1268 stories
·
28 followers

نوشته‌هایی که با متافور شروع می‌شوند را دوست ندارم. این‌که نویسنده یک چیزی بگوید...

1 Comment
نوشته‌هایی که با متافور شروع می‌شوند را دوست ندارم. این‌که نویسنده یک چیزی بگوید و منظورش یک چیز دیگری باشد که یحتمل فقط خودش می‌داند و یک آدم دیگر مثلن. نوشته‌هایی که خواندن‌شان شبیه خواندن مانیفست‌های دهه‌ی چهل است. نوشته‌هایی که قرار است به خواننده نشان دهد نویسنده‌اش سردوگرم چشیده‌ است. احتمالن همین رویکرد خودش به‌تمامی سانتی‌مانتال به نظر بیاید البته. با این حال من ِ خواننده ذائقه‌ام این است. ایشانِ نویسنده هم یک رسم‌الخطی دارد قطعن. می‌گویم نوشته چون منظورم به رمان و داستان کوتاه نیست. همین‌ها که توی وبلاگ‌ستان فارسی ِ  حالا دیگر تقریبن مُرده‌ می‌خوانیم. این است که دلم خواسته‌بود بنویسم مثلن «همان موج اول است که آدم را با خودش می‌برد و تا یک مدتی غرق می‌کند و آدمی‌زادی که ماییم حواسمان نیست و دلمان هم نیست که حواس‌مان باشد که دارد چه بلایی سرمان می‌آید. بعد از موج اول و آن سکوتی که فرا می‌گیرد آدم را و آبی که دارد آرام از گوش آدم بیرون می‌ریزد و چشم‌ها که دارند باز می‌شوند از به هم‌تنیدگی مژه‌ها و مُفی که آویزان شده و الخ، بعد از این همه‌اش وقت خیرگی‌ست». بعد اما دلم نخواست. شاید هم چون یک پروسه‌ی سرشدگی وجود دارد آن وسط‌ها که آدم دچارش می‌شود و دیگر بعد از آن هیچ چیزی نه جذاب است و نه هیجان‌انگیز. همه‌چیز بخشی از یک پروسه است و خودمان هم و هرآن‌چه توی دلمان می‌گذرد. این است که وقتی به‌مان می‌گویند «نمی‌شود»، لبخند می‌زنیم و می‌گوییم «خب» و به خوردن ماست‌مان ادامه می‌دهیم.
Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
یک پروسه‌ی سرشدگی وجود دارد آن وسط‌ها که آدم دچارش می‌شود و دیگر بعد از آن هیچ چیزی نه جذاب است و نه هیجان‌انگیز. همه‌چیز بخشی از یک پروسه است و خودمان هم و هرآن‌چه توی دلمان می‌گذرد. این است که وقتی به‌مان می‌گویند «نمی‌شود»، لبخند می‌زنیم و می‌گوییم «خب» و به خوردن ماست‌مان ادامه می‌دهیم.
Share this story
Delete

سرعت کهولت جهان است

1 Comment

پل ویریلیو گفته بود: «سرعت کهولت جهان است». کهولت ما هم هست. سرعت اخبار ما را پیر کرده است. کودکان هم پیر شده اند.
گفته بود فیلسوف‌ها از هایدگر و قبل از او زمان را دوام می‌دانستند. پیری چیست؟ کندی یا گذر عمر. ما وقتی که بمیریم بیشتر از سنمان عمر کرده‌ایم. حالا دیگر باید عمرمان را با اعدادی دیگر بشمارند. با واحدی دیگر. واحدها را ما نساختیم. شب بود و روز بود و هفته و ماه و سال. ما با چیزی، ما با طبیعت با عالم شمرده می‌شدیم. با عالم عمر می‌کردیم. ما را با شب و روز و با هفته که هفت روز و شب بود و با ماه میشمرند. ما را با زمین و خورشید می‌شمردند.

یک روز که به خاطر ترجمه نیاز داشتم که به کیارستمی نامه بنویسم و از اوپرسش‌هایی بکنم، از خود پرسیدم او کجاست. قبلا نامه را نشانی می‌بایست و نشانی در یک جایی ثابت بود. خانه در جایی ثابت بود و گاهی جز زلزله خانه را تکان نمی‌داد. خانه سرجایش گاهی فرومی‌ریخت. خانه کیارستمی در تهران بود. اما ایمیل نامه‌ای و نامه‌هایی بود بدون نشانی. نامه‌‌هایی بود که به او می‌رسید و او می‌توانست در هرجایی باشد و در هیچ‌کجا نباشد. نامه به او می‌رسید و نه به خانه‌اش. مکانش. خودش شده بود مکانش. و مکان مگر بدون زمان بود؟ هرکجایی، می‌گفتند صفت خداوند است. شما با خدا حرف می‌زنید و نمی‌دانید کجاست. نامه، عریضه در هر حال به او می‌رسد. من می‌دانستم ک ایمیل به کیارستمی می‌رسد. او می‌توانست در هر جشن‌واره ای در هر اتاق هتلی باشد در هر کجا. هر کجا هیچ‌جاست.

روباه به شازده کوچک گفته بود. از زمان گفته بود. از زمان شکار و از زمان غیر شکار. گفته بود که اگر این دو به هم بریزد و رعایت نشود چه می‌شود. اگر شکارچی به جای یک روز در هفته هر روز به شکار بیاید. او، روباه مختل می‌شود. روزهایش به هم می‌ریزد. نامه‌ها را هر وقت و هر کجا میرسد. اداره پست ورشکست می‌شود. خواب و خوراک ندارد. ایمیل خواب و خوراک ندارد. نمی‌شناسد. روز و شب ندارد، نمی‌داند. هر وقت نامه به شما می‌رسد. هر وقت یعنی هیچ وقت. یعنی که وقت باطل شده است. زمان باطل شده است. مکان هم.

یک نامه با پیک، با اسب راهی را طی می‌کرد. بعد با اتومبیل و با قطار و هواپیما. باید پیموده می‌شد. رسیدن بود و راه. راه و رسیدن بود. در نوردیدن بود. گاهی نامه رسان خیس می‌شد. باران بود. گاهی باد نامه را می‌برد، طوفان بود. گاهی نامه رسان در راه تیر می‌خورد کشته می‌شد. نامه خونین می‌شد.
ایمیل راهی را در نمی‌پیماید. نه خیس می‌شود و نه خونین. چرک هم نمی‌شود. مادیت ندارد. جوهر ندارد، کاغذ ندارد. نامه‌رسان هم خون و جان ندارد. مقصد و مقصود یکی‌ست. عزیمتی نیست، حرکتی نیست.
آنچه، حرکتی را از شما بگیرد، شما را باطل می‌کند. بی‌حرکت. از شب و از روز دور می‌شود، از ماه و قمر. از عالم دور می‌شوید.

Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
آنچه، حرکتی را از شما بگیرد، شما را باطل می‌کند. بی‌حرکت.
Share this story
Delete

من تو رو می خوام، اما آزاد ...

1 Comment

لوبیاهای باریک و سبز را ریز ریز خورد می‌کنم برای لوبیاپلو، لوبیاپلو یکی از غذاهایی‌ست که همیشه برایم حکم یک غذای عجیب‌وغریب و سریع را دارد از قبل از درست‌کردنش به ترشی کنارش، به سالاد شیرازی با یکم نعناع و به ماست و خیار پر از سیر و گل‌محمدی هم فکر می‌کنم؛ به چایی بعدش و حتی به خواب عصرانه‌ی بعدترش به یکم ته‌مانده‌ی غذا برای ناهار فردایش ... لوبیا پلو برایم یک پکیج دوست داشتنی از لحظه‌ی شروع تا پایان است. یک لذت عمیق؛ یک لذت واقعی که از اول تا اخرش را خودم می سازم. و فکر می کنم از وقتی که توانستم و یاد گرفتم که آشپزی کنم غذایی نبوده که چنین حس عمیقی به آن داشته باشم... چیزهای زیادی هست که اینطور دوستشان دارم .. چیزهای زیادی هستند که دوست دارم همینطور از لحظه‌ی اول تا آخرشان را خودم بسازم و دوست بدارم اما هیچ‌وقت نتوانسته‌ام . همیشه یک چیزی یک اتفاقی می‌افتد و آن لذت نصفه نیمه می‌ماند، و همیشه فقط در مورد لوبیاپلو توانسته‌ام این واقعیت دوست داشتنی را انجام دهم؛ لوبیاهای سرخ‌شده در رب و گوشت چرخ‌شده و پیازداغ را لابه‌لای برنج می‌ریزم و پودر دارچین را روی آن می‌پاشم و  دم می‌اندازمش و وقتی دارم خیارها را پوست‌می‌کنم و با گوجه‌ها مخلوط می‌کنم به همه‌ی اینها فکر می‌کنم . که لوبیاپلو دوست‌دارم و ندارم که حس عجیب‌وغریبی دارم به آن که نمی‌توانم توضیحش بدهم .

Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
چیزهای زیادی هستند که دوست دارم همینطور از لحظه‌ی اول تا آخرشان را خودم بسازم و دوست بدارم اما هیچ‌وقت نتوانسته‌ام . همیشه یک چیزی یک اتفاقی می‌افتد و آن لذت نصفه نیمه می‌ماند،
Share this story
Delete

فیسبوک هر روز اشاره می‌کرد که پنج سال پیش این شده‌بود و چهار سال پیش این را گفته...

1 Comment and 2 Shares
فیسبوک هر روز اشاره می‌کرد که پنج سال پیش این شده‌بود و چهار سال پیش این را گفته‌بودی و پارسال فلانی فلان چیز را برایت نوشته‌بود. خاموشش کردم. بعد نوبت مموری‌های اپل‌فوتوز بود. با یک رنگ و لعاب و تایم‌لاینی که آدم تا گریه نمی‌کرد حق مطلب ادا نمی‌شد. حالا؟ گوگل فوتوز. هر روز و دقیقن هر روز اشاره می‌کند که به یاد آر. ری‌دیسکاور دیس دی. از یک «تک‌گای» طبعن انتظار نمی‌رود که دلش بخواهد یک شماره تلفنی بود که می‌شد به‌ش زنگ زد و گفت که برادر، خواهر، گوگل جان، جاینت کانتنت منجمنت جهان، من از زمان ِ زیبا شدنم گذشته‌است. من دیگر به یاد که نمی‌خواهم بیاورم هیچ، از یاد بردن همان‌ها که جایی توی مغزم پرکرده هم برایم مساله‌ای نباید باشد. اپل ِ عزیز، مموری‌های پرزرق و برق برای از ما بهتران است جانم. آن‌ها که رسیده‌اند. آن‌ها که شده‌اند. آن‌ها که شب را بی‌دغدغه‌ی خداحافظی ِ فردا چشم به هم گذاشته‌اند. نه من. نه ما. ما؟ ما نهایتن خوردن کافی ِ بدمزه روی سنگ توالتی که با دستمال کاغذی پوشانده‌‌ایم‌ و بالا کشیدن آب بینی‌مان از دیدن عزیزترین دست‌خط دنیا از یک میلیارد سال‌نوری آن‌ورتر. ما رها کردن. ما هیچ. دست بردارید جان عزیزان‌تان. دست بردارید.
Read the whole story
paradoxi
78 days ago
reply
ما رها کردن. ما هیچ.
Ayda
74 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اسبِ سرکشِ دوست داشتن

1 Comment

آدم، هوس سوار شدن به اسب سرکش دوست داشتن که می‌افتد به سرش، همه چیز سربالایی است. آینده در ارتفاع و اوج نشسته. همه چیز سخت و دست نیافتنی است و هر دست یافتنی یک معجزه و پیروزی است. همه‌ی چیزهای خوب پس از سوار اسب سرکشِ دوست داشتن شدن قرار است که اتفاق بیافتند. همه‌ی چیزهای خوب، آن بالای ابرها، با توسن عشق فقط به دست خواهند آمد.

آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، همه چیز در حضیض و سرازیری است. آینده، کثیف و بی‌مصرف و از ریخت افتاده، افتاده پشت سر. هیچ چیز، روشن و درخشان و جذاب دیگر نیست. چیز خوبی دیگر قرار نیست اتفاق بیافتد. همه‌ی چیزهای خوب، قبلا رنگ و رخ‌شان را باخته‌اند، به تجربه.

آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، گاهی بیش از پیش از سوار شدن نیاز دارد به دوباره سوار شدن. چون نیازش این بار نه به رویای فتح آینده، که به باز دوختنِ بخت باخته است. آدمِ از اسب دوست داشتن افتاده، دیگر پیِ هیچ اسبی نیست. پیِ خودِ باخته‌اش است و بس. پیِ آن‌که شده بود و نشد که بماند. می‌داند که آن بالای ابرها، با خواستن و تنیده شدن و حل شدن زیر پاست. می‌داند که ابرها زیر پای ما شدن است. می‌خواهد و اما می‌ترسد.

از اسبِ دوست داشتن افتاده، مار گزیده نیست که از ریسمان سیاه و سفید بترسد. سقوط کرده‌ای است که از کسی می‌ترسد که خودش است. سقوط کرده‌ای است که انگار تا ابد همچنان سقوط می‌کند و دلش خالی می‌شود و حتی به هیچ زمینی هیچ وقت نمی‌خورد. میان آن‌چه باید باشد و نیست است، به همان غم‌ناکی که داریوش می‌خواند. جوجه‌ای نیست پر از شوق و ترس پریدن، عقاب پر ریخته‌ای است که تمام زیر و بم پرواز را می‌داند و فقط دیگر پر ندارد و به جای پر، زخم خون‌ریزِ سقوط روی تنش پرپر می‌زند.

با آدم از اسب دوست داشتن افتاده، باید مثل پرنده‌ی پر ریخته و از آسمان زمین خورده پیش آمد. خدا نکند خیال کنی جوجه‌ی پرواز ندیده است. خدا نکند ترس‌هایش و ردهای سقوط بر تنش را نبینی و نفهمی. آدم از اسب دوست داشتن افتاده، چیزی که ندارد پر است، نه شوق پرواز؛… و چیزی که دارد، کابوس و ترس است، نه شوق و اشتیاق.



Read the whole story
paradoxi
78 days ago
reply
آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، گاهی بیش از پیش از سوار شدن نیاز دارد به دوباره سوار شدن. چون نیازش این بار نه به رویای فتح آینده، که به باز دوختنِ بخت باخته است. آدمِ از اسب دوست داشتن افتاده، دیگر پیِ هیچ اسبی نیست. پیِ خودِ باخته‌اش است و بس. پیِ آن‌که شده بود و نشد که بماند.
Share this story
Delete

برنامه‌ی عدم موفقیت

1 Comment
یک برنامه تلوزیونی با عنوان «عدم موفقیت» قراره با من مصاحبه کنه. همین شبا. این برنامه همون جوری که از اسمش پیداست مخصوص شکست خورده‌هاست. مخصوص کسانی است که شکست خورده‌اند. مثلا یکی از مهمانان این برنامه کسی بود که در پروژه‌ای می‎خواست رتبه یک کنکور بشه. اما رتبه 12 شد. برای همین نمیشه گفت که هیچی نشد. بلکه فقط در اون پروژه شکست خورد. یکی دیگه از مهمانان این برنامه شکست عشقی می‌خورد. خیلی هم آدم موفق و ثروتمندی بود. اما شکست عشقی می‌خورد. من چرا به این برنامه دعوت شدم؟ چون پام شکسته.
به گیرنده‌هاتون دست نزنید. خودم براتون تعریف می‌کنم چی شد. مجری از من سوال می‌کنه، چرا شکست خوردی؟

من : این ماجرا از یکی از روزهای 7 سالگیم شروع شد. سال 68. اول دبستان بودم. زنگ تفریح تازه تموم شده بود. من از معلم اجازه گرفتم که برم دستشویی. داد زد: «نخیر. قانون کلاس چی بود؟ دستشویی برای زنگ تفریحه.» زنگ املاء بود. نشستم سر جام. مدت زیادی تلاش کردم که اضطرابی که هر شب موقع خوابیدن داشتم اینجا تحقق پیدا نکنه. آن قدر تلاش کردم تا در نهایت سیمام چسبید و جبرییل کوچولویی با یک لوح زرین پرواز کنان از آسمون فرود اومد جلوی چشمام. رو لوحش نوشته بود: "بشاش توش"

و من ناگهان گرمی جیش رو روی پاهام احساس کردم و سیمام که جدا شد معلم در تلاش ناموفقی برای گرفتن گوشم از روی مقنعه‌ی شرمن یا ژرمن (اسم جنس پارچه بود و خیلی هم لیز بود) از کلاس بیرونم کرد و بعد زنگ خورد و من با همون حال خوشحال و خندان روانه شدم به سمت خونه. 

بعد از اون با هر قانونی همین رفتار رو کردم و دوران تحصیل سختی رو پشت سر  گذاشتم. از پشت صحنه به من اشاره می‌کنن که خلاصه کن. من قوانین زیادی رو شکستم. بعضی از این قوانین انسانی بودن. یعنی ربطی به نهاد قدرتی که از بالا و فلان و این حرف‌ها نداشتن. مثلا قانون نشکستن دل کسی که تو را دوست دارد. یا امثال این قوانین. به خاطرشون ناراحتم. ولی دیگه گذشته و بهش فکر نمی‌کنم. تا اینکه مربی تیممون روی همین برف ماه پیش سر خورد و پاش شکست. مربی جایگزین خیلی شبیه معلم اول دبستانمونه.

توی مبارزه به سختی عقب بودم. یه فیلیپینی لازم بود تا مساوی بشم. گرمای سالن، و جیغ و داد طرفداران تیم میزبان و مربیای مسابقاتی که روی تشک‌ها در جریان بود باعث شده بود سیمام بچسبه. وقتی فیلیپینی رو می‌زدم جبرییل کوچولو در حاشیه تصویر مربی جدید بود که داشت داد می‌زد و یه چیزی می‌گفت که من با اینکه صداشو کاملا می‌شنیدم، اما نشنیدم که چی می‌گفت و صورتش که خیس عرق و کج و معوج شده بود به شدت شبیه معلم فقید اول دبستان بود و موقع زدن فیلیپینی احتمالا ناخودآگاه من بود که تصمیم گرفت کپی کنه و بشاشه توی قوانین نیوتون و به جای اینکه یک بار روی هوا بچرخم و دو قدم بردارم ناگهان تصور کردم می‌شه دو بار روی هوا چرخید و سه قدم (همچنان روی هوا) برداشت. وقتی سیمام جدا شد ابلیس کوچولویی پرچم سیاهی جلوی چشمام نگه داشته بود که روش نوشته بود: «بله جانم، جاذبه هنوزم کار می‌کنه.» بعد سیاهی رفت کنار و زانو و مچ پام رو تقدیم کردم به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل. هر چند در آخرین لحظه ضربه نهایی رو کنترل کردم و در رفتگی کامل نجاتشون دادم. ولی شکست خوردم. 
Read the whole story
paradoxi
78 days ago
reply
از پشت صحنه به من اشاره می‌کنن که خلاصه کن.
Share this story
Delete
Next Page of Stories