1317 stories
·
30 followers

دوست مریخی

1 Share


یکی از دوستانم اهل مریخ است، دیروز آمده بود خانه‌ی ما و تا صبح با هم صحبت می‌کردیم. از حال و احوال زمینی‌ها برایم می‌گفت، نوع نگاهش جالب بود. می‌گفت رفتار شما زمینی‌ها خیلی شبیه رفتار مورچه‌هاست. برای اینکه توجهتان را جلب کنند کافی است جایی شکری قندی چیزی بریزند. وقتی از او خواستم چند مثال برایم بزند گفت مثلا وقتی در شبکه‌های اجتماعی انسان نسبتا مشهوری شکری می‌خورد، زمینی‌ها دور آن شکر جمع می‌شوند. می‌گفت اگر بخواهیم روزی زمین را فتح کنیم راهش را کشف کرده‌ایم. شما به شکرخوری واکنش غیراختیاری نشان می‌دهید و می‌توان رفتارتان را هدایت کرد. می‌گفت در دانشگاههای مریخ موضوع «شکرخوری» گرنت‌های بسیار دریافت کرده است. کمی پیرامونِ برده‌داری و ابعاد اخلاقی آن با هم صحبت کردیم و در کمال تعجب دریافتم که از نظر او، انسان‌ به ذات برده است و میل به بردگی در طبیعت اوست و از این رو به برده گرفتن انسان امری غیراخلاقی نیست.

Read the whole story
paradoxi
26 days ago
reply
Share this story
Delete

سوزاندن

1 Comment


سوزاندن (لی چانگ-دانگ) 

پسر وقت عشقبازی به دیوار روبرو نگاه میکند. نوری از بیرون آنجا روی یک گوشه تابیده، دوربین چرخی میزند و قاب پنجره را طی میکند و به صورت پسر برمیگردد. یک کات و دوباره همان گوشهی دیوار و همان باریکهی نور. باید نگاه کنی که نور آنجاست و لحظهی بعد شاید نه! بازی آغاز میشود. مثل کندن پوست نارنگی. میپذیری که نارنگی اینجاست یا فراموش میکنی که اینجا نیست. مهم ولی همان نتیجه است: با دختر وقتی میپذیری ــ زیر نوری که آرام در پهنهی افق غروب محو میشود ــ به رقص در میآیی، به آسمان میروی و بعد شاید محو میشوی؟ در پرسههای صبحگاهی به جستجوی انبار مزرعهای که قرار است بسوزد یا در دالانهای خودساختهی وهم. کجا زمین واقعیت است و کجا دالانهای وهم خودساخته؟ و با همین پرسش است که فیلم لی چانگ-دانگ راه خودش را از قصهی کوتاه موراکامی جدا میکند. این را نمیشود «اقتباس» خواند. بیشتر به حرکت از یک ایده میماند و رسیدن به جهانی یکسره متفاوت. داستان مینیمال و فروتن موراکامی بر گرد یک استعاره و توازی دو ابهام مرکزی میگردد (سوزاندن انبار مزرعه در برابر ناپدیدشدن دختر)، فیلم وسیع و ماکسیمال چانگ-دانگ لی اما از این استعاره و توازی به توالی انبوه ابهامها و استعارهها میرسد. هیچ‌‌لحظه و هیچجا مطمئن نیستیم در کدام زمین واقعیت و وهم پرسه میزنیم. مقایسهی فیلم و داستان از این نظر تنها با ذهنیتی ادبیاتی و خواندن نقطههای الف و ب و جیمِ «روایت» بیحاصل است. باید به «جهان سینما» چشم دوخت و دید که چطور لی چانگ-دانگ با حرکات ممتد دوربینش، کاتها، فیدها و بازیهای نور و سایه ما را بهتدریج از واقعیت پیرامون پسر به تالابهای ذهن او هدایت میکند. مسیر بیپایان استعارهها و ابهامهایی که تا لحظهی پایانی نیز فرونمینشینند. پسر چهکسی را میسوزاند و از چهچیزی میگریزد؟ عجیب نیست که اینچنین از سرما میلرزد. از آغوش نوک کوه یخی دور میشود که انبوههی حجم عظیم ناپیدایش زیر دریا پنهان شده است.         
Read the whole story
paradoxi
26 days ago
reply
چه‌کسی را می‌سوزاند و از چه‌چیزی می‌گریزد؟
Share this story
Delete

روی مرز ایستادن

1 Share

بیگانه می‌خندد
چون فاصله دارد
فاصله دلش را خالی نمی‌کند
به سمتی که از دور گرم به نظر می‌رسد نمی‌رود
گرما را تجربه کرده
سرما را می‌شناسد

می‌داند بیرون ماندن یعنی چه

وارد نمی‌شود
بیگانه می‌خندد

Read the whole story
paradoxi
26 days ago
reply
Share this story
Delete

بی‌خیالی

1 Comment
چشمم که کاسه‌ی خون می‌شد و درد می‌گرفت گاهی به خودم می‌گفتم شاید دارم گرگینه می‌شوم. اما طاقت درد را نداشتم. دکتر که می‌بستم به دارو، همه را می‌خوردم، با ولع، که درد برود؛ و گرگینه نمی‌شدم.
حالا کتفم و کمرم و گردنم و دنده‌هام و شکمم و لگنم درد می‌کند. شاید دارم بال و دم درمی‌آورم. اما باز هم طاقت دردش را ندارم. انواع دارو برام تجویز شده و جلوی خوردن‌شان مقاومت می‌کنم. عوارض دارند. عوارض‌شان مسخره است: سردرد شدید، خواب‌آلودگی، معده‌درد، چاقی... برای فرار از درد بال و دم درآوردن باید خودم را تبدیل کنم به یک گونی گنده‌تر با دردهای جدیدتر. اما بال و دم درآوردن خیلی درد دارد.
این‌که می‌گویند درد آدم را عوض می‌کند... باید بین بال و دم درآوردن یا درنیاوردن یکی را انتخاب کنم. درد به‌هرحال عوضم می‌کند. وقتی زیاد می‌شود راه خیالم را می‌بندد. یادم می‌رود که ممکن است درد بال و دم درآوردن باشد. اگر مسکّن نخورم مجبورم دراز بکشم و خیره بشوم به سقف. کم‌کم خوابم می‌برد. خواب‌های پریشانی می‌بینم که گاهی دلم را گرم می‌کند و گاهی بیدار که می‌شوم انگار از دلبندی دل کنده باشم غصه دارم. بیدار که می‌شوم درد کمتر شده، تا بخواهم از جایم بلند شوم و درد دوباره برگردد... و یادم نیاید دارم بال و دم در می‌آورم. که فکر کنم دیگر طاقتش را ندارم. باید داروها را مصرف کنم. فرقی هم نمی‌کند اگر تغییرشکلم را به‌یاد بیاورم. وقتی دندان‌هایم را به‌هم فشار می‌دهم که روی تخت صاف بنشینم و درد با فشار هوا از لای دندان‌هایم ناله‌کنان بیرون می‌آید، دیگر فرقی نمی‌کند. یادم هم که می‌آید می‌بینم همین طاقت آدم معمولی بودن را هم ندارم... بال و دم درآوردن خیلی درد دارد. فکر می‌کنم باید داروها را شروع کنم... وقتی دوباره آدم معمولی شدم، دوباره می‌روم پیش روان‌پزشک. چیزی درباره‌ی بال و دم در نیاوردنم نمی‌گویم، اما یک مشت قرص هم می‌گیرم برای بی‌خیال آدم معمولی ماندن شدن. حالا هم ریزریز می‌خندم به این فکر که خودِ آدم معمولی ماندن به‌اندازه‌ی کافی بی‌خیال هست.
Read the whole story
paradoxi
28 days ago
reply
حالا هم ریزریز می‌خندم به این فکر که خودِ آدم معمولی ماندن به‌اندازه‌ی کافی بی‌خیال هست.
Share this story
Delete

تقلیل

1 Comment


شاید اگر ساموئل می‌دانست که مادرش می‌خواهد برود، بیشتر توجه می‌کرد. شاید دقیق‌تر به او گوش می‌داد، بهتر نگاهش می‌کرد، یک سری‌ چیزهای مهم را یادداشت می‌کرد. شاید طور دیگری رفتار می‌کرد، جور دیگری حرف می‌زد، آدم دیگری می‌بود. 
شاید بچه‌ای می‌شد که ارزش داشت آدم به خاطرش بماند و نرود.
ولی ساموئل نمی‌دانست که مادرش می‌خواهد برود. نمی‌دانست که او ما‌ه‌هاست، مخفیانه و تکه تکه مشغول رفتن است. چیزها را یکی یکی از خانه می‌برد. یک لباس از کمد. فقط یک عکسِ آلبوم. یک قاشق از کشوی لوازم. یک پلیور. یک جفت کفش. تزئینات کریسمس. یک کتاب. رفته رفته حضور مادر در خانه رقیق‌تر می شد. 
وقتی که ساموئل و پدرش بالاخره متوجه یک جور ناپایداری، یک جور خالی شدنِ گیج و ناراحت کننده و حتی احساسی نحس شدند یک سالی بود که مادرش مشغول این کار بود. این احساس در لحظات عجیبی ‍ گریبان‌شان را می‌گرفت. در حال نگاه به قفسه‌ی کتاب‌ها فکر می‌کردند: آیا ما بیشتر از این کتاب نداشتیم؟ در حال گذر از  کنار کمد ظرف‌های چینی حس می‌کردند مطمئنا چیزی کم شده است. اما چی؟ دقیقا نمی‌دانستند. متوجه نمی‌شدند که به این دلیل دیگر در آرام‌پز غذا نمی‌پختند که آرام‌پز دیگر در خانه نیست. قفسه کتاب‌ها خالی به نظر می‌رسید چون که او کتاب‌های شعر را با خود برده بود. کمد ظرف‌های چینی کمی خالی بود برای این که دو بشقاب، دو کاسه و یک قوری از مجموعه کم شده بود. 
به آهستگی مورد سرقت قرار گرفته بودند. 
پدر ساموئل در حالی که پای پله‌ها ایستاده و دقیق شده بود گفت : « روی دیوار بیشتر از این عکس نداشتیم؟ آن تصویر مربوط به گرندکنیون آن بالا نبود؟»
مادر ساموئل گفت: «نه، گذاشتیمش کنار.»
«جداً؟ یادم نمی‌آد.»
«خودت گفتی»
پدرش با حالی سردرگم گفت «جدا؟» و فکر کرد دارد عقلش را از دست می‌دهد.
ساموئل سال‌ها بعد در کلاس زیست مطلبی راجع به نوعی لاک‌پشت آفریقایی شنید که تمام طول اقیانوس را شنا می‌کنند تا در آمریکای جنوبی تخم‌گذاری کنند. دانشمندان هیچ دلیلی برای این سفر طولانی نیافته بودند. چرا لاک‌پشت‌ها این کار را می‌کردند؟ نظریه غالب این بود که میلیون‌ها سال پیش که هنوز آفریقا و آمریکا در کنار هم بودند ، شاید یک رودخانه این دو را از هم جدا می‌کرد و لاک‌پشت‌ها در ساحل آن طرفِ رودخانه تخم می‌گذاشتند. ولی بعد قاره‌ها کم‌کم از هم دور شدند، عرض رودخانه هر سال چند سانتی بیشتر شد که برای لاک‌پشت‌ها قابل درک نبود. برای همین هر سال به همان مکان می رفتند، ساحل آن طرف رودخانه، هر نسل کمی بیشتر از نسل قبل شنا می‌کردند و بعد از صدها میلیون سال رودخانه به اقیانوس بدل شده بود و با این حال لاک‌پشت‌ها هنوز متوجه نشده بودند.  
ساموئل هم به این نتیجه رسیده بود رفتن مادرش هم همین‌گونه بوده. به این شکل رفته بود، به آهستگی، غیرقابل درک، تکه تکه. آنقدر از زندگی‌اش تراشیده بود که تنها چیزی که مانده بود تا از میان بردارد خودش بود. 
روزی که رفت خانه را با یک چمدان ترک کرد.  

روح دریایی - نیتِن هیل
Read the whole story
paradoxi
28 days ago
reply
آنقدر از زندگی‌اش تراشیده بود که تنها چیزی که مانده بود تا از میان بردارد خودش بود.
Share this story
Delete

زمین می‌چرخد

1 Comment
با یک پتوی مسافرتی اختلاف ارتفاع موکت و فرش را پر کردیم، رویش یک ملافهٔ بزرگ چهارتا شده انداختیم که یکدست شود و آخر هم پتوی مسافرتی دیگری روی ملافه که گرم باشد. اسباب خواب کم بود. بالش‌ها را تقسیم کردیم و هرچه که می‌توانست سرما را کم کند، پتو، تشک. چون احتمال این بود که هرکه شب بخواهد برود دستشویی از روی ما رد شود آنقدر چسبیده به دیوار خوابیدیم که ممکن بود به‌جای هال در آشپزخانه، آن‌ور دیوار، چشم باز کنیم. واقعاً هم گرم شده بوده چون صبح که بیدار شدیم جوراب و لباس‌های گرم اضافه، به‌جای تنمان، دوروبرمان بود. صبح دوست نداشتم بیدار شوم؛ خواب چسبیده بود، تمام روز قبل خوش گذشته بود و صبحش مهمان باید به دیار خودش می‌رفت، ما باید پراکنده می‌شدیم و لابد کنده‌نشدن از رختخواب، آخرین مقاومت‌ها بود.
Read the whole story
paradoxi
28 days ago
reply
ما باید پراکنده می‌شدیم
Share this story
Delete
Next Page of Stories