1290 stories
·
29 followers

مختصر کن

1 Comment

تنها نبودم.   مهمانان ناخوانده از روزی‌ام می‌خوردند. مرده‌ها هم گرسنه می‌شوند. برای همین است که  به انتزاع رجوع می‌کنم و شب‌ها رادیو را روشن می‌گذارم. از جنگ سوریه به رادیو هم اعتمادی ندارم. خبرهای اقتصادی گوش می‌دهم. گاهی شب‌ها هم مردم رنجوری را که  زنگ می‌زنند و درددل می‌کنند. زنی معتاد به الکل می‌گفت که دلش می‌خواهد به روزهایی بازگردد که معتاد نبود و می‌توانست لب به آن بزند. رادیو گفت که این آرزو را باید به گور ببرد. که هیچ معتاد به الکلی دیگر نمی‌تواند مزه‌اش را در دهان یا اثرش را در وجود بچشد. مارگاریت دوراس گفته بود خداباورند می‌دانند.

تنها نبودم. زنده بودم. به آب و نان. کس ندیدم. سین نبود. یک ماهی شد. گفته بودم که می‌خواهم همه‌چیز را سر جایش بگذارم. هر چیزی  که اندکی دروغ و توهم است. دیگر کسی نمانده. تکلیفم را روشن کردم. نه کس، نه هم‌جوار و نه خویش و نه عابر پیاده. هفت یا هشت گاهی ده یورو می‌دهم و دو تکه نان برای خود و سین می‌خرم. چیزی می‌دهم چیزی می‌گیرم. من و نانوا سر جایمان هستیم. سلام و خداحافظ. در این شهر بیشتر از این جلو نمی‌روید.

با همه‌چیز به دنیا می‌آیید و با هیچ‌چیزی از دنیا می‌روید. هر چه را که خللی بر آن وارد شد، جدا کردم و کنار گذاشتم. کودکی هست. آشنا و بی‌گانه با من. با آشنایانش، کسانش. به سراغم می‌آید، با آشنایانش، کسانش. گاهی برادری دستم را گرفته است. گاهی بر شانه یکی دیگر از صخره‌ای به صخره‌ای. گاهی یکی مرا به دیدن دریا می‌برد. هشت ساله‌ام. در سفری به مشهد پایم می‌سوزد. کسی سینی بزرگ چای منتشر می‌کند و من و خرده‌بچه‌هایی دیگر در دشت حسینیه پشت سر هم می‌دویم و زیر سینی چای می‌زنیم و آب جوش می‌ریزد. پدرم را صدا می‌زنند و ناگهان صدها نفر، کس و آشنا از راه می‌رسند. فردایش وقتی همه به زیارت رفته‌اند و من در بسترم، زنی که معلم زبان انگلیسی مدرسه است مانده تا برای من کتاب بخواند. چنین خرمی و بعد خشک‌سالی. دیگر باران نیامد.

اینجا تابستان‌ها، من بی‌نیازترم. همینکه آفتاب هست و گرما و نور. خاصه نور. پرده‌ها را می‌کشم و به نان و آب مختصر می‌کنم. تلویزیون معمولا سریالی از نوشته‌های سیمونو پخش می‌کند. هزار بار دیده‌ام. فرانسه‌ی بعد از جنگ به روستا شبیه است. کمیسر نمی‌دود. طمأنینه دارد. حتی برای نوشیدن یک فنجان قهوه به کافه می‌رود. ناهارش را نه در کمیساریا و نه سرپا می‌خورد. زندگی کند است، هنوز امریکایی نشده. اتومبیل‌ها شبیه قوطی هستند. زن‌ها روسری به سر دارند. دانشمندان پیش نرفته‌اند. کمیسر انسان است و ماشین و علم از آدم فراتر نرفته است. کمیسر از مناسبات آدمها به کشف قتل می‌رسد. قتل انسانی‌ست. قاتل اهمیت کمتری دارد. گاهی کمیسر قاتل را رها می‌کند. دستگیرش نمی‌کند. کمیسر آدم است. آدم است و در خدمت. زندگی او، زندگی خصوصی او کمتر مورد توجه است. نشان داده نمی‌شود.

اینجا تابستان کار سماور   را می‌کند. وقتی هست، روشن و قل‌قل کن، خیالتان راحت است.
به سین گفتم از نیازت کم کن. دونفری فقر بیشتر می‌شود.  در تنهایی آدم به روی خودش نمی‌آورد. نیازش را پنهان می‌کند. برای خودتان می‌توانید بستنی نخرید برای بچه‌تان نه.

سماور روشن، رخصت است. یعنی زن در خانه، مادر. یا مادر بزرگ. یعنی وقت. یعنی روز. حیات روشن است.
تابستان اینجا، یعنی تعطیلات. تعطیلات، وقتی دیگران به سفر می‌روند و کوچه و محل خالی می‌شود. گمان می‌کنی که عقب نمی‌مانی از این سرعت سرسام آور جهان. فکر می‌کنی که کند شده است. اما نه.
دوراس گفته بود پول خواب ندارد. شب‌ها نمی‌خوابد. جهان هم  دیگر نمی‌خوابد نه در شب و نه در تابستان. تعطیلی ندارد. 
Read the whole story
paradoxi
3 days ago
reply
اینجا تابستان کار سماور را می‌کند. وقتی هست، روشن و قل‌قل کن، خیالتان راحت است. به سین گفتم از نیازت کم کن. دونفری فقر بیشتر می‌شود. در تنهایی آدم به روی خودش نمی‌آورد. نیازش را پنهان می‌کند. برای خودتان می‌توانید بستنی نخرید برای بچه‌تان نه.
Share this story
Delete

حرف خاصی ندارم. حالا حتا می‌دانم چطور با حبابِ گاهی بی‌هوایی که در آن زندگی می‌ک...

1 Comment
حرف خاصی ندارم. حالا حتا می‌دانم چطور با حبابِ گاهی بی‌هوایی که در آن زندگی می‌کنم سر کنم. توش ها می‌کنم و بخار می‌گیرد و نگاهش می‌کنم تا بخارها محو شوند. همه چیز زیادی روتین است. من هم این وسط‌ها زندگی‌ام را پیش می‌برم. بی‌خیالم به وضع کشور و خودم را درگیرِ بحث‌ها و نگرانی‌ها نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم اتفاق خوبی بیفتد، فکر نمی‌کنم چیزی درست شود، می‌دانم اوضاع از دست در رفته و هر فاجعه‌ای متحمل است. و این یک‌جورهایی خیالم را راحت می‌کند که خودم را درگیر نکنم و بیشتر بچسبم به گوشه‌ی خودم. این‌جا را همیشه داشته‌ام و تنها جایی‌ست که می‌دانم به این راحتی‌ها از دستم نمی‌رود. الگوی همیشگی: شرایط که سخت شد برو به کنج خودت، کسی را راه نده، بیرون نیا، پناه بگیر و نگاه کن. بیشتر تماشاگرِ زندگی بقیه‌ام، تا پیش‌برنده‌ی زندگی خودم. عجیب است که آدم تا یک جایی تلاش می‌کند نجات یابد و نجات که یافت دوباره می‌خواهد برگردد به شرایط نجات. دیشب با ناشناسی حرف می‌زدم. می‌گفت دارد می‌رود عکاسی مراسم عروسی پسرعمویش که عاشقش بوده، و نفهمیده چه شده که پسره یکهو ولش کرده، گفت می‌خواهد امشب بهترین عکس‌ها را بگیرد و بعد خودش را بکشد. معلوم بود می‌خواهد اخاذی عاطفی کند، ولی باز. بهش گفتم تنها خواهی شد و گریه خواهی کرد، از امید گفتم و جریان زندگی و این‌جور چیزها. الآن یادم افتاد دیگر بهش دسترسی ندارم. نمی‌دانم زنده است یا مُرده. فکر می‌کنم زنده باشد و در حال گریه.


پ.ن. کتاب جدید در راه است. امسال سالِ برداشتِ کاشته‌های چند سال اخیر است.
Read the whole story
paradoxi
3 days ago
reply
الگوی همیشگی: شرایط که سخت شد برو به کنج خودت، کسی را راه نده، بیرون نیا، پناه بگیر و نگاه کن. بیشتر تماشاگرِ زندگی بقیه‌ام، تا پیش‌برنده‌ی زندگی خودم. عجیب است که آدم تا یک جایی تلاش می‌کند نجات یابد و نجات که یافت دوباره می‌خواهد برگردد به شرایط نجات.
Share this story
Delete

تو واقعا خوب زندگی کردی، رفیق.

1 Comment

پدرم و مادرم طبقه پایین خوابیده‌اند و ایلیا در اتاق خودش. گرم است، گرما بی‌خوابم می‌کند. برای من که زمستان هم گرمم است تابستان کشنده است. کولرگازی و پنکه هیچکدام حریف گرما نشده‌اند، بیدار نشسته ام روی تخت و از لج گرما نصف بالش‌ها و ملافه‌ها را با پا روی زمین پرت کرده‌ام. هرتماسی با پارچه گرمترم می‌کند. وسط بی‌تابی کردن از گرما، با رطوبت، لگد زدن به باقی بالش‌ها و ملافه پرت کردن از روی تخت به سنت کودکی و همزمان کلنجار با این تیشرت خواب که حالا اتیکتش را از پس گردنم کشیده‌ام تا دم دماغم که ببینم چقدرش ویسکوز است چقدرش نخ برای خواندن اتیکت چراغ خوابم را روشن می‌کنم. بی‌هوا خودم را در تاریک روشن اتاق در آینه بالای تخت می‌بینم. برخلاف کلنجارم با گرما، رفتار زشت کودکانه ام با بالش‌ها و لگد پرانی به ملافه‌ها در آینه من ابدا شکل یک کودک نیستم، زنی هستم بالغ، حتی بیشتر. انگار یادم رفته چند ساله‌ام و اینجا کجاست، تعجب می‌کنم از خودم. موهایم را با کش بسته ام بالای سرم، سینه‌هایم از زیر تیشرت نخی (نخ بودنش دروغ محض است) معلوم است و باقی تنم، آفتاب سوخته است و زنانه. اتاق انقدر روشن نیست که چروک کنار چشم را نشان بدهد ولی خودم که می‌دانم هست یا آن تار موی ناسازگار سفید عمود ایستاده بر سرم. احتمالا خروپف پدرم، گرمای تابستان، بوی جدید خانه که والدینم در بدو ورود به تصاحب درش آوردند و جای ترکیبی از لوندر و عطر تام فورد و بالزامیک و قهوه و شوینده اورگانیک شده است عصاره‌ای از ادکلن کارون پوران هوم، تافت مادرم، بوی زعفران، چای هل و تاید،  باعث شده فکر کنم اینجا اتاق کودکی و نوجوانی من در خانه والدینم است. نیست. اتاق خواب خودم است در آن‌سر دنیا – این سر دنیا، هنوز مبدا برایم تهران است و هرجایی جز تهران آن‌جا. من یک زن بالغ هستم، یک مادر که یک پسر هشت ساله دارد که اتاق بغلی خوابیده است. بالش‌ها و ملافه‌ را از روی زمین جمع می‌کنم. چون این تابستان سال هفتاد نیست

 

دوماه دیگر چهل ساله می‌شوم. هیچوقت عدد سن و خود سن برایم مهم نبوده است. تولد سی‌سالگی را یادم نیست، سی و یک را یادم است چون ایلیا بدنیا آمد، بیست را ابدا یادم نیست کجا بودم. امسال را هم احتمالا فراموش خواهم کرد. کلا خیلی آدم سن نیستم. می‌گویند چهل آغاز میانسالی است. بی‌راه هم نیست، اگر عمر مفید انسان را هشتاد فرض کنیم تا بیست کودکیم، تا چهل جوان، تا شصت میانسال و لابد تا هشتاد سالمند. حالا دارند یک کارهایی می‌کنند که ما صد و بیست سال عمر کنیم و خب لابد آنوقت سرشصت سالگی میانسال می‌شویم ولی فعلا برنامه این است که من در هشتاد سالگی بمیرم، پس دوماه دیگر میانسال می‌شوم.

 

هیچ حسی نسبت به چهل ساله شدن ندارم، نه حسی، نه آرزوی خاص و محقق نشده‌ای و نه ترسی. بی‌ترسی دروغ است. بزرگترین ترسی که من از چهل ساله شدن دارم نه عبور از جوانی، نه کابوس موی سفید، نه ترس از چروک است، بلکه فقط و فقط وحشت نزدیک شدنم است با موعد نبود والدینم. میانسالی از نظر من یعنی جایی که باید آماده بشوی “کودک” کسی بودن را به خاک بسپاری.

قلبم تند می‌زند، نفسم یک کم تنگ می‌شود. واکنش همیشگی من به ترس. حس می‌کنم اینجا، بین این ملافه‌ها، این لحظه موقت اوج قله زندگی من است. تنها جایی که من همزمان هم کودک کسی هستم، هم مادر کسی. این تابستان تنها زمانی‌ست که والدینم و پسرم را همزمان زیر یک سقف دارم، در یک ماشین. از اینجا به بعد هیچ چیزی به این زیبایی نخواهد بود، این روزهای گرم که تمام شوند…

 

روی تنم نوشته شده، رسم روزگار چنین است.انگار با سوزن به خودم تاکید کرده‌ام، هیچ چیزی پایدار نیست یا همان آنیچا (Anicca) که ملینه برایم ازش حرف زده است. همه‌چیز موقت است و ناپایدار و گذرا، شادی و درد. قرار است نه وابسته شویم به شادی و نه وحشت کنیم از بی‌انتها بودن درد، قرار است بدانیم که همه چیز می‌گذرد.

 

به حک کردن نیست، حتی به مدام تکرار کردن نیست، من از مرگ این روزها می‌ترسم، دلم می‌خواهد فشار بدهم همه را در یک قوطی. بو و عطر و مزه این روزها را. تصویرم از لای در اتاقم که مادرم را می‌بینم که روی مبل سبز از ایلیا دنبال “شو” گشتن در یوتیوب را یاد می‌گیرد و پدرم که با فاصله بالای سرشان ایستاده و می‌گوید بهبوداف بذار. از ابزار الکترونیک وای.فای دار وحشت دارد و می‌ترسد نزدیک بشود و حتی نفسش باعث خرابی آیفون مادرم بشود. از پایان این تصاویر می‌ترسم و خب تمام خواهند شد. هزاران سال است که این اتفاق دارد می‌افتد و من هم قرار است روزی شاهدش باشم.

مگر والدین من یک روز خبر مرگ پدر و مادرشان را نشنیدند. مگر مادرم کنار تخت مادربزرگ قدبلند و قشنگم که آخریها حتی نمی‌توانست حرف بزند گریه نکرد که پشت و پناهم رفت. انگار نه انگار که پشت و پناهش چهل کیلو شده بود و ماه‌های آخر خودش حمامش می‌کرد، مثل یک کودک. بعد مگر من که روزی اندازه ایلیا بودم و مادر موهایم را جلوی بخاری می‌بافت بزرگ نشدم. مگر شش ماه بعد مرگ مادربزرگم ترکش نکردم بیایم این سر دنیا. پس ایلیا هم خواهد رفت. همه چیز موقت است. من دیروز مادرم هستم، سال هفتاد، همان وقتی که در خیابان مولوی با من و مادرش در یک قهوه‌خانه نشسته بود و کباب می‌خورد و از چشمهایش معلوم بود چقدر به داشتن هردوی ما مفتخر است. ما رفتیم، او ماند. رسم روزگار چنین است.

خیلی دوستشان دارم، مهم نیست که مهرماه همه این روزها تمام می‌شود، مهم بودن این روزهاست. یکبار، وقتی از ترک شدن توسط معشوقی که زندگی‌ام را بخاطرش دگرگون کرده بودم دنبال دلیلی برای برون‌ریختن خشمم می‌گشتم فکر کردم، من تا ابد مدیون این آدمم. مهم نیست امروز چه اتفاقی افتاده، مهم این است که او به من این فرصت را داد که روزهایی رو زندگی کنم که در بستر مرگ به ثانیه به ثانیه اش فکر خواهم کرد و با استناد به خاطره‌ آن روزهای عاشقیت به خودم خواهم گفت “مهم نیست که الان داری می‌میری رفیق، تو واقعا زندگی خوب کردی.”

این روزها را هم ثبت کردم برای یادآوری کیفیت زندگیت رفیق.

 

Read the whole story
paradoxi
3 days ago
reply
نه حسی، نه آرزوی خاص و محقق نشده‌ای و نه ترسی. بی‌ترسی دروغ است. بزرگترین ترسی که من از چهل ساله شدن دارم نه عبور از جوانی، نه کابوس موی سفید، نه ترس از چروک است، بلکه فقط و فقط وحشت نزدیک شدنم است با موعد نبود والدینم. میانسالی از نظر من یعنی جایی که باید آماده بشوی “کودک” کسی بودن را به خاک بسپاری
Share this story
Delete

۵۴. ۶

1 Comment
۵۴. ۶ جملات من بدین شیوه روشنی بخشند: هر کس که آن‌ها را فهم کند، درخواهد یافت که مهمل‌اند، هنگامی که از آن‌ها چون نردبانی استفاده کند که به فراسوی آن‌ها بَررَود. او، به تعبیری، پس از بالا آمدن از آن، بایستی نردبان را دور بیندازد. او بایستی از این جملات فرارود، و آنگاه است که جهان را به درستی خواهد نگریست.

«تراکتاتوس، از ترجمه انگلیسی Dainel Kolak»
پی نوشت: دوستی ترجمه این فقره از تراکتاتوس را که میرشمس الدین ادیب سلطانی انجام داده، برایم فرستاده. در ترجمه‌اش به جای «مهمل» آورده است «بی‌معنا» که اصلا دقیق نیست. این اشتباه را برخی در ترجمه انگلیسی هم مرتکب شده اند. برای ویتگنشتاین مهمل و بی معنا متفاوت هستند. 
Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
بایستی نردبان را دور بیندازد
Share this story
Delete

زلم زیمبو

1 Comment

به نظر خودم خیلی تلاش می‌کنم در راستای اینکه مرتب‌ به نظر برسم ولی این تلاشم رو بقیه نمیبینن و فکر می‌کنند همه چیز رو به مسخره گرفتم و کار خاصی هم نمی‌کنم. نمی‌دونم چرا اصرار دارم منظم به نظر برسم. شاید تلاشیه برای سر سامان دادن به بهم ریختگی ذهنیم. ولی باید بگویم که هیچ ربطی هم می‌تواند نداشته باشد. می‌شود ذهنی آشفته داشت ولی بیرونی مرتب. یا اینکه بسیار شلخته بود اما ذهننا خیلی مرتب باشی. کلا همه حالت‌ها امکان‌پذیر است و به نظر من هیچ لوژیکی برای این مسائل وجود ندارد.

یکی از روزهای ماه آوریل توی قطار بودم. جا برای نشستن نبود و سر پا ایستاده بودم. از توی شیشه قطار زن جوانی رو میدیدم که کنار من ایستاده بود و دستش رو به میله گرفته بود. یک لحظه به نظرم خیلی شیک آمد. نمیتوانستم برگردم و نگاهش کنم. فاصله‌مان به اندزه یک وجب هم نبود. وقتی در یکی از ایستگاهها پیاده شد توانستم براندازش کنم. ناخن‌های لاک زده انگشتان پا، شلوار جین با شومیز سفید، کت تقریبا بلند کرم رنگ با صندل پاشنه بلند و موهایی که تازه انگار از زیر دست آرایشگر بیرون آمده و البته آرایش قابل دیدی هم نداشت. دوباره خودم رو داخل شیشه قطار نگاه کردم. خیلی تصویر پر سر و صدایی داشتم. تاپ زردی پوشیده بودم با دامن راه راه آبی‌تیره و مشکی و زیرش هم یه جوراب شلواری  طرح‌دار گیپور. موهام رو هم با کلافگی تمام بالای سرم بسته بودم. دوباره یه روز دیگه داخل همون قطار بودم و دقیقا بازهم روز سه‌شنبه، چون سه‌شنبه‌ها اون قطار خاص رو سوار میشدم، زن دیگری وارد قطار شد که انگار همین چند دقیقه پیش از کارخانه آدم‌سازی بیرون فرستاده بودند. این یکی به مراتب منظم‌تر از زن هفته قبل بود. البته من مورد هفته قبلی رو بیشتر می‌پسندیدم. زن این هفته لباس رسمی پوشیده بود. آخر روز بود و به نظر می‌آمد که از سر کار برگشته بود. اما ذره‌ای اثری از خستگی نداشت. پیراهنش هیچ چروکی نداشت و پشم هیچ حیوان خانگی هم روی آن نبود.
تلاش بیخودی می‌کنم برای اینکه سر وضعم مرتب باشد. نیست و به همین راحتی باید پذیرفت. ولی همچنان در فکر مرتب کردنم. اینبار به خانه گیر دادم. کتابی درباره چیدمان منزل پیدا کردم. برای یه نویسنده ژاپنیه که از قرار معلوم از زمان طفولیت به چیدمان و مرتب کردن علاقه خاصی داشته و همیشه روشهای جدیدی رو برای ارتقا چیدمان منزل پیدا و امتحان می‌کرده و الانم شرکت خودش رو داره و به آدم‌هایی با درجات شدیدتر درماندگی، خدمات میرساند. اول خلاصه‌ای از کتاب رو در اینترنت پیدا کردم و خواندم. بعد یک روز که در شهر بودم، از کتاب‌فروشی ژیلبرت ژوزف نسخه دست دوم کتاب را خریدم. همزمان با خواندن کتاب مرتب کردن را هم شروع کرده بودم. چیزای زیادی رو دور انداختم. وسایلی هم بودند که همیشه تکلیفم در برابرشان مشخص نبود. مثلا تقویم سالهای گذشته. چند سالیه که فقط تقویم کوچیک دارم. البته امسال یه تقویم در ورژن بزرگتر هم هدیه گرفتم. همیشه کسی پیدا می‌شود که برای کریسمس به آدم تقویم هدیه بدهد. انصافا تقویهای قشنگی هم در این چند سال هدیه گرفتم. تقویم جز جدانشدنی کیف دستیم شده و در اون چیزای مختلفی رو یادداشت می‌کردم. صفحات زیادی هم سفید بودند. آدم مهمی نیستم که تمام صفحات تقویمم پر از قرارملاقات باشد. همیشه مشکل داشتم در دور انداختن این تقویم‌ها. دیروز صبح رادیو گوش می‌کردم. از آرشیو رادیو برنامه‌ای را در رابطه با تقویم پیدا شده  مارسل پروست گوش می‌کردم. تقویم برای سال ۱۹۰۶ بود. مادر پروست گویا تابستان ۱۹۰۵ از دنیا رفته بود و ظاهرا پروست تقویمی برای سال بعد هدیه می‌گیرد. طبق حرفای گوینده رادیو، این تقویم سال جدید برای گذر کردن از این ماجرای تلخ فقدان مادر بوده است. البته به نظرم چرت بود. من همیشه تقویم هدیه می‌گیرم و اصلا دلیل خاصی هم ندارد و خیلی طبیعیست که در شروع سال جدید تقویم هدیه داد و گرفت. پروست تقویم را اما در سال ۱۹۰۹ استفاده می‌کند و کمی هم در سال ۱۹۱۳. همزمان با گوش دادن رادیو، آشپزخانه تمیز می‌کردم. هر زمان که شیر آب رو باز می‌کردم دیگه نمی‌شنیدم رادیو چی می‌گفت. پروست چون همیشه مریض بود خیلی قرار ملاقات نداشت. چیزهایی را یادداشت می‌کرد. مثلا جایی نوشته که ساعت ۵ برای کار کردن از خواب بیدار شده و معلوم نیست که این ۵ صبح است یا ۵ بعدظهر. گویا آدرس یکی از خانه‌های ملاقات که ورژن امروزی آن سایتهای دوستیابیست را در تقویم یادداشت کرده ولی خوب کسی نمی‌داند که آیا به آن آدرس مراجعه کرده یا نه، چون اگر مراجعه می‌کرد دیگر لازم به نوشتن آدرس نبود. آدم جایی را که به آنجا رفت و آمد می‌کند بلد است و آدرسش را یادداشت نمی‌کند. بگذریم. می‌خواستم از سرنوشت تقویم‌های خودم بگویم. تمام صفحاتی که در آن چیزی نوشته بودم را با ماژیک سیاه کردم و همه رو دور ریختم. بیشترین چیزی که به من در دور انداختن انگیزه می‌داد این بود که بعد از مرگم چیزی باقی نماند. فکر کردم اگر بمیرم اطرفیان با وسایلم باید چه کنند. تصمیم گرفتم تا جایی که امکان دارد خودم چیزی را باقی نگذارم. کسی قرار نیست با وسایل به جا مانده از من کلکسیون بسازد و بعد  آن را تبدیل به موزه کند. وسایلی که متعلق به یه زندگی معمولیه رو چیکار می‌شه کرد و چه معنایی رو میشه به آن داد!؟ معمولا هم کسی برای مدت زیادی عاشقم نمانده که تمایلی به حفظ وسایلم داشته باشد. یادم میاد که چند سال پیش در رابطه با کسی بودم که خیلی طولی نکشید. دقیقا ۳ ماه طول کشید. به دلایلی جدا شدم.  طرف مقابلم اصرار داشت که رابطه را همچنان ادامه بدهیم. به گریه کردن افتاده بود و می‌گفت تمام دوستانش می‌گویند که دوست دخترت اصلا قشنگ نیست  و من با وجود اینکه تو دختر زیبایی نیستی خیلی تو را دوست دارم و منم ساکت بودم. فقط طرف چند وقت بعد برای انتقام با یکی از دوستان من دوست شد و کلا داستان مبتذلی بود. یادم نیست که آیا هدیه‌ای به این آدم داده بودم یا نه. مطمئنم اصلا کسی نبود که چیزی را به عنوان یادگاری نگه دارد. اسم خیلی معمولی و رایجی هم داشت. مثل رضا محمدی و یا محمد حسینی و یک بار سعی کردم اسمش را گوگل کنم که ببینم اوضاع و احوالش چطور است ولی خوب با این اسم که چیزی پیدا نمی‌شود. این‌ها رو هم نوشتم خواستم بگم که در حین این دور ریختن اشیا کتاب موزه معصومیت اورهان پاموک رو هم خوندم.

چند تا چیز رو دور ننداختم. یعنی دلم نیومد. سه تا عکس بودن که به دو دلیل نمی‌تونم توی خونه آویزونشون کنم. اول اینکه کلا خیلی عکس کسی رو به در و دیوار نمیزنم و دومین دلیلش رو هم نمی‌تونم بگم. یعنی اگه حتی عادت به پر کردن دیوارها با عکس دوست و فامیل  داشتم هم به این دلیل دوم نمی‌توانستم این سه عکس را آویزان کنم. دو ابژه دیگه هم به همراه این ۳ عکس بودن که اونا رو هم نمی‌گم و یه چیز دیگه هم بود. یه بسته تمباکو، فیلتر و کاغذ سیگار.  چند وقتیه سیگار نمی‌کشم و این تنباکو هم خشک شده، ولی با این حال نتونستم دورش بندازم.
الان وقتی در کمد و یا کشویی رو باز می‌کنم، همه وسایل داخلش رو می‌بینم. دنبال یه کمد با کشوهای زیاد و نه چندان عمیق می‌گردم. هنوز جا داره که بعضی چیزا رو از هم جدا کنم. مثلا لازم نیست که لباس خواب با لباس زیر در یه کشو باشند و همینطور خیلی موارد دیگه.

منتظر بودم بعد از این پاک‌سازی اتفاق خاصی در زندگیم بیفته و یا اینکه حداقل تغییر کوچکی رو در خودم ببینم که این قسمتش ناامید‌کننده بوده ولی خوب بازم این چیدمان جدید، سطحی از لذت رو به همراه داشت.

 



Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
بیشترین چیزی که به من در دور انداختن انگیزه می‌داد این بود که بعد از مرگم چیزی باقی نماند. فکر کردم اگر بمیرم اطرفیان با وسایلم باید چه کنند. تصمیم گرفتم تا جایی که امکان دارد خودم چیزی را باقی نگذارم. کسی قرار نیست با وسایل به جا مانده از من کلکسیون بسازد و بعد از آن را تبدیل به موزه کند. وسایلی که متعلق به یه زندگی معمولیه رو چیکار می‌شه کرد و چه معنایی رو میشه به آن داد!؟
Share this story
Delete

در شهرکی غریب

1 Comment

شروود آندرسن  

ترجمه : مرضیه ستوده

صبح روزی در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگارصداهایی می‌آید. صداهایی که قاطعانه بیان می‌شوند. پسرکی سوت می‌زند، در ایستگاه قطار، ازاین جا که ایستاده‌ام صدایش را می‌شنوم. من در محله‌ای غریب‌ام.
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکد‌ه‌ای نزد دوستی بودم، می‌گفت « می‌بینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلق‌ست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمی‌شنید: صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو می‌کند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمی‌شنید. از اینجایی که الان ایستاده‌ام، صدای بکوب بکوب می‌آد. یکی قالیچه‌ای روی طناب آویزان کرده، می‌کوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد می‌زند یوهو...

خوب است آدم مکرر برود و بیاید. خوب است آدم در محله‌ای غریب باشد. در ایستگاه راه آهن، از قطار پیاده می‌شوی با بار و بنه‌ات. باربرها سر بار و بنه‌ی تو دعوا راه می‌اندازند. همان‌طور که در شهر خودت دیده‌ای که باربرها سر بار و بنه‌ی غریبه‌ها کشمش می‌کنند. 
همین‌طور که تو ایستگاه منتظری، دور و برت دیدنی است. از در مغازه‌های روبه‌رو، مردم هی می‌آیند، هی می‌روند. پیرمردی می‌ایستد و زل می‌‌زند به قطار. دارد با خودش حرف می‌زند. هی فکر و خیال – فکر و خیال.  خیال می‌خواهد بال و پر بگیرد، مگر می‌گذاریم؟ خفه‌اش می‌کنیم. عقل اما، همیشه یک چیزهایی به آدم گوشزد می‌کند: هی نگاه کن مواظب باش.


بیشتر ما، همه‌ی عمرمثل وزغ زندگی می‌کنیم. آرام و با مهارت می‌نشینیم زیر درخت بارهنگ، تا پشه‌ای، سنجاقکی برِ ما بال بزند. صاف بیاید بنشیند روی زبان ما، تا تو هوا آن را بقاپیم‌ بعد هم ببلعیم‌اش، تمام. به همین ساده‌گی . اما چقدر چون و چرا دارد که همیشه هم بی‌چون و چرا می‌گذرد. آخر این سنجاقک از کجا آمده بود؟ کجا داشت می‌رفت؟ شاید داشت می‌رفت با دلدارش بال بزند.

این قطاری که با آن سفر می‌کنم لِک و لِک می‌کند، حالا هم یک جایی توقف کرده. خب باشد من هم دارم می‌روم مسافرخانه‌ی اِمپایر. این شهرکی که آمده‌ام به دهکده می‌ماند. به هر حال تو‌ی این مسافرخانه‌ها راحت نیستم. مثل جاهای قبلی با تخت‌های قراضه‌اش. رختخواب‌اش هم حتما جک ‌و جانور دارد. از اتاق بغلی صدا می‌آد. مردی بلند بلند حرف می‌زند. تاجراست. «کار و کاسبی تعریفی نداره» حتما دارد با یک دلال دیگر حرف می‌زند.«آره رو به خرابیه». بعد هم راجع به خانم بلند کردن حرف می‌زنند. بعضی حرف‌هاشان خوب شنیده نمی‌شود. این دیگر حرص آدم را درمی‌آورد.

چرا من در این شهراز قطار پیاده شدم؟ چرا آمده‌ام این‌جا؟ حالا کم‌کم یادم می‌آد. انگار گفته بودند این نزدیکی‌ها  یک دریاچه است. فکرکنم بروم ماهیگیری. شاید هم بروم شنا کنم.

هی فکر و خیال. حالا یادم می‌آد همه‌ی زندگی‌ام از وقتی که آن اتفاق افتاد، گاه و بی‌گاه زده‌ام در و بیرون. آدمیزاد دلش می‌خواهد یک وقت‌هایی تنها باشد. تنها بودن معنی‌اش این نیست که هیچکس دور و بر آدم نباشد. تنها بودن یعنی این‌که مردم همه غریبه باشند و تو غریب.

آن‌طرف زنی دارد گریه می‌کند، زن رو به پیری است. خب باشد من هم دیگر جوان نیستم. ببینید چقدر زار و نزار است. یک زن جوان همراهش است. وقتش که بشود، زن جوان، درست شکل مادرش خواهد شد. دختر هم نگاه صبور و مظلوم مادر را خواهد داشت. پوست صاف و کشیده‌اش آویزان و چروک خواهد شد. زن دماغ گنده‌ای دارد. دختر هم دماغ گنده است. یک مرد همراهشان است. چاق است و رگ‌های قرمز صورتش زده بیرون. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم مرد باید قصاب باشد. دست‌ها و چشم‌های قصاب‌ها را دارد. مطمئنا مرد، برادرِ زن است. زن، شوهرش مرده است. آن‌ها داشتند یک تابوت می‌گذاشتند تو قطار. آن‌ها حتما در حومه‌ی شهر زندگی می‌کنند، در خانه‌ای دورافتاده. اصلا شک دارم که این طرف‌ها زندگی کنند. کسی همراهشان نیست تا در این ساعات ناگوار کنارشان باشد. مردم بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذرند. ببینید حتی برادر هم با آن‌ها همراه نمی‌شود فقط بدرقه‌شان می‌کند. زن می‌رود جنازه‌ی شوهرش را در شهر زادگاهش به خاک بسپارد. مردی که به قصاب‌ها می‌ماند، دست زن را در دست‌هایش می‌گیرد. رفتاری محبت‌آمیز و عاطفی. اینجور مردها فقط وقتی یکی تو فامیل می‌میرد اینگونه رفتار می‌کنند.

آفتاب شده است. مامور قطار در ایستگاه قدم می‌زند، بالا پایین می‌رود و با رییس‌اش خوش و بش می‌کند. جوک می‌گوید. هرهر می‌خندند. مامور قطار از آن شوخ و شنگ‌هاست. در تمام طول راه، به کارمند تلگراف، به باربرها چشمک می‌زند، هرهر می‌خندد. همه جور مامور قطار پیدا می‌شود، همان‌طور که جورواجور مسافر هست. 
می‌بینید؟ آن‌ها از کنار زن شوهر مرده که می‌رود با دخترش جنازه‌ی عزیزشان را به خاک بسپارند، می‌گذرند. همان‌طور جوک می‌گویند و با صدای بلند می‌خندند. اما بعد خواه ناخواه، ساکت می‌شوند.
هاله‌ای از سکوت، دور زن سیاهپوش، دور دخترش و برادر هیکل گنده را فرا‌گرفته‌ است. هاله‌ی سکوت، همان‌وقت که آن‌ها در خانه‌شان بودند، دورشان چنبره زد و با آن‌ها به خیابان و از خیابان به ایستگاه قطار و به شهری که می‌روند، فراگیر شده است. آن‌ها آدم‌هایی معمولی‌اند، نه از آن‌ها که به چشم بیایند. ناگهان مهم شده‌اند. آن‌ها یادآور مرگ‌اند. مرگ مهم است مگرنه؟ عظمت دارد.

درشهری غریب، در میان مردمی غریبه. چه آسان می‌شود همه‌ی زندگی را درک کرد.

همه چیز درست مثل همان است که در شهرهای دیگر بوده‌ای و دیده‌ای. سرتا سر زندگی، از تسلسل مجموعه‌ی پیش‌آمدها و رویدادها، رقم خورده است. و این تسلسل  دوٌار به تکرار می‌چرخد و می‌چرخد. البته، گوناگونی رویدادها بی‌کران است. سال گذشته که پاریس بودم رفتم موزه‌ی لوور. نقاش‌هایی را دیدم که با جدیت وسخت کوشی از روی شاهکارهای قدیمی، کپی می‌کردند. آن ها کپی‌کارهای حرفه‌ای بودند. اما هنوز که هنوز است، هیچ احدی نتوانسته کپی را درست از کار درآورد. عینا- همان، اصلا وجود ندارد. حتی کوچکترین رویداد دو زندگی، مثل هم نیست.
چنانچه می‌بینید آمده‌ام این‌جا، یکی از مسافرخانه‌های خارج از شهر، در جایی غریب. مگس وول می‌زند. یک مگس صاف فرود آمد روی همین کاغذی که دارم  افکارم را می‌نویسم. از نوشتن دست می‌کشم، به مگس نگاه می‌کنم. میلیون‌ها مگس تو دنیا هست اما مگر می‌توان گفت دو تا مگس عین هم‌اند؟ چگونگی رویدادهای زندگی‌شان مثل هم نبوده است.
فکر می‌کنم باید به دلیل خاصی باشد که مکرر از شهر و محله‌ی خودم می‌زنم بیرون. در شهرخودم، در خانه‌ای مشخص و همیشگی، زندگی کرده‌ام. با اعضای خانواده‌ی خودم، همان خدمت‌کار، همان آشناها. من استاد فلسفه‌ام. در دانشگاه همان شهر، همان شغل همیشگی، همان زندگی ...
شب‌ها اغلب مردم می‌آیند خانه‌ی ما، گفتگو درمی‌گیرد، کمی هم موسیقی گوش می‌کنند و بعد می‌روند. روزها می‌روم دانشگاه، بعد می‌روم اتاق کارم، بعد می‌روم سرکلاس درس می‌دهم. به دانشجوها بربر نگاه می‌کنم. یک چیزهایی در باره‌شان می‌دانم، ذهن و افکارم متاثرمی‌شود از آن‌ها، بعد دلم می‌گیرد. من خیلی چیزها در باره‌ی آدم‌ها می‌دانم، البته نه به قدر کفایت. مشکل اساسی همین جاست.

در همسایگی ما خانه‌ای است که همیشه کنجکاوی مرا برمی‌انگیخت. آدم‌هایی که در آن خانه زندگی می‌کنند، کاملا منزوی اند. حتی به ندرت در حیاط خانه‌شان دیده می‌شوند. خب که چی؟ هیچی.  فقط کنجاوی من هی بالا می‌گرفت.
هنگام قدم زدن، وقتی از در خانه‌شان رد می‌شدم چیزی غریب در دلم می‌جوشید. همین قدر توانستم درباره‌شان بدانم که درآن خانه، پیرمردی با ریش بلند و یک زن صورت مهتابی، زندگی می‌کنند. یک روز از میان پرچین حیاط نگاه می‌کردم، پیرمرد با عصبانیت زیردرخت بالا و پایین می‌رفت، دست‌هایش را به هم چنگ و واچنگ می‌کرد و با خود غرولند می‌گفت. در و پنجره‌ها همیشه بسته و پرده‌ها کیپ بود. زن صورت مهتابی، لای در را کمی باز کرد و به پیرمرد نگاه کرد بعد در را بست. هیچی هم نگفت. آیا ترس تو نگاهش بود یا عشق؟ از کجا می‌شود دانست. 
یک بار از همان خانه، صدای زن جوانی را شنیدم، گرچه زن جوان در حول وحوش  آن خانه ندیده بودم. زن داشت می‌خواند. شب بود. طنین صدا، شب را می‌شکافت. شیرین و دلکش.
بفرمایید، همه‌اش همین‌است: این، همه‌ی آن چیزی است که قرار است در زندگی نصیب ما شود. پراکنده، تکه تکه این جا- آن جا با هم تلاقی می کنند، در هم می‌روند، یکی می‌شوند. حجم زندگی، بیش‌ از آن است که مردم خیال می‌کنند.
در حول وحوش آن خانه که هوشیار و کنجکاو قدم می‌زدم، چیزی غریب در درونم می‌جوشید. قلبم با شعف می‌لرزید. من طنین صدا را می‌شناسم. آنقدر کنجکاو بودم که درباره‌شان از این و آن بپرسم. مردم می‌گفتند «آن‌ها آدم‌هایی عجیب و غریب‌اند» خب باشد کی عجیب و غریب نیست؟

من الان کجا هستم؟ اصلا من کی‌ام؟ دیگر چه کسی از خودش این‌جور سوال و جواب می‌کند؟ آن جا زنی را دیدم که شوهر مرده‌اش را گذاشت ته قطار، تو قسمت بار. من آن زن را دقایقی بیشتر ندیدم بعد هم آمدم  تو این مسافرخانه و حالا نشسته‌ام این‌جا دارم به آن زن فکر می‌کنم. به زندگی‌ای که پشت سرگذاشته و چه زندگی‌ای را از این پس خواهد گذراند. سراسر زندگی‌اش را بازسازی می‌کنم. اغلب این کار را می‌کنم. می‌زنم از شهر خودم بیرون. زنم می‌پرسد «کجا داری میری؟» با خودم می‌گویم: می‌روم چشمه، می‌روم شستشو کنم. می‌روم تا خود را در زندگی‌های دیگر شستشو دهم، در زندگی آدم‌هایی که نمی‌شناسم.

زن‌ام فکرمی‌کند من هم کمی عجیب و غریب‌ام اما دیگر عادت کرده. شکرخدا، زن صبور و خوش طینتی است. آنقدر این‌جا می‌نشینم تا خسته شوم. بعد می‌روم در محله‌های غریبه قدم می‌زنم. خانه‌های غریب، چهره‌های غریبه. لابد مردم با خودشان می‌گویند: این کیه؟ یک غریبه.
شر و شور خاصی دارد، گاه و گداری یک غریبه، در محله‌ای غریب. بی‌هدف، سیال. فقط پرسه زدن است و فکروخیال کردن. و بعد شستشو و سبک شدن. سرخوشی خارق‌العاده‌ای دارد.

یک وقتی، وقت جوانی، به سرم می‌زد دختر تور کنم. غریب در محله‌ای غریبه، کی به کیه. اما حالا از این فکرها به سرم نمی‌زند. نه برای این‌که زن دارم و به زن‌ام وفادارم یا این‌که زن‌های غریبه برایم خوشایند نیستند. نه. وقتی آدم از بار زندگی سنگین ‌شود، ِجرم می‌گیرد همین‌طورها می‌شود. بعد می‌آیم در شهرکی غریب، تا خودم را در زندگی غریبه‌ها، شستشو دهم و سبک شوم.

غریب در محله‌ای غریبه، قدم می‌زنم. فکر می‌کنم. دستخوش رویا می‌شوم. همین طور درخیابان‌ها پرسه زده‌ام یک عصا هم دستم است.از این کوچه به آن کوچه. تو مغازه‌ها سرک می‌کشم. کنار پنجره‌ها می‌ایستم توی خانه‌ها را نگاه می‌کنم، خودم را به خیال و خیال بازی می‌سپارم. رویاهایم را با زندگی غریبه‌ها تقسیم می‌کنم، تا بعد باز تکه تکه، مجموع ‌کنم. می‌بینید؟ هر آن چه در خودم می‌گذرد، در دیگران می‌بینم.
لذت شگفتی دارد. امشب حتما در خانه‌های این محله‌ی غریب، یک چیزهایی می‌گویند: «یک غریبه تو محله بود» «چه شکلی بود؟» « یک‌جوری بود. عجیب غریب»
در من هم کششی است ژرف، تا مردم مرا توصیف کنند و در ذهن غریبه‌ها نقش بندم.

نشسته‌ام این‌جا، تو این مسافرخانه، در شهرکی غریب. قبلا هم این‌جا آمده بودم. عجیب احساس تازه‌گی می‌کنم. دیشب خوابی شیرین کردم. حالا صبح شده. همه جا آرام است. شاید سوار قطار شوم بروم خانه. حالا یک چیزهایی یادم می‌آد. دیروز رفتم سلمانی موهایم را کوتاه کردم. از سلمانی رفتن بیزارم به خودم گفتم در شهری غریب کاری ندارم بکنم، خب می‌روم سلمانی. مردی که موهای مرا کوتاه کرد گفت «هفته‌ی پیش بارنده‌گی بود» گفتم «آره» . این همه‌ی گفتگویی بود که بین ما رد و بدل شد.
از سلمانی آمدم بیرون، هی فکرو خیال. همین‌طورها می‌گذرد دیگر. گفتم که، عادتم شده بعد از آن اتفاق ( وقت و بی‌وقت، پیش خودم می‌گویم بعد از آن اتقاق – بعد از آن اتفاق ) هرچند گاه، از شهر و دیار خودم می‌زنم بیرون، می‌آیم در محله‌ای غریب. آن اتفاق، کدام اتفاق؟ نه اتفاقی آن‌چنانی. هیچی، یک دختر کشته شد. همین. در تصادف ماشین. یکی از دانشجوهایم بود. نقش خاصی در زندگی من نداشت. وقتی او کشته شد، مدت‌ها بود من ازدواج کرده بودم.
اغلب می‌آمد تو دفتر من می‌نشست، گپ می‌زدیم. معمولا درباره‌ی موضوع‌هایی که سرکلاس درس داده بودم، حرف می‌زدیم. می‌گفت «واقعا به آن که گفتی معتقدی؟» می‌گفتم « نه. نه کاملا، تقریبا» حتما شما می‌دانید که ما استادهای فلسفه، چطور حرف می‌زنیم. گاهی خودم فکر می‌کنم آن‌چه که می‌گوییم بی معنی است. معمولا من شروع می‌کردم به حرف زدن. چشم‌هاش زلال بود و خاکستری. نگاه نافذ و شفافی داشت که همه‌ی صورتش را می‌گرفت. شاید شما هم بدانید، بعضی وقت‌ها، همان‌طور که مثلا داشتم می‌گفتم من فکر می‌کنم... و می‌دانستم دارم دری وری می‌گویم، چشم‌هاش گشاد می‌شد و زل می‌زد. وقتی زل می‌زد، می‌دانستم گوش نمی‌دهد. خب مهم نبود. گوش ندهد. اما من باید یک چیزهایی می‌گفتم. گاهی وقت‌ها همان‌طور که تو اتاق کارم دوتایی نشسته بودیم، سکوت سنگینی دورمان چنبره می‌زد. بعد صداهایی می‌آمد. یکی داشت تو راهرو رد می‌شد. یک بار صدای قدم‌هاش را شمردم. بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت. 

من نگاه می‌کردم به او - او نگاه نگاه من می‌کرد. 
می‌بینید؟ دیگر سن و سالی از من گذشته، من متأهل‌ام. این همه جوان ریخته بود تو دانشگاه. همچین مرد جذابی هم نیستم. اما آن دختر- آن دختر، زلال بود و دوست‌داشتنی.
می‌آمد می‌نشست، نگاه می‌کرد، می‌رفت. بعد من همان‌طورساعت‌ها تک و تنها می‌نشستم. همین‌طور که الان در این اتاق، در شهرکی غریب نشسته‌ام. یادم می‌آد ساعت‌ها می‌نشستم اما عجیب بود که فکر و خیال نمی‌کردم. بیشترکودکی‌هایم یادم می‌آمد، عشق و عاشقی‌هایم و ازدواج کردنم. بعد هم به کل منگ می‌شدم. گرچه گیج و ویج می‌شدم اما در آن دقایق، آگاه‌تر و هوشیارتر از همه‌ی زندگی‌ام، زیسته بودم. بعد لابد مثل خل‌وضع‌ها می‌رفتم خانه یک گوشه، ساکت می‌نشستم. همان وقت‌ها بود که زن‌ام می‌گفت، من کمی عجیب و غریب‌ام. می‌پرسید «چرا حرف نمی‌زنی؟ این چه ریخت و قیافه‌ایه؟» می‌گفتم دارم فکر می‌کنم.

آن دختر در تصادف کشته شد. می‌گفتند وقتی از وسط خیابان رد می‌شده، حواس‌اش پرتِ‌پرت بوده. یک راست رفته وسط ماشین‌ها. تو دفتر کارم نشسته بودم. یکی از استادها خبرآورد. گفت وقتی بلندش کردند، دیگر تمام بود. گفتم: آهان.
حتما پیش خودش فکر کرده، من چقدر خونسرد و بی‌احساسم. لابد فکر می‌کند استاد فلسفه، قلب و احساس ندارد. گفت: راننده مقصر نبوده. گفتم: آهان.
یادم می‌آد یک خودکار دستم بود، تق تق می‌زدم روی میز. همان‌طور ساعت‌ها نشستم زل زدم به دیوار بعد آمدم بیرون قدم زدم. همان‌طور که قدم می‌زدم، چشمم افتاد به یک قطار. سوار شدم یک جایی رفتم، نمی‌دانم کجا. بعد به زن‌ام تلفن کردم. درست یادم نیست چی گفتم، یک بهانه‌ای آوردم. گفتم که، زن صبور و خوش طینتی است. ما چهارتا بچه داریم. می‌بینید که بچه‌ها رس‌اش را کشیده‌اند.

آمده بودم در شهری غریب، تو خیابان‌ها پرسه می‌زدم. خودم را مجبور می‌کردم تا همه‌ی جزییات زندگی را مشاهده کنم. نمی‌دانم مثل اینکه سه چهار روز ماندم و برگشتم خانه.

ازآن وقت تا حالا، مکرر می‌آیم و می‌‌روم. در شهر و خانه‌ی خودم دیگر جزییات را نمی‌بینم، ملال وجودم را می‌گیرد، کودن می‌شوم. گاه گداری، درشهری غریب، در محله‌ای غریبه. تازه می‌شوم، زندگی را احساس می‌کنم. مثل الان که می‌بینید در شهرکی غریبم. جایی که هیچ‌کس را نمی‌شناسم و کسی مرا نمی‌شناسد.

در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه. صداهایی می‌آید. آن طرف خیابان، پسرکی سوت می‌زند. پسری دیگر از دور فریاد می‌زند یوهو...
خورشید می‌درخشد. جایی کنار نهری کسی می‌کوبد به قالی. صدای قطار می‌آید. ممکن است یک روز دیگراین‌جا بمانم یا شاید بروم به شهری دیگر. هیچ‌کس نمی‌داند من کجا هستم، چه می‌کنم. 
من شستشو می‌کنم. خودم را در زندگی غریبه‌ها شستشو می‌دهم، وقتی خوب سبک شدم،  تازه تازه، برمی‌گردم به شهر و دیار خودم. 




Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
دیگر چه کسی از خودش این‌جور سوال و جواب می‌کند؟
Share this story
Delete
Next Page of Stories