز دیگر باشد. گفتم یادم رفته بود تصویر دو نفره‌م رو. بعد یک دور براش خلاصه‌ی ماجرا را تعریف کردم و گفتم چند وقت پیش بهم ای‌میل زده و جوابش را با غضب داده‌ام. گفتم این قاب پر از جوانی که می‌بینی شده دو نفر که هر چند وقتی از دور به هم گل و نارنجک پرت می‌کنند. مریض بودم و هی سرفه می‌کردم. گفتم یک روزی اگر ببینمش بهش می‌گویم ما بیشتر از این بودیم. بعد یکهو دیدم به چشم‌های خودم در عکس نگاه می‌کنم و گریه‌ام گرفته. نقشه‌ی نیویورک را گذاشتم بین چیزهایی که با خودم می‌برم.
Read the whole story
paradoxi
47 days ago
reply
روزی اگر ببینمش بهش می‌گویم ما بیشتر از این بودیم
Share this story
Delete
Next Page of Stories