1281 stories
·
29 followers

حرف‌هایی با خودم میان راه

1 Comment

تلخم( تو فکر می‌کنی مثل همیشه) و گرفته‌ام. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جدا و گره خورده. و پر از یاس. غم سنگین سمجی تمام ذهنم و حتی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقا نمی‌دانم چه غمی. اما حس می‌کنم؛ غم جدایی. غم دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم.نه جدایی من از تو. و نه جدایی تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوری انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافه‌یی نشسته‌اند و فقط به‌اندازه‌ی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کرده‌اند و از پیاده‌رو می‌گذرند. و دوری من و تو با همه‌ی یادهای تپنده‌ی نزدیک. و بازهم با این همه نمی‌دانم چه غمی. غم یک غبن. غبنی چاره ناپذیر. غم خطا کاری ذهنی. غم خطازدگی.

تصورات ما درباره‌ی دنیای خارج از چارچوب بومی خودمان غالباً خطاست. خطا بوده است. از این بابت احمق‌ها و رندان، کوردلان یا سیاستگران، زیرکانه و مکارانه ما را به "کلی‌بافی" مبتلا کرده‌اند. غرب! غرب! غرب! و با این تکرار ما را به ذهنیتی علیل و تنگ‌نظرانه دچار کرده‌اند. هر چه دید کلی خطاست. ما خیال کرده‌ایم «غرب» یعنی آمریکا. و این طور نیست. و خیال کرده‌ایم «آمریکا»  یعنی همان غرب دم‌دار و سم‌دار و سیاه و سفید و ابلق که در ذهن خود ساخته و پرداخته داریم. و تصور وجود موجودیتی بسیار همانند خودمان را در ورای این کلمه هرگز به‌خاطر راه نداده‌ایم. و چنین نیست. تمام یادداشت‌ها، سفرنامه‌ها، گزارش‌ها، خبرها تمام حرف‌های خصوصی و عمومی درباره‍‎ی این غرب یکسره برای فریب من و تو بوده است. فریب آگاهانه و فریب جاهلانه. فریب که بترسیم. که پس بزنیم و درمانده شویم. دیگر هرگز باور نکن که «غرب» یعنی «آمریکا». غرب، غرب است. آمریکا هم آمریکاست. و تازه آمریکا را هم به ما بد شناسانده‌اند هم خودی‌ها آن را بد شناسانده‌اند، و هم خود آمریکایی‌ها. موجودات آمریکایی ایران را هم، اصلاً روا نیست، که به‌حکم روش استدلال بومی خودمان «مشت نمونه‌ی خروار» به عنوان مردم آمریکا درنظر بگیری و قضاوت کنی، درست به همان اندازه که این بهمن فرسی را نباید به عنوان مردم ایران در نظر گرفت. کوته‌نظری و کج‌خیالی ست اگر تصور کنی حالا من می خواهم آمریکا را خوب بشناسانم. من چنین رسالتی برای شناساندن هیچ کشوری احساس نمی‌کنم. آمریکا خودش وسیله و آدم فراوانی برای این کار در اختیار دارد. وسایلی از قبیل «کی» و «پاتاکوس». من فقط حس می‌کنم و می بینم که کلک خورده‌ام. چیزی در ذهن داشته‌ام که حالا چیش چشم ندارم. چیزی پیش چشم وجود دارد که ابعادش با ابعاد آن موجود ذهنی من ابداً ـــ یا اکثراً ـــ تطبیق ندارد. این که من اینک در برابر چشم دارم و ناگزیر آن را با موجودی ذهنی خودم می‌سنجم، ارتباط محکمی با آن«اتازونی» یا حتی «عصر طلایی» ندارد. البته چشم من نه چشم «ارنبورک» است و نه چشم «چارلی». من با یک چشم آزاد دنیا را نگاه می‌کنم. نه با چشمی جانبدار. این است که می‌توانم زندگی و انسان را بدون عینک پیشداوری ببینم. من مردم را می‌بینم و تعجب می‌کنم. مردم عیناً مانند مردم. خبث و رضا و نارضایی و صفایش عیناً همان. حکایت توده‌ تقریباً در همه زمین یکسان است. و پریشان می‌شوم، آشفته می‌شوم، دیوانه می‌شوم که چگونه سیاست انسان امروز را کوته‌بین می‌کند. از یک چاپخانه دیدن کردم. نه طبق برنامه. به میل خودم. به بهانه‌ی برنامه. ساعت بین ۸ و ۱۰ شب بود. در هر طبقه کارگران، زن و مرد، سیاه و سفید، در کنار هم مشغول کار بودند. کسی را ندیدم ول بچرخد. کسی را هم ندیدم «ماشین» شده باشد. البته بیشتر کار را ماشین انجام می‌داد. ولی انسان سر جای خودش بود. و انسان ناراضی و مندرس بود. چون کارگر بود.  خانه و فرزند و گرفتاری داشت. و به فکر آتیه بود. بوی چاپخانه همان بود. چرکی فضا همان بود. نقش دیوار همان. بوی پول وسیاست و مذهب هم همان بود. البته بوی پول شدیدتر. در قسمت صحافی، یکی از کارگران صحاف نسخه‌یی از مجموعه اشعار «پابلو نرودا» شاعر شیلی را که در دست صحافی بود به من هدیه کرد. و مدیر چاپخانه در اتاق دفترش کتاب را با عذرخواهی فراوان از من پس گرفت. و این رفتاری سنجیده و انسانی و درست بود. کتاب نه مال کارگر است، و نه مال مدیر چاپخانه. آن‌ها هیچ گونه حقی نسبت به آن ندارند. ولی زندگی این است: معمولاً کارگر پنهان یا آشکار می‌بخشد و معمولاً مدیر با عذرخواهی پس می‌گیرد. می‌بینی که تفاوت چندانی در کار نیست. ولی بسیار خب می‌دانم که منتظری. بله از غول بگویم. درست است. اینجا غولی نیز در کار است. همان غولی که تصاویرعجیب و غریبی از آن در ذهن من و تو پرداخته‌اند. غولی برآمده از نقطه سرکش‌ترین غولان جهان. رنگ‌ها و زبان‌ها و شکل‌ها و اخلاق‌های گوناگونی در خیابان‌ها جاری‌ست. سوئدی، ایتالیایی، آلمانی، انگلیسی، عرب، آفریقایی و ده‌ها مشخصه جغرافیایی دیگر. آمریکا را مردخواره‌یی جهانگرد زاییده است. این جامعه در واقع معجونی پرداخته از بشریت امروز روی زمین است که در یک «اتحاد» ریاضی و زورمند همه‌گونه خصال زشت و زیبای بشر امروز را به کمال  و به صراحت بروز می‌دهد. 

باقی توصیف‌ها و توجیه‌ها و تفسیرها، خواه موافق یا مخالف، یکسره جانبداری از خود آمریکا است. تبلیغات برای آمریکاست. و یا تبلیغاتی است که آمریکا به‌نحو شایانی از آن بهره‌برداری می‌کند. دقت کوچکی در احوال  عمومی مردم کرده‌ام. این نیویورک فی‌الواقع سه شهر است: منهتن، نیوجرسی و بروکلین. و روابط ساکنان این سه شهر کم و بیش همان روابط تهرانی و رشتی و تبریزی‌ست. همانقدر صمیمانه(!) بی‌گوشه و کنایه(!) این است ملت. که به‌هرحال مفهومی‌ست یاوه. ملت دیگر به درد دوران ما نمی‌خورد. اصلاً از کجا معلوم پیوند مردمی که به حکم خواص یک تکه زمین در آن به‌دور هم گرد آمده، کاشته، خورده و بچه پس انداخته‌اند، محکم‌تر از روابط آدمیانی باشد که به حکم انگیزه‌ی مشترک  به‌دورهم گرد آمده‌اند؟ بله. کاملاً. پیوند نوع اول هم در حد خودش پیوند بسیار سختی‌ست. ولی انسان به‌زودی زود می‌آموزد که آن را زیاد هم نباید جدی بگیرد. و این اعجوبه اگر به زبان انگلیسی سخن می‌گوید هرگز به‌معنای آن نیست که مادرش به طور قطع انگلیسی بوده است. اصلاً بهتر است بگوییم این «موجود» موجودی است ضد توراث. موجودی‌ست برآمده از دوده‌ی با میراث درافتادگان. و تأسف در این است که حتی انگلیس هم با آن انگلیس ذهنی ما ارتباط روشنی ندارد. و نتیجه این‌که کهنه بودن و تاریخی بودن فخری نیست. اگر هم فخر باشد، این فخر مایه زندگی نیست. مایه‌یی دیگر باید. این کافی نیست تا تو برپا و جویا و توانا باشی. با این فقط می‌توان گفت که تو نیز موجودی هستی در میان موجودات. و امروز باید «وجود»ی بود و نه «موجود»ی. بله. درست است. پاره‌یی دیکتاتورهای سرخ و سیاه هم در این و آن گوشه‌ی زمین درکارند که از ملت‌های کهنه چیز نوی بسازند. دیکتاتوری همیشه می‌تواند- و توانسته است- و بالاخره کاری صورت بدهد. این هم یک برهان تازه و کهنه بر نارسی و خامی توست. اما مسأله این نیست. مسأله مسخره بودن این دموکراسی‌های ادعایی چپ‌ها و راست‌ها و میانه‌روهاست که هیچ‌کدام اصالت ندارند. بله. عصبانی شو. دندان تیز کن. گوشت من هدر است. من هرگزچنان زندگی نکرده‌ام که مراقب باشم کسی از دست من عصبانی نشود. ولی تو بالاخره مجبوری یک روز خودت را خلاص کنی. خودت را بکشی بالا و همطراز کنی. یعنی انسان مجبور است. مجبوری به این نتیجه برسی که تو یکی هستی و جهان یکی‌ست. انسان هم یکی‌ست. زبان و حکومت هم- اگر اجتناب‌ناپذیر باشد- می‌تواند یکی شود. و تو باید پیش از آن که نظام اقتصادی برتر جبراً و قهراً بیاید و زبان تو را برگرداند، یا در خفا گرداننده‌ی هست و نیست تو باشد باید چاره‌یی بیاندیشی. روزگار تعصب‌ها و وسوسه‌های کودکانه- پیرانه سپری شده است. بگذار بی‌سواد در همه‌ی زمین بی‌سواد باشد و باسواد در همه‌ زمین باسواد- شرایط جغرافیایی هم می‌ماند سر جایش. انسان حریفش نیست. لازم هم نیست حریفش باشد. قطب، قطب است و استوا، استوا. ولی فاصله من و تو... بگذریم. گفتم تلخم. و هنوز چنین‌ام.از شرایط موجود زمین بیزارم. این شرایط در هر نقطه برای انسان خفقان‌آور است. اصلا از شرط بیزارم. شرط کتبی. شرط رسمی. شرط باید در خون  من و تو باشد. و اگر بگویم ضمناً همه‌چیز یاوه و مضحک در نظرم جلوه می‌کند، دروغ گفته‌ام. این مضحک کلمه معصوم ساده‌یی‌ست که من فقط برای رفع تکلیف آن را به کار می‌گیرم. اصلا من آدم مشکلی شده‌ام. کاش نبودم. کاش.

   بهمن فرسی 

حرف‌های با خودم میان راه

از مجله نگین- بهمن۱۳۴۶- شماره۳۳ 

Read the whole story
paradoxi
3 days ago
reply
نتیجه این‌که کهنه بودن و تاریخی بودن فخری نیست. اگر هم فخر باشد، این فخر مایه زندگی نیست. مایه‌یی دیگر باید. این کافی نیست تا تو برپا و جویا و توانا باشی. با این فقط می‌توان گفت که تو نیز موجودی هستی در میان موجودات. و امروز باید «وجود»ی بود و نه «موجود»ی. بله. درست است. پاره‌یی دیکتاتورهای سرخ و سیاه هم در این و آن گوشه‌ی زمین درکارند که از ملت‌های کهنه چیز نوی بسازند. دیکتاتوری همیشه می‌تواند- و توانسته است- و بالاخره کاری صورت بدهد. این هم یک برهان تازه و کهنه بر نارسی و خامی توست. اما مسأله این نیست. مسأله مسخره بودن این دموکراسی‌های ادعایی چپ‌ها و راست‌ها و میانه‌روهاست که هیچ‌کدام اصالت ندارند. بله. عصبانی شو. دندان تیز کن. گوشت من هدر است. من هرگزچنان زندگی نکرده‌ام که مراقب باشم کسی از دست من عصبانی نشود. ولی تو بالاخره مجبوری یک روز خودت را خلاص کنی. خودت را بکشی بالا و همطراز کنی. یعنی انسان مجبور است. مجبوری به این نتیجه برسی که تو یکی هستی و جهان یکی‌ست. انسان هم یکی‌ست.
Share this story
Delete

دومین جوانی

1 Comment

با خودم قرار گذاشته‌ام در ساعات قطعی برق، در اوج گرمای این تابستان لعنتی، که امیدوارم به قطعی گاز و آب و هوا و نان هم منجر نشود، «نامه‌های ون‌گوگ» را دوباره‌خوانی کنم. این هنرمند دردمند که پیوسته در عذاب بود. قناعت می‌کرد به روزی یک وعده غذای ساده، بلکه توان تهیه‌ی رنگ و بوم را داشته باشد.

پروست در جلد دوم شاهکارش «در جستجوی زمان از دست رفته» اشاره می‌کند آن‌هایی که آثار نبوغ‌آمیز خلق می‌کنند کسانی نیستند که در دلپذیرترین مکان‌ها زندگی می‌کنند و درخشان‌ترین سخنرانی‌ها را ایراد کرده و دارای گسترده‌ترین و فرهیخته‌ترین فرهنگ‌اند، بلکه آن‌هایی هستند که یک‌باره از زندگی‌کردن برای خود دست کشیده‌اند. «ون‌گوگ» برای من یکی از مهمترین مصداق‌های این جملات پروست است.

 او که در زمان حیاتش حتا یک اثرش فروش نرفت، زندگی‌اش توام بود با فقر و فلاکت و بدبیاری: «دختری که از او نقاشی می‌کردم بچه‌دار شده است، این جریان را به من نسبت می‌دهند، در صورتی که در این امر هیچ دخالتی نداشتم.» در راه هنرش حتا سلامتی جسمی و روحی‌اش را فدا می‌کند؛ در نامه‌ای به برادرش می‌نویسد: اگر هنر را در حقایق زندگی نمی‌جستم، زندگی را بیهوده می‌پنداشتم.


تئوی عزیز

اکنون می‌خواهم با آرامش کامل کار کنم و بدون احساس افسردگی در کنج تنهایی به‌سر برم. با این‌همه غم و اندوه و ناراحتی روانی به‌کلی از بین نرفته است و بیشتر درست هنگامی که سرگرم کار هنری هستم دوباره گرفتار سیل اندوه می‌شوم، امان از این غم بی‌پایان و تشنگی بسیار برای رسیدن به زندگی واقعی و ایده‌آل و دست‌نیافتنی.



ما که تا این اندازه به مرگ نزدیکیم و فقط به نیروی ایمان تکیه داریم، به یقین می‌دانیم که کارهای ما بزرگ‌تر از ما و زندگی ماست. هنر در آینده چنان زیبا و پر شکوه و واقعی و در همان حال به حقایق زندگی نزدیک خواهد بود که اگر ما اکنون جوانی خود را در این راه بگذاریم سرفراز خواهیم بود.



گمام می‌برم تو هم وقتی می‌بینی جوانی ما دود می‌شود و ناپدید می‌شود، مانند من در غم و رنج باشی. اگر این جوانی شکوفه کند و آثاری را که ما می‌آفرینیم به‌بار آورد، البته چیزی از دست نداده‌ایم. استعداد و توانایی کار سالم نیز، دومین جوانی است.






Read the whole story
paradoxi
3 days ago
reply
استعداد و توانایی کار سالم
Share this story
Delete

زندگی بسیار طولانی است

1 Comment

تی­. اس. الیوت می­‌گوید «زندگی بسیار طولانی است».

بعله. زندگی بسیار طولانی است، آن­قدر طولانی است که می‌­فهمی زندگی حالاحالاها بازی در آستین دارد و تازه این اولش است. مبهوتی، کنار نمی‌­آیی، دست و پا می­‌زنی، می‌­جنگی. ته­ش، بعله، زندگی همین کثافت است که توش می‌­لولیم، سعی می‌­کنیم، لذت می‌­بریم، می‌­خندیم  و در کنار هم می‌ایستیم که پس نیفتیم.

با آدم­‌های نزدیکم درد می‌­کشم، به سختی می­‌افتم، مریض می‌­شوم، رنج می‌­کشم، از چاله به گودال و از گودال به چاه می‌­روم. سیاهی روی شانه‌­هایم می‌­نشیند، بس که طاقت ندارم ببینم معدود عزیزان دوروبرم در رنجند، به هر دلیل فیزیکی یا اجتماعی. در کنار این سیاهی‌­ها، تلاش می­‌کنم که ورِ اقتدارطلبم از کنترل خارج نشود و وسط همهمه و شلوغی، این خیال برش ندارد که می‌­تواند اوضاع را بهبود بخشد (حتی با احتمال پایین یا صفر) یا رفتار آد‌م‌­ها را کنترل کند. آنچه از دور مشخص است، آدمی است که توی مزارع خود، می‌­چرخد و سرش مشغول کار و فعالیت­‌هایش است و ککش هم نمی‌گزد. من اما در چند میدان می‌­جنگم، جنگ با کنترل میم اقتدارطلب که به تصمیم‌­های بقیه در حا‌ل‌­بدی‌شان احترام بگذارد؛ جنگ با خشمم علیه طبیعت یا هر آنچه که رنج می‌­آورد برای آدم‌­ها، برای آدم‌هایم؛ جنگ با دردهای خودم و دردهای بقیه که نمی­‌توانم نادیده­‌شان بگیرم، دورشان بزنم یا انکارشان کنم؛ جنگ علیه درماندگی و بی‌چارگی خودم در موقعیت‌های هولناک.

زندگی بسیار طولانی است آقای الیوت. زندگی انسان را نمی­‌کشد، گاه به کثافت دچار می­‌کند.



Read the whole story
paradoxi
3 days ago
reply
زندگی خیلی طولانی است آقای الیوت. زندگی انسان را نمی­‌کشد، گاه به کثافت دچار می­‌کند
Share this story
Delete

"چشمان من در ظلمت چشمان تو را می‌یافت"

1 Comment
دیروز صبح که توی پارک ورزش می‌کردم پسر تپلی هم سن و سال خودم را دیدم با کوله‌پشتی لپ‌تاپ و بساط شخصی‌اش توی یکی از آلاچیق‌ها، پشت به فضای پارک در خودش فرو رفته بود  و چربی‌های باسنش روی نیمکت پهن شده بودند؛ با دقت چیزهایی را به هم می‌چسباند و لوله درازی درست می‌کرد. بعد از چند دقیقه که آبفشان‌های پارک باز شدند و آلاچیق‌ها را خیس کردند، بساطش را به نیمکت وسط پارک منتقل کرد و با لوله‌ای دراز شروع کرد چیز عجیبی را کشیدن. حواسش ابدا به اطرافش نبود، چند نفری که با من توی پارک ورزش می‌کردند به بی‌حواسی‌اش با تعجب نگاه می‌کردند و دود غلیظی از تعجب‌شان به هوا می‌رفت. بعد از کشیدن آنقدر از دنیا جدا شد که تقریبا روی نیمکت ولو شد و تمام چربی‌های تنش هم وا رفتند، لَختی تنش و جدایی‌اش از دنیا همه را از اطرافش فراری می‌داد. تصویر پسری که با تیپی شبیه به همه دوستانم لابه‌لای شاخه‌های درخت بید و میان سر و صدای پرنده‌ها و بالا و پایین پریدن بچه گربه‌ها چیزی مصرف می‌کند که از همه‌شان کنده شود و چیزی نبیند و به جایی نامعلوم برود برایم تلخ و آزاردهنده بود. وقتی داشتم از پارک بیرون می‌رفتم باغبان‌های جوان را دیدم که نهال‌های درخت سنجد را توی چاله‌هایی که برای کاشتن‌شان حفر کرده‌ بودند می‌گذاشتند، نمی‌توانستم به دردی که از تصویر پسر توی ذهنم بود چنگ بزنم و لذت کاشتن درخت سنجد را فدایش کنم، چند دقیقه ایستادم و به پرزهای نرم برگ‌های درخت سنجد دست کشیدم و آخرین نقطه از برف‌های زمستان را روی کوه‌های روبرو تماشا کردم و دستانم را برای رسیدن به دست‌های رامین دراز کردم و چند لحظه خوشی را به سرعت بلعیدم.
درد و خوشی انگار چیزی است برای شمردن، اندازه‌گیری و بعد اعلام نتیجه‌ی خوشبختی یا بدبختی، نه تاثری در کار است و نه کیفی، حتی چند لحظه در سکوت نمی‌توان به خوشی و ناخوشی خیره شد، به جای این کارها باید خیلی زود احساسات‌مان را به ابزاری برای شکنجه و یا قاب عکسی برای یادگاری تبدیل کنیم. آنقدر این کار را خنثی و بی‌احساس انجام می‌دهیم که انگار کارگران کارخانه بزرگی هستیم با دستکش لاتکس و ماسکی روی صورت که کارمان کندن پوست پیاز است. واقعا نمی‌توانستم به کسی بگویم چه چیزی دیدم چون وسط جماعتی که می‌شناسم‌شان این تصویر هیچ معنایی ندارد، همان قدر بی‌معناست که تصویر کاشتن درخت سنجد.
یاد صحنه‌ای از رمان ابله می‌افتادم، جایی که ایپولیت با سرفه و تب و هذیان خواندن نامه خودکشی‌اش را تمام می‌کند و اسلحه را برمی‌دارد تا خودش را بکشد اما آنقدر بیماری همه وجودش را گرفته که به کل فراموش کرده اسلحه را پر کند و همین می‌شود اسباب خنده و تمسخرش، آدم‌هایی که تا چند دقیقه قبل از شنیدن خبر خودکشی‌اش به ظاهر متاثر شده بودند شروع می‌کنند به او خندیدن و سرزنش کردنش برای نمردن، راوی هم اضافه می‌کند که همه فقط مرگ ایپولیت را می‌خواستند نه زنده ماندنش را، همین تصویر ترسناک از انسان‌ها، چیزی که انگار طی قرن‌ها ثابت مانده و حالا به ما رسیده آنقدر برایم مسجل و قطعی است که دیگر حرف زدن از درد و رنج را در نظرم عبث و بیهوده می‌کند، گفتن از خوشی هم آنقدر تکراری و خسته کننده‌ است که دیگر شاخک‌های هیچ جنبنده‌ای را تکان نمی‌دهد.
صبح‌ها  توی پارک کنار آدم‌هایی که گاهی با شور و هیجان و گاهی بی‌حوصله‌اند ورزش می‌کنم، شور و خمودگی آدم‌ها توام با لذت بچه‌ها موقع تاب خوردن و خستگی کلاغ‌ها از دنبال غذا گشتن، پشت به شهری که لایه‌ی زردرنگ دود مثل چتری همیشه بالا سرش است، بدنم را برای تمرین نقاشی آماده می‌کند. تمرین روزانه‌ نقاشی‌ام را با الگویی که معلمم اصرار دارد ترتیبش را رعایت کنم شروع می‌کنم و خطوط افقی و عمودی و اریب را با دقتی کنار هم می‌کشم که هیچ کدامشان بیشتر از دیگری به چشم تیز معلمم نیاید. "هیچ خطی از دیگری با ارزش‌تر نیست" صدای معلمم توی سرم مدام این جمله را تکرار می‌کند و مدام حواسم را جمع می‌کنم تا هیچ خطی پررنگ‌تر از دیگری نباشد، بعد از چند دقیقه آن‌قدر خطوطم توی کاغذ از روی هم رد می‌شوند به هم می‌سابند و در هم فرو می‌روند که دیگر هیچ کدام‌شان وضوح خاصی ندارند، بافتی درهم می‌شوند که هیچ خط مستقلی میانشان پیدا نیست، دقیقا همان چیزی که معلمم می‌خواهد. بیرون از این کاغذ اما ترازوهایی غول‌پیکر هر لحظه دارند چیزی را سبک‌ سنگین می‌کنند، اگر چند دقیقه تمرینم را متوقف کنم و لپتاپم را باز کنم دنیایی را می‌بینم که همه توی آن عاشق نابودی و تخریب هستند و هیچ چیزی لذت‌بخش‌تر از رنجی که به نابودی می‌انجامد نیست، فقط مرگ و زجر کشیدن می‌تواند سرگرمشان کند و این حقیقت من را بیشتر از قبل توی نقاشی فشار می‌دهد. موقع نقاشی کافیست موقعیتت چند درجه نسبت به سوژه‌ای که در حال کشیدنش هستی تغییر کند تا تمام خطوط به هم بریزند و دیگری چیزی که کشیدی با چیزی که می‌بینی همخوانی نداشته باشد، فهم نقاشی بیشتر از قبل ارتباطم را با بیرون قطع می‌کند، چون چیزی برای رنج کشیدن مدام پیدا نمیکنم همان طور که چیزی برای خوشی پایدار نمی‌یابم. اما باید حواسم را جمع کنم و تمرکز داشته باشم تا صدای بلند زاری‌ها و ناله‌های بیرون گوشم را کر نکند و خوشی‌های براقی که قابلیت‌شان فرو رفتن توی چشم بقیه است چشمم را کور نکند، بعد هم باید مراقب باشم زنجیر گله‌هایی که هر دقیقه ساخته می‌شوند تا به بودن بی‌معنیِ انسان در این دنیا معنایی جعلی بدهند اتفاقی دور گردنم نیفتد، چون ظاهرش این است که ما باهمیم از یک جنس برای یک هدف، اما بعد از چند وقت تمام حواس‌ها می‌رود پی پیدا کردن سوراخی هرچند ریز برای القای تفاوت‌ها، ابراز برتری‌ها و بعد هم بارش شهابی وزنه‌های ارزش‌گذاری آغاز می‌شوند. مرزبندی‌ها خطوط تیزی می‌شوند که در هوا شناورند و گردنت را می‌زنند،در نهایت هم با همان زنجیرِ با هم بودن سیاه و کبودت می‌کنند تا سرت را یک لحظه بی‌اجازه توی سوراخی مخالف جریان گله نکنی، آنقدر که زنده ماندن را برایت به آرزو تبدیل می‌کنند. همه اینها را آنقدر خوب می‌شناسم که بیرون از خودم دنبال هیچ چیزی نمی‌گردم، روزم را با تمرین مداوم نقاشی پر میکنم و گاهی به سیاره رنج‌کش‌های بیست و چهار ساعته و خوشبخت‌های برق‌برقی نگاهی می‌اندازم و دست نوازشی به سرشان میکشم تا به عنوان دشمن شناسایی‌ام نکنند.
همین که پایم را از خانه‌مان بیرون می‌گذارم از تمامی خیابان‌های اطراف چشمم دنبال خیابان‌‌مان می‌دود، وقتی توی ماشین از اینجا دور می‌شویم و از خیابانی موازی سرازیر می‌شویم، موقعیت تمام ساختمان‌هایی را که می‌بینم با ساختمان‌های پشتی‌شان توی خیابان خودمان، مطابقت می‍‌دهم و روی بلندترین نقطه‌ی پل انتهای خیابان موازی، سرم را می‌چرخانم و نقطه‌هایی از نرده‌های انتهای پارکِ انتهای خیابان‌ را برای آخرین بار تماشا می‌کنم. دور و گم شده لابه‌لای گیاهان و خطوط  بی‌پایان بزرگراه‌ها که مثل حشرات بزرگی دور تپه‌ کوچکی که خانه‌مان آنجاست، می‌پیچند و بالا می‌روند، حشرات بزرگی که پیدا کردن‌شان در افق دیدم من را به جایی وصل می‌کند، جایی برای زندگی کردن، انگار چشم‌‌هایم با نخی نامریی به این تپه کوچک وصل شده، به تنها جایی که می‌توانم بدون روده‌درازی درباره مفهوم زندگی با تمام حواسم فقط زندگی کنم.
Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
باید مراقب باشم زنجیر گله‌هایی که هر دقیقه ساخته می‌شوند تا به بودن بی‌معنیِ انسان در این دنیا معنایی جعلی بدهند اتفاقی دور گردنم نیفتد، چون ظاهرش این است که ما باهمیم از یک جنس برای یک هدف، اما بعد از چند وقت تمام حواس‌ها می‌رود پی پیدا کردن سوراخی هرچند ریز برای القای تفاوت‌ها، ابراز برتری‌ها و بعد هم بارش شهابی وزنه‌های ارزش‌گذاری آغاز می‌شوند. مرزبندی‌ها خطوط تیزی می‌شوند که در هوا شناورند و گردنت را می‌زنند،در نهایت هم با همان زنجیرِ با هم بودن سیاه و کبودت می‌کنند تا سرت را یک لحظه بی‌اجازه توی سوراخی مخالف جریان گله نکنی،
Share this story
Delete

فکر آینده به خطر افتاده

1 Comment

پل ویریلیو گفته  خود ایده- اندیشه- فکر آینده به خطر افتاده.

گفته امروز «کمونیسم تأثرات» جای خیلی چیزها مانند طبقه اجتماعی را گرفته.
دیگر کسی متعلق به پرولتاریا نیست، یا کسانی که مدافع الجزایر فرانسه بودند، امروز ما به گروهی تعلق داریم که از گریپ نوع آ می‌ترسد و از گرمای زیاد در چله تابستان. بینش بلند مدت وجود ندارد، امر واقع موجود نیست. ما در واقعیت نیستیم. 

می‌گوید وقتی بچه بوده، ترس‌های فردی- شخصی بوده، مانند ترس کودکی در برابر خطری که در برابرش یا واکنش نشان می‌دهیم یا نه، می‌ایستیم یا نه. ترس جمعی هم بوده مانند ترس از جنگ و در جنگ که در برابرش ناتوان بودیم. امروز این دو ترس با هم و بر هم است و از ما می‌خواهند که به تنهایی در برابر ترس جمعی کاری کنیم. این همان «فرد‌گرایی توده» توده‌ای است. ما در عین حال احساس مسئولیت می‌کنیم و احساس ناتوانی. و این اضطراب‌آور است.  

می‌گوید که پیشرفت تکنولوژی نوعی مهار اجتماعی ایجاد می‌کند. اطلاعات‌دادن هر چه زودتر و سریع‌تر باعث رعب می‌شود. بیشتر از خود خطر از ترس ترسیده می‌شویم. زمین از این آنیت ترس وحشت کرده. حکومت‌ها از این بهره‌برداری می‌کنند. 

پل ویریلیو می‌گوید زمان آدم زنده با زمان تکنیک وارد دعوا می‌شود.
روح و روان آدم نمی‌تواند تحمل کند. 
 
Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
بیشتر از خود خطر، از ترس ترسیده می‌شویم
Share this story
Delete

اینجا تهران است، صدای ما را...

1 Comment

اینجا تهران است، صدای ما را...

تهران، مثل معشوقه‌ی سال‌های جوانی، چند سال یکبار جامه می‌گرداند، نگاه که می‌کنی ناگهان می‌بینی شکل سابقش نیست؛ پس دوست داری خیابان‌ها و کوچه‌بیراهه‌هاش را دوباره راه بروی و در کافه‌هاش بنشینی و از دکه‌هاش سیگار بخری و چهارفصلش را به یاد بسپاری، از راه‌آهن تا تجریش.
برای من اولین بارش روزهای آخر بهار آن سالی بود که با هیجان زیاد و یأس مخصوصش به یاد ماند. دوستم شبِ پرشکوه و ملالِ آن مناظره پیامک داد «اینجا تهران است، صدای ما را از گلوی میرحسین موسوی می‌شنوید.» دریغا که من آن شب تهران نبودم. بعدها خودش را گم‌و‌گور کرد. روزی دیدم ایمیلِ یک‌خطی فرستاده و فقط نوشته: «فغان که با همه‌کس غائبانه باخت فلک / که کس نبود که دستی از این دغا ببرد» و من آن روزها شیدای نسخِ گونه‌گونِ حافظ شده بودم.
ولیِ اردیبهشتِ آن بهار آمده بودم تهران و بارانِ نم‌نم بود و از میرداماد تا ملاصدرا پیاده رفتیم که حرف بزنیم تا کوچه‌ی آخر، بپیچیم سمت خانه‌ی کوچکی با دیوارهای نارنجی و اتاقی نیمه‌روشن. بعد از آن شب و بعد از بهتِ روزهای اول باز هم آمدم __‌تهران هوای دیگری داشت. هوای سال‌های هجده نوزده سالگیِ ما نبود، یأسِ نیمه‌ی مردادش خیلی فرق برمی‌داشت با سرخوردگی و استیصالِ چهارسال پیشش، وقتی در سکوتِ شبانه‌ی بیمارستان خاتم‌الانبیا به سقوطِ دمِ ظهرِ پیرمرد از طبقه‌ی نهم فکر می‌کردم و مرگی که خودخواسته و رهایی‌بخش بود. همکار دوستم گفت دچار عارضه‌ی فشار فک‌ها شده‌ای.
یأس بعد از خرداد ۸۸ فرق داشت با یأس سال‌های پیش از آن. احساس می‌کردیم آنقدر جوانیم که شهر مال ماست و هیچ قدرتی با هیچ زوری و هیچ سانسور و خفقانی نمی‌تواند حقیقتِ ما در خیابان را انکار کند. چند سال گذشت تا بدانیم که خواندنِ روایتِ سال‌ها و شهرها و وقایع حادِ یک نسل تا جه پایه مهم‌تر است از حقیقتِ ما در آن لحظه؛ تا بدانیم ابرها که عوض می‌شوند هردم بهترین استعاره برای توصیف حقیقتی‌ست که ذات ندارد اما فرم دارد، فرم بی‌جوهرِ خیابان‌های تهران.
و فهمیدیم تروما خاطره را تیز می‌کند و شکل می‌دهد، مثل وقتی که زخم تازه باشد و خون در مجاورت هوا شکل آن لحظه می‌شود، حدّتِ ضرباتِ آن سال باعث شد کنج خیابان‌ها و شکل دست‌ها و دود بر فراز شهر و کفپوش سرد خانه‌ای در غروب عاشورا و ماسکِ سبز آویزان به لبه‌ی تخت و هزار چیز دیگر حکَّ یاد ما بشود. می‌شود متنی نوشت بلند، که هر بندش این‌چنین آغاز شود: «خاطرم هست آن‌سال...» و هربندش را عکسی از آن‌سال مزین کرد.
عکس‌ها هم آن سال باارزش شدند، مثل حالا نبود که از کرور کرور تصویری که می‌بینم هیچ یادم نمی‌ماند. عکس‌های آن سال تابلوهایی بودند که ‌یک‌قرن تاریخ اندوه و امید صرفِ قلم‌زدنش شده بود:  تصویر مشت‌های گره‌کرده بر فراز خیلِ مردمانِ امیدوار و عاصی، تصویر لبه‌ی کتِ رفته در باد و برفِ میرحسین موسوی با موهایی که به تازگی سفید شده بود، تابلویی از پل کالج که چون کشتیِ کوچکِ آزادی فوجِ آدمیان را به ساحلِ چهارراه ولیعصر می‌رساند، مارپیچِ پردودِ گازاشک‌آورِ ظهرِ عاشورا بر عرض خیابانِ انقلاب، پرده‌ای که کنار رفته تا مردی به سوی میکروفون‌ها بیاید که موهایش به‌زودی سفیدِ سفید خواهد شد... دستی آموخته‌ی صدسال تاریخ چنین تابلوهایی می‌تواند ترسیم کند، تاریخی با سکانس‌هایی تپنده از یأس سال‌های مشروطه تا کودتای سی‌و‌دو، از موج‌های بلندِ امید در انقلاب تا جنگِ مردمیِ هشت‌ساله، از امیدِ نوآمده‌ی نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد تا امیدِ بازیافته در خردادِ هشتادوهشت.
بایستی مادرِ دهر با سرنوشت تمدنِ ایرانی بر سر مهر باشد تا روزگاری دوباره بیاید که جوانانش نه برای تخریب که برای ساختنِ فردایی بهتر در سکوت  از انقلاب تا آزادی راه بروند و بعضی در کنجی به فکر نوشتن طرحی نو برای فردای بهتری باشند و هیچکس به انقلاب و سوزاندن و کشتن و رمباندن فکر نکند، تا خیابان و کلمات و عشق و امید ممزوج شود.
یکباره دیدیم تابستان هشتادوهشت است و تاریخ و بعضی متن‌ها هم زنده شده‌اند و پیش چشم می‌آیند: از بردن محمد به قلعه‌ی مندیش  از پسِ کودتای مسعود غزنوی در تاریخ بیهقی تا بریدنِ سر به زیر نسترن وقتی ولیعهد برای جلاد چراغ لاله به دست گرفته است، از نیرنگ‌های گرسیوزی تا شبِ همیشگیِ باغشاه، خبر مرگ امیرکبیر که در کاغذ خبر وارونه چاپ شد، کلاه کلمنتس، مصرح «نوبت درشتی از روزگار در رسید»، یا رمانی از مارکز، دسیسه‌های مهدعلیا و امثالهم. به اخبار که نگاه می‌کردیم انگار فرادست‌های تاریخ و رنج تکرار می‌شد.
روزنامه‌ها هم انگار روی کاغذ دیگری چاپ می‌شد، با مرکب دیگری، و اسمِ پای متن‌ها معلوم‌تر بود، لازم نبود فکر کنیم کی دارد چه کلکی سوار می‌کند که چه بنماید و چه اعترافی جعلی‌ست یا کدام نامه واقعی‌ست، و از قابِ تلویزیون تمام دادگاه‌ها را دیدم تا بدانم پس از آشویتس چگونه «کلمه» بی‌معنی شد. عکس یا تیترهای بهار و تابستان آن سال هنوز بخشی از خاطرات پیاده‌روی‌های خیابان انقلاب و دکه‌های سیگار و روزنامه است.
شهر آن سال معنی‌دار شد و ماند: ساختمانی که فلانی از بالای آن فلان عکس را گرفت، پل عابر پیاده‌ای که من و فلانی بر بالای آن شاهد بودیم کلاشینکف انسان‌ها را از خیابان جارو کرد، کوچه‌ی بن‌بستی که آرزو می‌کردی کش بیاید، دستشوییِ پارک لاله و چشم‌های سرخ، تصویر جداره‌ی شمالیِ خیابان انقلاب از داخل بی‌آرتی در غروب با صدای کمانچه‌ی کلهر در هدفن سیاهِ پیچ‌خورده، تهرانِ عصرها در خیابان انقلاب و شبها نظاره‌ی شهر از بامِ تهران، پای برهنه‌ی پیرمردِ خطیب در خیابان انقلاب، خانه‌ی مردی غمگین که از بالکنش هر روز خیابانِ شلوغ را تماشا می‌کرد...

از عاشقی و عطرها و گیسوهای در باد آن‌سال اینطوری نمی‌شود نوشت. تن به رمانی کوتاه شاید بدهد. اینطور ولی نه.


سحرِ بارانی ۲۲ خرداد ۹۷ تا روشنیِ صبح این‌ها را در خانه‌ی کوچه‌ی خرداد نوشتم 
با اندوهانِ روزهای آخر خرداد ۸۸


Read the whole story
paradoxi
38 days ago
reply
هشتادوهشت است و تاریخ و بعضی متن‌ها هم زنده شده‌اند و پیش چشم می‌آیند
Share this story
Delete
Next Page of Stories