1342 stories
·
31 followers

فریاد جاده

1 Share
کاش می‌شد بنشینیم خانه و از عکس‌های سفر دوستان و دیگران خاطره‌های شخصی‌ای برای خودمان بسازیم. کاش می‌شد آن‌قدر در این تصاویر شریک شد که یکی از مسافرها خودمان شویم. روایت بهار کاتوزی روایت آدمی است که دیگر نمی‌تواند خودش را در عکس‌ها بیابد. کوله‌ را روی دوش می‌اندازد و راهی می‌شود.

بالاخره بعد از دو هفته هماهنگی و سیل مسیج‌های رد و بدل شده در واتس‌اپ، سوار قطار می‌شویم. کوپه‌مان را پیدا می‌کنیم و جابجا می‌شویم. می‌نشینیم به گپ زدن. سحر برایم از برنامه‌‌ای که چیده حرف می‌زند. قرار است صبح زود به محض رسیدن به بندرعباس، برویم هرمز اما شب نمانیم. برگردیم بندر، فردایش برویم هنگام و چادر بزنیم، بعد از دو روز هم برویم قشم و بعد برگردیم تهران. این اولین سفر کمپ‌وار‌-گونه‌ی من است (واژه‌ی خود‌ساخته برای توصیف وضعیت). همیشه ترسیده‌‌‌ام از این سفرهای کمپ‌وار-گونه، نه برای امنیت که برای حمام. اما بالاخره تصمیم گرفته‌‌‌ام این بار بروم. هیچ‌کس از حمام نرفتن نمرده.
عیدم به خوابیدن، نیم‌خیز روی تخت صبحانه خوردن، دراز‌کش کتاب خواندن و بینش چرت زدن، سینه‌خیز رفتن و ناهار خوردن و دوباره به تخت برگشتن، درازکش فیلم و سریال دیدن و باز چرت زدن، سینه‌خیز برای شام رفتن و برگشتن، پاز را پِلی کردن و ادامه‌ی سریال را دیدن و البته تماشای عکس و استوری و فیلم سفر بقیه در اینستاگرام گذشت، که البته راضی‌ام. با همه‌ی عشقم به سفر داشتم از این تجربه‌ی جدید لذت می‌بردم و هِی خوابی بود که خواب می‌آورد. اما بالاخره آن‌قدر ذهن و چشمم هجده روز از جنوب و شمال و کوه و دشت و کویر و دریا اشباع شد که وقتی سحر ناگهانی مسیج داد: «می‌آی بریم جنوب؟» بدون حتی یک لحظه فکر کردن تایپ کردم: «آره» و فرستادم.
سفر بزرگ‌ترین لذت و در عین حال جزو ترس‌های من است. نه می‌توانم نروم و نه می‌توانم خیلی راحت بروم. یک ترسی همیشه تا پیش از شروعش برایم وجود دارد، یک رخوت، کاهلی، یک «خب که چی؟ تهش چی؟»‌‌ای که به محض سوار شدن به اولین وسیله‌ی نقلیه و آغاز رسمی سفر از بین می‌رود و جایش را به شعف و هیجان زیاد می‌سپارد.
به فاصله‌ی کوتاهی از آره‌ی من، هنوز روی تخت حتی از این رو به آن رو نشده بودم، سحر بلیت‌‌‌‌ها را گرفت و تمام دو هفته‌ی بعد، در اوج هیجان و انتظار برای سفر، هر روز صبح که به شدت متاثر از خواب‌آلودگی بهاری بودم و نمی‌توانستم از جایم بلند شوم، به خودم فحش می‌دادم که: «این چه غلطی بود کردی؟ آخه بیست‌و‌دو ساعت قطار؟»
سحر دو صندلی از یک کوپه‌ی چهار نفره را گرفته بود. در یکی از مکالمات‌مان گفت: «احتمالا اون دو نفر دیگه‌‌‌م دو تا مشنگ مثل خودمونن و کلی این بیست‌و‌دو ساعت به‌مون خوش می‌گذره.» ولی بلافاصله بعدش اضافه کرد: «حالا اگه شانس ماس دو نفر آدم رو مخی می‌افتن کنارمون.» حالا در کوپه‌مان جا‌گیر شده‌ایم و منتظریم ببینیم همسفران‌مان کدام یکی از این دو احتمال‌اند که بالاخره از راه می‌رسند. هم‌سن و سال خودمان‌اند و عین ما مشنگ. کمی گپ‌و‌گفت می‌کنیم. آنها به قصد هرمز آمده‌اند و طولانی‌تر می‌مانند. نرسیده هم دنبال راهی می‌گردند تا جوینت بزنند.
قطار راه می‌افتد. کم‌کم که حرف‌هامان تمام می‌شود هر کس می‌رود سی خودش. یکی از همسفرها سر در گوشی دارد، دیگری گیم آف ترونز می‌بیند و همه‌مان را قسم می‌دهد که به جان مادرهایمان اسپویل نکنیم، سحر با دوربینش ور می‌رود و من هم کتاب باز می‌کنم. خیلی زود چشمم می‌چرخد سمت پنجره. سمت بافت شهری و ساختمان‌های قدیمی و کارخانه‌هایی که داریم ردشان می‌کنیم. آشنا هستند. عین همین تصاویر را وقتی بچه بودم دیده‌ام. هیچ‌چیز تغییر نکرده انگار، جز بیست‌وچند سالی که بر من گذشته. از بچگی بازی‌‌ای می‌کردم با ساختمان‌‌‌‌ها موقع حرکت. یک ساختمان را از وقتی وارد کادر نگاهم می‌شد انتخاب می‌کردم و دنبال می‌کردم تا خارج شود. در نتیجه همه‌اش سرم از راست به چپ می‌چرخید، یک وقت‌هایی تند، چون فاصله نزدیک بود و یک وقت‌هایی هم کند، چون دور بودند. خیلی دور. مثلا نزدیک آن کوه‌هایی که کنار جاده‌های بچگی‌هایم بود و من تا بزرگ شوم، هربار از کنارشان رد می‌شدم آرزو می‌کردم کاش می‌شد از یکی از این جاده‌خاکی‌‌‌‌ها بزنیم بیرون و برویم تا پای آنها. آرزویی که هنوز برآورده نشده.
بچگی زیاد سفر می‌کردیم. اما فقط به یک جا. بویین زهرا. جایی که مادربزرگم بود. همیشه صبح زود می‌رفتیم و همیشه سرد بود، چون بیست‌و‌هشتم یا نهم اسفند بود و برای عید می‌رفتیم. از جایی یادم می‌آید که وارد گاراژ می‌شدیم، احتمالا قبلش را در خواب و بغل آمده بودم. یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های بچگی‌ام این بود که جاهایی را که با پای خودم می‌رفتم مجبور نبودم با پای خودم برگردم. فقط کافی بود بخوابم یا خودم را بزنم به خواب که بابا یا مامان، بیشتر بابا، بغلم کنند. هنوز عطر آن سال‌های بابا را هر جا می‌شنوم بی‌اختیار دنبال صاحبش سر می‌کشم.
بغل مامانم. بابا کمی زودتر از ما رفته تو تا ببیند ماشین هست و کِی راه می‌افتد. گیج خوابم و تصویرها برایم شبیه رویا است. جاهایی هم کنار مامان که دستم را گرفته و مثل عروسک کوکی می‌کشد همان‌طوری در خواب راه می‌روم. گاراژ بوی دود می‌دهد. دود ماشین و سیگار. تا این بو می‌پیچد توی دماغم، بدعنقم می‌کند و هشیار می‌شوم. این بوی بابا هم هست. داریم وسط حیاط گاراژ راه می‌رویم. حیاط بزرگی که دور تا دورش پر از حجره و اتاقک است. حجره‌هایی که چندتاشان تعمیرگاه‌اند، یکی‌شان اتاق رئیس و راننده‌هایش و آخری هم اتاق انتظار مسافران. هنوز بوی سیگار می‌آید چون همه‌ی مردان در حیاط دارند سیگار می‌کشند. مردی که دستانش تا آرنج سیاه است، آن موقع نمی‌دانستم بهش می‌گویند آرنج، به زور لاستیک ماشینی را که نصفه نیمه روی هوا است از زیرش می‌کشد بیرون و هل می‌دهد طرفی، با همان دستان سیاه سیگاری را که تا حالا گوشه‌ی لبش نگه داشته بود و باعث شده بود چشمانش را ریز کند تا جلوی دود را بگیرد و شبیه آدم‌های مستاصل به نظر برسد بر‌می‌دارد، پکی می‌زند، مکث می‌کند، نگاهی می‌کند به لاستیک، یک پک دیگر می‌زند و بعد باز سیگار را می‌گذارد همان‌جای لبش و می‌رود سراغ لاستیک. باز هم مستاصل می‌شود.

عکاس: مهری رحیم‌زاده
۱۳۹۶

از کنار مینی‌بوس‌‌‌‌ها و اتوبوسی که پارک است و مرغ و خروس‌هایی که می‌دوند رد می‌شویم و می‌رسیم به اتاق انتظار مسافران. قبل از ما عده‌‌ای نشسته‌اند. جا برای ما نیست. پیرزنی که اخم کرده، پسربچه‌‌ای که گریه می‌کند، یک زن و شوهر، دو مرد که لای در ایستاده‌اند و سیگار می‌کشند، همین. پیرزن یکمرتبه پسربچه را به طرف خود می‌کشد تا بنشاند روی پایش. پسربچه مقاومت می‌کند. پیرزن یکی می‌زند توی سرش و می‌نشاندش روی پایش. گریه‌ی پسربچه بیشتر می‌شود و جا برای ما باز. مامان می‌نشیند و من را می‌نشاند روی پایش. من و پسربچه حالا کنار همیم. نگاهش می‌کنم. نگاهم می‌کند و گریه می‌کند. تکیه می‌دهم به سینه‌ی مامان. چشم‌هایم سنگین می‌شود. چشم که باز می‌کنم سوار اتوبوسیم، بغل پنجره. بابا از بیرون برایمان دست تکان می‌دهد. همراه‌مان نمی‌آید. شیشه بخار کرده. لپم را می‌چسبانم به سرمای شیشه و برایش دست تکان می‌دهم و گریه‌‌‌ام می‌گیرد. هر دفعه فکر می‌کنم دیگر نمی‌بینمش یا دیگر بر‌نمی‌گردیم. راه می‌افتیم. ساختمان‌های قدیمی و کارخانه‌‌‌‌ها را رد می‌کنیم. کمی که می‌گذرد باز پلکم سنگین می‌شود.
«بهار، بهار» خوابم برده بوده. سحر صدایم می‌زند که برویم ناهار. دست می‌کنم توی کیفم و یک کنسرو ماهی در‌می‌آورم. قطار را به توصیه‌ی سحر بی‌غذا گرفته‌ایم. می‌رویم طرف رستوران. جایی دورتر از بقیه پیدا می‌کنیم. مشغول می‌شویم. یک پارچ و لیوان فلزی روی میز است برای آب. انگار از پانزده بیست سال پیش اینجا جا مانده. آخرین بار دست شاگرد راننده‌ی اتوبوسی که سوارش بودیم دیدمش.
همان زمانی که دیگر با خاله و پرستو، چهارتایی، سفر می‌کردیم، باز هم به همان مقصد. بابا می‌بردمان میدان آزادی، بیرون ترمینال غرب پارک می‌کرد. منتظر می‌شدیم یک اتوبوس همدان بیاید بیرون و بگیریمش. خیلی زود پیدا می‌کردیم و سوار می‌شدیم. من و پرستو کنار هم می‌نشستیم و مامان و خاله هم کنار هم. پرستو از خواستگارانش با من حرف می‌زد و خاله از خواستگاران پرستو با مامان که یکی از ته اتوبوس داد زد: «واسه سلامتی راننده صلوات.» همه فرستادند. باز گفت: «واسه سلامتی مسافرا صلوات.» همه فرستادند. یک صلوات دیگر هم گفت که همه شل کردند تا تمامش کند. ردیف جلوی ما یک خانواده‌اند که به محض افتادن در جاده شروع می‌کنند به خوردن. تخم مرغ و نان، شیر، تخمه و هندوانه. رویم را می‌کنم به شیشه و به جاده‌ی خشک نگاه می‌کنم. کم‌کم چشمم سنگین می‌شود. با صدای خنده‌ی خاله چرتم پاره می‌شود. دارد ریسه می‌رود. خانواده‌ی جلویی خواب‌اند و یکی‌شان بادی ول کرده گویا. خاله که بنفش شده با دست خودش را باد می‌زند و همزمان فحش می‌دهد که «خیر سرتون»، مامان هم که ترش کرده اشک‌های حاصل از خنده را پاک می‌کند. شاگرد راننده با پارچ فلزی و یک لیوان می‌رسد به ما و می‌گوید: «آب نمی‌خواین؟» مامان و خاله به سختی اشاره می‌کنند که نه و وقتی رد می‌شود باز ریسه می‌روند. خاله می‌گوید: «تو اون لیوان؟ خیر سرت.»
سیگار بعد از ناهار را دم پنجره‌ی قطار در راهرو می‌کشیم و بر‌می‌گردیم به کوپه‌مان. همسفرمان هندزفری به گوش می‌رود سراغ گیم آف ترونز. من هم هندزفری می‌گذارم و خیره می‌شوم به جاده. جاده خشک است. یهو می‌فهمم سحر دارد ازم عکس می‌گیرد. می‌خندم. شاتر می‌زند. می‌گویم: «بفرستش برام.» می‌گوید: «باشه. تهش کلش رو می‌فرستم.» بوی جوینت می‌آید و یکی از همسفران غایب است. چندتا ترک رد می‌کنم و بالاخره می‌رسم به یکی از موسیقی‌های متن گیم آف ترونز که حدود ده دقیقه است. پلی می‌کنم و زل می‌زنم به جاده.
خیلی خشک است و خیلی داغ. اواسط تیرماه است، حدود سه بعدازظهر و معلوم نیست چرا صبر نکردیم کمی خنک‌تر شود و راه بیفتیم. دما حدود چهل‌و‌یکی دو درجه است. رنجرورمان کولر ندارد. ولی حالا دیگر ماشینی داریم که بابا می‌تواند با آن ما را ببرد و بیاورد. البته بیشتر می‌برد ولی معمولا خودمان برمی‌گردیم. مامان هر بار یک فلاسک چای برمی‌دارد و میوه. مامان وقتی می‌رویم خوشحال است، می‌خندد، از ته دل، سالی یکی دو بار و فقط در بویین زهرا این‌طور می‌خندد. سرعت که می‌گیریم، شیشه را می‌دهم پایین، دستم را می‌کنم بیرون و سعی می‌کنم باد را مثل ژله بگیرم که در‌می‌رود، بعد صورتم را می‌برم بیرون و سعی می‌کنم چشم‌هایم را در باد باز نگه دارم که نمی‌توانم.
از گرما بی‌حس شده‌ایم و آبی هم که برداشته بودیم تمام شده البته نیم ساعت بیشتر نمانده که… لاستیک‌مان می‌ترکد. باید چپ می‌کردیم ولی بابا راننده‌ی خوبی است. یکی دو ساعتی کنار جاده می‌مانیم. من خواب نیستم، بی‌حالم. چشم‌هایم را می‌بندم. از باد نیمه‌گرمی که می‌زند روی صورتم دوباره بازشان می‌کنم. خانه‌ی مادربزرگیم. پنکه جلوی صورتم است و بوی قیمه می‌آید. مامان می‌گوید: «بهار، پاشو ناهار.» چشمم می‌افتد به پارچ بلوری و عرق‌کرده‌ی آب و یخ تویش. تشنه‌ام.
سرم می‌افتد. بیدار می‌شوم. بازم خوابم برده بوده و تشنه‌ام. کلی تِرک رد شده. همسفرانم هیچ‌کدام نیستند. کمی می‌ترسم. مثل وقتی که بچگی بیدار می‌شدم و کسی نبود. سرک می‌کشم در راهرو. نیستند. بدم می‌آید بیدار شوم و با چیزی مواجه شوم که انتظارش را ندارم. زنگ می‌زنم به سحر. موبایلش در کوپه زنگ می‌خورد. می‌روم سمت رستوران. سر همان میز ناهارمان نشسته‌اند و دارند چای می‌نوشند. نمی‌دانم از چی ناراحتم، شاید از اینکه صدایم نکرده‌اند. همیشه به مامان می‌گفتم: «منو جا نذاری بری، بیدارم کن.» می‌روم طرف‌شان. «اِ… بهار… بیداری؟»
چشم‌هایم را باز می‌کنم. سرد است و تاریک. قرار است خودمان برگردیم تهران. چون هر‌چی منتظر شدیم بابا نیامد. همیشه وقتی می‌رساندمان اینجا، یک چایی سرپایی می‌خورد تا فرار کند، نمی‌دانم از چی. ماشینش را سر و ته می‌کند، من کنار در می‌ایستم و برایش دست تکان می‌دهم تا از کوچه برود بیرون. از دید من خارج می‌شود ولی می‌دانم دوباره می‌آید در دیدم، پس می‌ایستم. می‌رود سر خیابان دور می‌زند و از آن طرف خیابان برمی‌گردد. بر که می‌گردد برایش دست تکان می‌دهم. می‌رود و من می‌دانم آن‌قدر نمی‌آید تا خودمان برگردیم.
شب قبلش استرس دارم. می‌دانم باید صبح زود بیدار شوم. آن‌قدر به این بیدار شدن فکر می‌کنم که خوابم می‌برد. «بهار… بیدار شو مامان، تا خرتناقش خوابیدی، نمی‌رسیم به اتوبوس ها.» از جا می‌پرم. نمی‌خواهم بیشتر از این اینجا بمانم. سرد است و تاریک. صبحانه می‌خوریم. نون و پنیر و چای شیرین. از مادربزرگ خداحافظی می‌کنیم. تا از دیدش خارج شویم می‌ایستد همان‌جایی که من می‌ایستادم و برایمان دست تکان می‌دهد. مامان حرف نمی‌زند. سوز سردی می‌زند در صورت‌مان. تند تند راه می‌رویم. مامان گریه می‌کند، بی‌صدا. «دایی الان می‌ره پیشش، تنهاش نمی‌ذارن.» هر دفعه همین‌جاها، نزدیک میدان لک‌لک، همین را می‌گویم. مامان سر تکان می‌دهد به تایید. می‌رسیم سر جاده. فقط روی بوفه جا هست. خب ما هم سردمان است. سوار می‌شویم. چون خواب کامل نکرده‌‌‌ام به خودم این حق را می‌دهم که تا راه افتادیم، سرم را بگذارم روی پای مامانم. خیلی زود خوابم می‌برد. از درد بدنم که خشک شده بیدار می‌شوم. خواب‌آلودم. دستم لَش است، مرده انگار. تکانش می‌دهم. هر دفعه نگران می‌شوم که برنگردد. می‌زنمش و می‌مالمش و همزمان دلم ضعف می‌رود. زنده که می‌شود به طرف دیگرم می‌خوابم. مامان زل زده به جاده. عمیق، خیلی عمیق. به ندرت پلک می‌زند. من هم خط نگاهش را می‌گیرم و زل می‌زنم به جاده. بعد چشم‌هایم را می‌بندم که وقتی باز کنم تهران باشیم.
برمی‌گردیم به کوپه‌مان. ورق بازی می‌کنیم. خیلی می‌خندیم. از پنج تا شش. بعدش باز هر کی می‌رود تو لاک خودش. همسفرمان رسیده به قسمت سوم گیم آف ترونز. بچه‌‌‌‌ها یه کم اذیتش می‌کنند که: «خیلی عقبی.» فحش می‌دهد که: «نگید، تورو خدا نگید.» اسپویل نمی‌کنیم. آیپدم را درمی‌آورم و فیلم می‌بینم. بی‌تمرکزم. کمی تلاش می‌کنم بعد می‌گذارمش کنار و باز زل می‌زنم به جاده. کنار جاده، به موازات راه آهن یک وانت گاز می‌دهد و خاک بلند می‌کند. اول از ما جلوتر است. بهش می‌رسیم. ازش جلو می‌زنیم. عقب می‌افتد.
کاش عقب بیفتیم. کاش نرسیم. کاش این نعش‌کشی که یک ساعت است زل زده‌‌‌ام بهش و جلوی رویم در جاده دارد جنازه‌ی خالهام را می‌برد محو شود. کاش به خاکسپاری نرسیم. مامان سرش را تکیه داده به شیشه و گریه می‌کند. بی‌صدا. جاده همان‌طور خشک است. هر چند دقیقه یک دستمال می‌دهم به مامان. بابا خیس عرق است. گرم نیست. ولی بابا هی دستمال خیس را می‌کشد به سر و کله‌اش. یک ساعت است راه افتاده‌ایم و هرگز نمی‌رسیم. کاش جا بمانیم. در آینه به بابا نگاه می‌کنم که هر چند دقیقه یک بار از آینه به مامان نگاه می‌کند. بابا یک کاری کن نرسیم، به خاکسپاری نرسیم، جا بمانیم. ما همیشه این جاده را وقتی می‌رفتیم شاد بودیم. برگشت بود که غمبار بود. بابا می‌گیرد بغل.
«چرا وایستادی؟»
«جوش آورده.»
«سیروس باید برسیما.»
بابا پیاده می‌شود. نعش‌کش دور می‌شود، محو می‌شود، دیگر وجود ندارد، خداروشکر. بابا کاپوت را می‌زند بالا. در ماشین سکوت است. همه می‌دانستیم دیگر. منتظرش بودیم حتی کم‌کم. ولی مرگ هر وقت می‌آید و هر قدر هم که منتظرش بوده باشی، باز هم ناگهانی است. دو دقیقه می‌گذرد. ساعتی گذشته بر ما. در ماشین را باز می‌کنم و می‌روم پیش بابا. کاپوت را زده بالا، خودش را قایم کرده پشتش، دارد سیگار می‌کشد. «آب بیارم؟» با سر اشاره می‌کند که نه. خیالم راحت می‌شود. او هم نمی‌خواهد برسیم. برمی‌گردم داخل ماشین.
وقتی می‌رسیم خاکسپاری تمام شده. زن‌ها نشسته‌اند سر خاک. زیر بغل مامان را می‌گیرم و نزدیک می‌شویم به‌شان. خاله‌‌‌ام از دور که می‌بیندم با گریه داد می‌زند: «این‌جوری مهمون‌داری کردین بهار؟» دارد به باور خودش عزاداری می‌کند ولی من این را نمی‌فهمم و آن وسط دارم توضیح می‌دهم که به خدا ما هر کاری توانستیم کردیم. نگران مادربزرگم هستم که نیست هیچ‌جا. دیرتر از همه‌ی ما قضیه‌ی سرطان را فهمیده و کمتر از همه‌ی ما زمان داشته. چشم می‌گردانم. خاک به پا شده و پیدایش نمی‌کنم. بابا می‌رساندمان خانه‌ی خاله‌‌‌ام و می‌زند به جاده. برمی‌گردد تهران. وارد خانه می‌شوم. چشمم دنبال مادربزرگم است. پیدایش می‌کنم. بالای مجلس نشسته. گریه نمی‌کند. خاله‌هایم را آرام می‌کند. از مهمان‌‌‌‌ها تشکر می‌کند. آرام می‌شوم. می‌روم می‌بوسمش. به رسم همیشه می‌گوید: «خوش اومدی خانوم.»
شب شده. گاهی اوقات یک سری نورهای ریز از دور دیده می‌شوند. دو تا از بچه‌‌‌‌ها خواب‌اند. چند ساعت بیشتر نیست از مامان و بابا جدا شده‌‌‌ام و عجیب است دلم تنگ شده. آخرین سفری که با هم رفتیم کِی بود؟ چند سال پیش، کیش. ولی هشت سالگی من یک چالوس رفتیم که خوش گذشت. هنوز هم از یادآوری‌اش سه تایی ریسه می‌رویم. من بودم و مامان و بابا و عمه و ننه. بابا آریا داشت. جاده پیچ در پیچ بود و نفری یک آدامس اول مسیر خورده بودیم. اما گوش‌های عمه خونریزی کرد. عمه دهانش را یک جور عجیبی باز می‌کرد و فکش را می‌داد جلو و یک صدای عجیبی در‌می‌آورد و باز می‌کشید عقب. چند بار تکرار کرد این کار را، کاری که من هم بعدها برای باز کردن گوش‌هایم زیاد انجام دادم. بابا گذاشت‌مان ویلا و رفت شام بگیرد. خیلی منتظرش شدیم. مامان بردم تو حیاط تاب‌بازی کنم. همه‌مان گرسنه بودیم، زیاد. هوای شمال هم تشدیدش کرده بود. من هر بار می‌گفتم: «گشنه‌ام»، مامان می‌گفت: «یه دور دیگه تاب.» من هم می‌رفتم. بالاخره بابا آمد. رفته بوده پیش دوستانش و تا برگردد غذا تمام شده بود. دو پرس غذا توانسته بود جور کند برای پنج نفر آدم مثل گرگ گرسنه. من و ننه یک پرس، مامان و بابا و عمه یک پرس. من و ننه دعوامان شد. مامان و بابا و عمه ریسه رفتند. ننه آن موقع نه آلزایمر داشت، نه پارکینسون.
بچه‌‌‌‌ها خوابیده‌اند. خوابم نمی‌آید. بلند می‌شوم می‌روم یک چای می‌گیرم با دایجستیو می‌خورم. یک سیگار می‌کشم کنار پنجره. هر از گاهی چند نور ریز را رد می‌کنیم. یکی از کنارم رد می‌شود. بر‌می‌گردم. کوپه پر از خواب است. هندزفری می‌گذارم در گوشم. خیره می‌شوم به تاریکی‌‌ای که هیچ‌چیز درش نمی‌بینم جز تصویر مادربزرگم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. هربار که ببندم و تاریک شود، می‌بینمش. سوار اسنپیم و سکوت مطلق است. بعد از چند دقیقه مامان می‌گوید: «راست بگو، مرده؟»
«حالش بده.» خیلی سریع جواب دادم.
می‌رسیم دفتر بابا. در کوچه‌ایم. زنگ می‌زنم می‌گویم: «بیا پایین بابا، رسیدیم ما.» از در می‌آید بیرون، سر مامان را می‌بوسد می‌گوید: «تسلیت می‌گم، غم آخرت باشه.» مامان گریه می‌کند، بی‌صدا، تکیه می‌دهد به دیوار. جوابش را گرفته. راه می‌افتیم در همان جاده‌ی لعنتی که دیگر هیچ شباهتی به جاده‌ی کودکی‌های من ندارد. دیگر مدتی است با شادی نمی‌رویم. یا نگرانیم، یا منتظر یا غمگین. خدا خدا می‌کنم باز هم نرسیم که دایی زنگ می‌زند. می‌ترسم جوابش را بدهم. صبح که برداشتم، گفت: «سلام، مادر مرد، به مامانت و خاله‌ت بگو» و قطع کرد. اما الان دیگر چیزی برای از دست دادن نیست. «کِی می‌رسید؟ نگهش داشتیم.»
«زود، نزدیکیم.»
راهی نیست. ننه منتظر است برسیم. و می‌رسیم. پسرخاله‌ام جلوی در است. تا مامانم را می‌بیند می‌زند زیر گریه. بغل می‌کنند هم را. با اینکه منتظرش بودیم ولی تلخ‌ترین روز زندگی‌مان است. می‌رویم داخل. همیشه می‌نشست کنار بخاری، تکیه می‌داد به پشتی. این دفعه دراز کشیده آن وسط. رویش را کشیده‌اند. می‌روم رویش را می‌زنم کنار و مثل همیشه می‌بوسمش.
حالا در قبرستانیم. تمام شده. دیگر رفته. همه نسبتا آرام‌اند. وقتی خاک می‌کنی، می‌پذیری. از آن به بعد دلت تنگ می‌شود و کنار می‌آیی. می‌رویم خانه‌ی دایی. بابا می‌خواهد برگردد. حالش خوب نیست. داروهایش را هم نیاورده. شاید به عمد که حتما برگردد. می‌روم به مامان می‌گویم: «من با بابا برم؟» می‌گوید: «آره. برو باهاش.» می‌گویم: «تو چی؟» می‌گوید: «من اینجا دورم پره.» او همیشه بلند‌نظر‌ترین ما سه تا است. بغلش می‌کنم و با بابا می‌زنیم به جاده. همه‌ی راه سیگار می‌کشیم.
«بهار، پاشو.» سحر بیدارم می‌کند، رسیده‌ایم. نه‌و‌ربع است. نیم ساعت تاخیر داریم. گرم است و شرجی. خودم را می‌کِشم و لذت می‌برم، بلند می‌شوم، کوله‌‌‌ام را از زیر تخت در‌می‌آورم. آشغال‌‌‌‌ها را می‌ریزیم دور و وسایل را می‌چپانیم داخل کوله. از قطار پیاده می‌شویم. تنم خیس عرق است و از همین حالا به حمام فکر می‌کنم. کف خیابان یک جاهایی آب جمع شده. سحر می‌گوید: «تو بندر شیلنگ باز کنی سیل می‌آد.» راه می‌افتیم سمت لنجی که قرار است ببردمان هرمز. همسفران‌مان هم با ما می‌آیند. یکی‌شان علف می‌پیچد. می‌خواهد روی آب چت باشد. سوار لنج می‌شویم. یک باد گرم خوبی می‌خورد به صورتم. می‌نشینم یک گوشه و به جاده‌ی آبی خیره می‌شوم که روبرویمان است. هندزفری را می‌گذارم در گوشم. موسیقی‌ای را که برای این لحظه کنار گذاشته بودم پلی می‌کنم. گوگوش می‌خواند: «جاده اسم منو فریاد می‌زنه.»

نوشته فریاد جاده اولین بار در مجله ناداستان. پدیدار شد.

Read the whole story
paradoxi
81 days ago
reply
Share this story
Delete

لینئا

1 Share
دوربین
چنین دوربینی را به قطع ندیده بودم. ساختار ساده‌­ی آن یاد­آور دوربین‌­های اسباب‌­بازی بود که حاوی عکس­‌هایی از اماکن مذهبی بودند. خواستم آن را روشن کنم، اما ناشناس که تا این لحظه کمترین حرکات ممکن را انجام داده بود بلافاصله با یک جست دوربین را از دستم گرفت و گفت: «به شما پیشنهاد می­‌کنم اول از این کار مطمئن باشید.»
Read the whole story
paradoxi
81 days ago
reply
Share this story
Delete

قهرمانان همینگوی

1 Share


ال. ای. رولند
محقق موسسه علوم شناختی لندن[۱]


خلاصه: زندگی شخصی نویسندگان روی برداشتی که مخاطبان از آثارشان دارند موثر است و در نویسنده‌هایی که با خودکشی به زندگی خویش پایان می‌بخشند، این تاثیر پررنگ‌تر است. درست است که همینگوی نوبل ادبیات برده است، اما در زمان خود هیچ‌گاه روی خوشی از منتقدان ادبی ندید. اما آثار این نویسنده‌ی سرسخت، در عین عامه‌پسند بودن، حاوی ریزبینی‌های مهمی درباره‌ی فلسفه‌ی زندگی‌ست. یکی از منتقدان همینگوی گفته است کتاب هستی و نیستی ژان‌ پل سارتر، فقط کمی بیشتر از رمان وداع با اسلحه حرف برای گفتن دارد. در این مقاله تلاش می‌کنیم با کمک نظرات سارتر و وینگنشتاین کمی بیشتر درباره‌ی این جنبه از آثار مهم همینگوی صحبت کنیم. سارتر می‌گفت حالا که همه‌ی راه‌ها به مرگ ختم می‌شود، بهتر است یک راه را انتخاب و آن را از صمیم قلب دنبال کنیم. اما برای همینگوی و تمام قهرمان‌هایی که خلق کرده است، شرافت و زندگی بر اساس اصول اخلاقی‌ای که خودشان خلق کرده‌اند، مهم‌تر از رسیدن است. همینگوی بر این باور بود که جهان در نهایت همه را درهم‌می‌شکند و اگر فردی آنقدر سرسخت باشد که برای شکستنش لازم باشد کشته شود، جهان حتما این کار را خواهد کرد. همینگوی تمام عمر در تلاش بود تا بتواند «درست‌ترین جمله‌ای را که می‌تواند بنویسد» و در همین راه نیز درهم‌شکست.

   افراد با استعداد و مشهوری که سر خود را با تفنگ منفجر می‌کنند معمولاَ به سرعت فراموش نمی‌شوند. آن‌ها بیشتر برای روح شکنجه شده‌ی‌شان مورد هم­دلی قرار می‌گیرند و برای نبوغ آن‌جهانی خود مورد احترام قرار می‌گیرند و در نتیجه موقعیتی عالی در هرم هنرمندان بزرگ و ذهن‌های درخشان برای خود ایجاد می‌کنند. اما خودکشی ارنست همینگوی در حالی که در ۶۱ سالگی در تبعید اجباری به سر می‌برد، به دنبال افزایش بی‌توجهی و غفلت از سوی گروه متخصصان حرفهاش بود.

من از این مسئله شوکه شدم که فهمیدم در بسیاری از درس‌های دانشگاهی درباره‌ی ادبیات مدرنیست، علی‌رغم نقش حیاتی او در پیشرفت رمان در اوایل قرن بیستم، حتی اشاره‌ای به همینگوی نمی‌شود. رمان بسیار محبوب او «وداع با اسلحه» (۱۹۲۹) بدون شک یکی از آثار کلاسیک و به گفته‌ی ملکوم بردبری[۳] «یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های مدرن است.» در سال ۱۹۵۴ و برای به رسمیت شناختن اصالت آثار او، همینگوی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد.

تلاش سرسختانه برای شرافت و برای پایبندی به اصول اخلاقی را شاید بتوان فصل مشترک همه‌ی قهرمانان داستان‌های همینگوی دانست. اما این اصول اخلاقی، برای هیچ‌کدام از این قهرمانان یکسان نیست. هر فرد، با توجه به پرسپکتیو خود اصولی برای خود خلق می‌کند و بعد سرسختانه برای حفظ آنها تلاش می‌کند.

   از این جهت پارادوکسی وجود دارد: بسیار نادر است که نویسندگان پرفروش‌ترین کتاب‌ها، برنده‌ی معتبرترین جوایز ادبی نیز باشند. همینگوی از این جهت همواره معما و کنجکاوی‌برانگیز بوده است. خوانندگان او حس می‌کنند چیز خاصی در آثار او وجود دارد که عواطف آن‌ها را برمی‌انگیزد اما بسیاری از منتقدان به دلیل چنین تاثیری که روی مردم عادی دارد از او نفرت دارند. متفکر و منتقد مغرور نیویورک دوایت مک‌دانلد[۴] همینگوی را به عنوان نویسنده‌ای متوسط نادیده گرفت. با توجه به نفوذ مک‌دانلد بر نخبگان معاصر خود، این کار، تلاش روشنی برای لکه‌دار کردن نام همینگوی بود که در آن زمان در حلقه‌ی ادبیات مشهور و بر آن چیره بود. اگرچه همینگوی به عنوان نویسنده با تغییر دیدگاهی مواجه شد و به عنوان نویسنده‌ای بزرگ شناخته شد، اما فقدان عمیق‌تر حاصل از شناخته نشدن او به عنوان نویسنده‌ای فیلسوف بود.

   وقتی از همینگوی صحبت می‌شود بیشتر صحبت از سبک نوشتار او و توصیف عواطف عمیق است و به ندرت حتی دانشگاهیان و منتقدان به تفسیر ایده‌های فلسفی او می‌پردازند. بخشی از این مسئله به این دلیل است که او ایده‌ای در قالب اندیشه‌ی فلسفی متداول نداشت و هیچ نظام، استدلال و نتیجه‌گیری خاصی در تفکر او وجود ندارد. کارهای همینگوی با این مسئله سر و کار دارد که بهترین شیوه‌ی زندگی چیست و به نظر من در نتیجه فلسفه‌ی قدرتمندتری را پیشنهاد می‌کند. او هیچ‌گاه ادعا نمی‌کرد که چیزی را آموخته است، بلکه مسائل جهان را تجربه کرده است و تجزیه و تحلیل کلمات او برای استنتاج معانی فکری، نادرست است. بنابراین، پیش از طرح مجدد همینگوی به عنوان نویسنده‌ای فلسفی، بهتر است این سوال رااز خود بپرسیم صفتی که می‌خواهیم به او نسبت دهیم شامل چه ویژگی‌هایی است.

    تام استاپارد[۵] در مقاله‌ی خود: «تاملاتی درباره‌ی ارنست همینگوی» نتیجه‌گیری کرده است که «این‌که به فلسفه به عنوان امری کاملاَ گسسته از کسب و کار زندگی و زنده ماندن بیاندشیم، کافی نیست.» از نگاه استاپارد و بی‌شک از نگاه همینگوی، ارزش‌هایی که یک فرد با آن زندگی می‌کند و بزرگ‌داشتن تجربیاتی که همه‌ی انسان‌ها را با یکدیگر متحد می‌کند، پدیده‌هایی قدرتمند هستند علیه آن‌چه فلسفه باید مورد سنجش قرار دهد، این‌ها خودشان توسط فلسفه مورد سنجش قرار نمی‌گیرند. این رویکرد نسبت به ایده‌ها هدایت‌گر او به نوشتنی است که به شکل مشخص فلسفی نیست، اما در آن فلسفه‌ای وجود دارد.

   بی‌دلیل نبود که کالین ویلسون[۶] مدعی بود که در کل کتاب هستی و نیستی [سارتر] فقط کمی بیشتر از کتاب وداع با اسلحه گفته شده است. خواننده باید فقط بیشتر متوجه همینگوی باشد و در مسیر دیالوگ‌ها و رفتارها شناور باشد تا بتواند فلسفه‌ی او را از کتاب‌هایش استخراج کند. در آثار او پند و موعظه و جملات قصار زیادی وجود دارند که توسط آن‌ها اندیشه‌ی همینگوی نشان داده می‌شود.

همینگوی در سخنرانی خود برای پذیرفتن جایزه‌ی نوبل گفت: «امور ممکن است در آنچه انسان می‌نویسد ظاهر نشوند، باید کل کارهای نویسنده و در زمینه‌ی خود در نظر گرفته شوند.»

فلسفه‌ی پنهان همینگوی

چارچوبی اخلاقی که به فلسفه‌ی همینگوی شکل می‌دهد، نوعی زندگی‌ است که به طور کامل و قهرمانانه زیست شده باشد. جوهر و ذات فکر همینگوی این است که در جهان گیج و به هم ریخته و نا‌به‌سامان باقی مانده‌ی پس از جنگ‌جهانی، تنها قدرت انسان این است که هدف اخلاقی‌اش را درک کند. این هدف باید ساخته شود و سپس در قلمرو روح از آن حفاظت شود. قهرمان واقعی، در جهانی که مفاهیم حقیقت غایی و قطعیت در آن از میان رفته است، برای خود مسئولیتی می‌پذیرد. او باید با اشتیاق قلبی و استقامت، معنا را از جهان عاری از هر ارزش و معنایی خارج از خود، انتزاع کند.

   به طور خلاصه، عناصری از اگزیستانسیالیسم و فلسفه‌ی رواقی در این اندیشه وجود دارد، اما همینگوی را به همین سادگی نمی‌توانیم در این طبقه‌بندی جای دهیم. او علاوه بر این‌که از هیچ دکترینی پیروی نمی‌کند، خودش را به قواعد فلسفه‌هایی که اتخاذ کرده نیز محدود نمی‌کند. همان‌طور که هیچ نظام فلسفی‌ای نمی‌تواند تمام اعمال و رفتار انسانی را دربرگیرد، هیچ زیستنی نیز نمی‌تواند به چنین مواردی محدود شود. در عوض، همینگوی فلسفه‌ای ترسیم می‌کند که می‌تواند زیستن را افزایش دهد و نشان می‌دهد که چگونه خود زندگی می‌تواند به فلسفه شکل دهد. گاهی اوقات، همان‌طور که در کتاب برف‌های کلیمانجارو دیده می‌شود، این فلسفه به این معنا است که زندگی می‌تواند اراده‌ی حفظ موقعیت قهرمانانه را نابود کند: «او بیش از حد دوست داشت و بیش از حد می‌خواست و همه‌ی آن‌ها را نابود کرد.»

   بر خلاف سارتر که نتیجه گیری کرده است چون همه‌ی مسیرها به مرگ ختم می‌شود باید یک مسیر را انتخاب کرد و از صمیم دل آن را دنبال کرد، همینگوی، راه رسیدن به آن پایان را برای شرافت‌مند و باعزت شدن، برای نشان‌دادن فضیلت در شرایط دشوار و برای تضمین اولویت دادن به آگاهی به همان میزان حیاتی و مهم می‌دانست. -این‌ها ارزش‌هایی هستند که ما را به حقیقت و آزادی هدایت می‌کنند. برای همینگوی، حقیقت مجموعه‌ای از ارزش‌ها است، نه ایده‌ها، انسان باید حقیقت را احساس کند، نه اینکه از طریق استدلال به آن برسد.

ویتگنشتاین در دوره‌ی اول فکری‌اش به دنبال رسیدن به یک زبان علمی دقیق بود که معنای هر چیزی را دقیقا همان‌طور که هست بیان کند. در دوره‌ی دوم فکری خویش به این نتیجه رسید که دستیابی به چنین زبانی ممکن است. در این دوران ویتگنشتاین بر این باور بود که درک کردن یعنی دیدن ارتباط‌ها، نه پیدا کردن زبانی برای اثبات امور. در بررسی ارتباط مفاهیم مختلف باهم است که ناظر می‌تواند معنای جدیدی خلق کند، چیزی مثل ارتباط پیرمرد و ماهی.

   همینگوی در شرحی که از سال‌های اول زندگی در پاریس نوشته است، «پاریس، جشن بی‌کران»، در جستجوی حقیقت از طریق قدرت رستگاری‌بخشِ‌ کار و انضباط فردی است. این مفهوم، منطقی را ساخته که او را در سراسر زندگی‌اش برای نوشتن «درست‌ترین جمله‌ای که می‌توانست بنویسد» مشغول کرد. در حرفه‌ی نویسندگی، مربی همینگوی، گرترود اشتین[۷] او را موظف کرده بود داستانی بنویسد که خوب اما غیرقابل پذیرش [غیر قابل انتشار] باشد. «مثل تصویری که نقاش … نمی‌تواند آن را به دیوار بزند.» همینگوی به طرز خاصی تحت تاثیر این آموزه بود زیرا رسالتش ساختن داستانی به شکل صحیح بود و به همین علت است که او درباره‌ی «خودخواهی و تنبلی ذهنی در مقابل انضباط» می‌اندیشید. او گله می‌کرد: «چه کسی خواستار نسلی از دست رفته است؟» همینگوی باور داشت که معنای زیستن حقیقت می‌تواند به تدریج از طریق انضباط فهمیده شود.

   رواقی‌گری در دوره‌ای از ناامنی و با کاهش قدرت و ثبات دولت‌شهرهای یونانی در جهان هلنیستی رشد کرد. با سقوطی مشابه همین در دنیای قدیم، پس از جنگی برای پایان جنگ‌ها، در زمان همینگوی، دیدگاه رواقی واقعاَ چشم‌انداز جذابی بود. در نهایت، اعتدال رواقی ذهن از طریق پذیرش و آرامش، سازوکاری برای بقا بود که به فرد کمک می‌کرد بعضی از معانی غایی را برای خود حفظ کند و در نتیجه از لغزش او به ناامیدی جلوگیری می‌کرد. برای رسیدن به چنین هدفی، فرد رواقی باید به سختی کار می‌کرد تا بر خود غلبه کند و تسلیم خطاها و ضعف‌های خود نشود. به گفته‌ی قهرمان رومی رواقی، امپراتور-فیلسوف مارکوس اورلیوس،[۸] انسان باید «ذهن را از تخیل پاک کند، انگیزه‌ها را کنترل کند و تمایل را خنثی کند و خود را مدیریت کند و تحت کنترل خودش درآورد.»

    همینگوی و مارکوس اورلیوس هر دو به طبیعت و زندگی در فضای باز احترام می‌گذارند و این عشق شدید به همه چیز به شکلی طبیعی با تمام تفکر آن‌ها آمیخته است. این مسئله کمک کرد که تعمق خود را متعادل کنند و به آن‌ها به عنوان اخلاق‌گرا و نه روشنفکرانی شکل داده است که باور دارند انسان باید طبق دستورات نظم طبیعی رفتار کند، نه طبق هوس‌های دیگران و آموزه‌های دروغینی که از آن پیروی می‌کنند.

    آن‌ها نیز مانند اپیکور می‌اندیشیدند که معیار سنجش یک فرد این نیست که از کجا آمده است، همه‌ی کسانی که در این طبیعت به دنیا آمده‌اند با هم برابرند، اما این‌که به کجا می‌روند مهم است زیرا این پاسخ فرد به زندگی و مسئولیتش است. اما چه کسی می‌داند که کدام ارزش خاص را در خود بپروراند؟ درک این مسئله از طریق رنج و درد زندگی به وجود می‌آید.

     این موضوع فهمیدن از طریق رنج بردن، به شدت در تمام رمان‌های همینگوی نقش ایفا می‌کند. چه این رنج از طریق جنگ به وجود آمده باشد، چه گرسنگی و زندگی در فضای باز خطرناک و خشن و تنهایی راندن مسیری طولانی به سوی مرگ. با این حال، برخلاف واقعیت‌های سفت و سخت زندگی، شخصیت‌های همینگوی نمونه‌های مسئله‌دار و درون‌گرایی نیستند که ما در بسیاری از رمان‌های اگزیستانسیال با آن‌ها مواجه می‌شویم. قهرمانان او در بدبختی و بی‌معنایی غوطه‌ور نیستند، بلکه تلاش می‌کنند معنایی را بر زندگی تحمیل کنند. آن‌ها همیشه درگیر چیزی بزرگ‌تر و مهم‌تر از خودشان هستند. رابرت جوردن و پارتیزان‌ها پلی را منفجر می‌کنند، فردریک هنری از جنگ فرار می‌کند تا دوست دختر باردارش را به جای امنی برساند، سانتیاگو با آن ماهی مبارزه می‌کند… جایی برای دزدکی رفتن و عصبانی و دیوانه شدن در این موقعیت‌ها وجود ندارد. قهرمان باید عمل کند و بر اساس ارزش‌هایی که با جهانی از موجودات زنده بافته شده است عمل کند. می‌توان این نگرش را درنظرگرفتن دیگری نامید.

    همینگوی موقعیت‌هایی برای آزمودن قهرمانانش و اطرافیان آن‌ها می‌سازد. قهرمان باید با عزت و عقیده‌اش عمل کند و فضیلت را بالاتر از نیازهای شخصی خود قرار دهد. رابرت جوردن در زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند هیچ چیزی را رضایت بخش‌تر از مقابله با پابلوی متخاصم و زورگو نمی‌یابد، اما مقاومت می‌کند و به علتی وفادار می‌ماند.

   برای اولویت دادن به دیگران، فردریک هنری در وداع با اسلحه برای تقویت عزت از طریق انجام وظیفه بیشترین تلاش خود را می‌کند، همین‌طور از طریق تلاش برای نجات در طول بمب‌گذاری، اما او این شجاعت را نیز دارد که علی‌رغم خطر زیاد، وقتی کاری به نظرش درست می‌رسد روش خودش را انتخاب کند. او در فرار از جبهه برای در برگرفتن عشق (به قول هنری، بالاترین ارزش‌ها) صلح جداگانه‌ای برای خود ساخته است. یکی از بزرگترین قهرمانان همینگوی که کم‌تر دیده شده است، کاترین در وداع با اسلحه است. او در طول درد و رنج ناشی از زایمان، پر از شجاعت و شعف است. (او دردهایش را درد خوب و درد بد می‌نامد) و در صورت مرگ زل می‌زند و از نگاه خیره‌ی آن روی برنمی‌گرداند.

    ‌یکی از بهترین داستان‌های کوتاه همینگوی، برف‌های کلیمانجارو، درباره‌ی مردی است که در طول سفری در آفریقا از بیماری قانقاریا در حال مرگ است. در این داستان، ما قهرمان را از طریق کسی که قهرمان نیست می‌بینیم: «چیز زیادی نبود که او دروغ بگوید زیرا حقیقتی برای گفتن وجود نداشت. او زندگی خود را داشت و تمام شد و پس از آن دوباره با افرادی دیگر و پولی بیشتر زندگی کرد…» اینجا مردی در هم شکسته است، مردی که از فضیلت‌ها سقوط کرده است. مردی که خود را از زندگی شرافتمندانه محروم کرده است. او زندگی و کار و در نتیجه عشق را رها کرده است. او تلاش کرده که دوباره شروع کند و با بازآموزی نوشتن، چربی روح خود را بسوزاند، درست مثل بوکسوری که تلاش می‌کند چربی بدن خود را بسوزاند. اما او به قصد یافتن حقیقت متوقف شد، در نتیجه زندگی برایش بی‌معنا و غریب شد. ما در اینجا مردی را می‌بینیم که بازنماینده‌ی چیزی است که همینگوی به آن تبدیل شده بود.

کاراکترهای داستان‌های همینگوی اکثرا در رنج‌اند. اما بر خلاف بسیاری از داستان‌های فلسفی، این رنج درونی نیست. قهرمان‌ها، جایی آن بیرون رنج می‌کشند: گرسنگی، جنگ سرد، طبیعت وحشی، تنهایی، جنگ جهانی دوم و آدم‌ها. قهرمان همینگوی با جهان، همان‌گونه که هست، بی‌رحم، بی‌حافظه و ناعادلانه، مواجه می‌شود و با ریسک کردن جانش، تلاش می‌کند شرافت خود را حفظ کند.

    درباره‌ی نثر ساده و مختصرگویی همینگوی بسیار گفته شده است و این‌که چگونه با اجتناب صحیح از به کارگیری صفت‌ها، سبکی بی‌نظیر (هرچند اغلب کپی شده) ایجاد کرده است که تلاش می‌کند برای توصیف و بیان مطالب، کمتر از طریق آنچه گفته شده، و بیشتر از طریق قدرت اشتراکی کلمات بهره ببرد. این رویکرد نیازمند آن است که خواننده برای خودش ببیند و با قدرت و روشنی و وضوح بیشتری ببیند.

    وقتی برای اولین بار به این موضوع رسیدم، به گزاره‌ی اتمی ویتگنشتاین فکر کردم و این‌که چگونه فرد باید معنای یک گزاره را ببیند. علاوه بر این، برای ویتگنشتاین، هدف فلسفه‌ی خودش دیدن به وضوح و روشنی است. من معتقدم که همینگوی تلاش می‌کرده که کار مشابهی از طریق نوشتن انجام دهد: دیدن جهان با وضوحی بیشتر، از طریق حس کردن حقیقت‌هایی که می‌توانند با یقین حس شوند. دستاورد هر دو نویسنده این بود که نشان دهند درک کردن، شامل دیدن ارتباط‌ها است نه دریافتن اثباتی برای امور. فلسفه، زندگی و نوشتن: اینها تئوری نیستند بلکه فعالیت‌اند.

   رابرت پیرسیگ[۹] در ذن و هنر تعمیر موتورسیکلت توضیح داده است که با تلاش برای تعریف کیفیت، چیزی کمتر از کیفیت را تعریف می‌کنیم. به همین ترتیب، همینگوی و ویتگنشتاین آگاه‌اند که کمتر گفتن می‌تواند فهم را افزایش دهد. طبق نظر همینگوی، سفر به منظور رسیدن به این وضوح، دشوار است و به تنهایی رخ می‌دهد و تنها زمانی باید انجام شود که زندگی فرد به مقدار مناسبی قهرمانانه باشد. اگر کسی شجاعت این را داشته باشد که : «تا جایی که می‌تواند از گذشته جدا شود و تا جایی پیش برود که هیچ‌کس نتواند به او کمک کند.»

قهرمان و دریا

من مجبورم مطلبی درباره‌ی پیرمرد و دریا (۱۹۵۲) بگویم، که منتقدان نسبت به آن رفتاری خشن داشته‌اند و برای مدتی مورد توجه جدی قرار نگرفته است. (به طور مشخص مک دانلد از این کتاب متنفر بود.) فکر می‌کنم در بسیاری از موارد درباره‌ی این کتاب بدقضاوت شده است و غالبا به عنوان رمانی اساسا مذهبی نادیده گرفته شده است. این درست است که همینگوی مانند ویتگنشتاین با افزایش سن خود بیشتر متوجه تمایلات مذهبی شد و به تم‌های مذهبی پرداخت و اغلب فضایل اصلی را عرفانی می‌دانست، اگرچه این دیدگاه در کارهای اولیه او نیز بوده است، مثل این ایده که «عشق احساسی مذهبی است» در رمان وداع با اسلحه، اما بیش از دغدغه‌ی دینی، پیرمرد و دریا در اصل رمانی روان شناختی است. قسمت‌های عمده‌ی کتاب در سر پیرمرد نقش ایفا می‌کنند و ارتباط میان ذهن و محیط او با جزییاتی دقیق مورد بررسی قرار می‌گیرد. سانتیاگو در طول مبارزات سخت خود در دریا و درحالی که تلاش می‌کند ماهی بزرگی را به خشکی بکشاند، در ذهن خود مونولوگ مستمری در نبرد برای تحمیل اراده‌ی خود بر جهان، در برابر تهاجم جهان به اراده‌ی خود دارد.

   پیرمرد با ماهی، پرندگان و خودش و گاهی با هیچ‌کس به طور مشخص صحبت می‌کند تا واقعیت خودش را آشکار کند و واقعیتی که طبیعت بر صورت او می‌کوبد را سرکوب کند. او می‌داند که همه‌ی کاری که باید انجام دهد این است که: «ذهن خود را روشن نگه دارد» زیرا این «تنها چیزی است که برایش باقی مانده است.» وقتی پیرمرد ضعیف می‌شود، مطمئن نیست که او را ماهی می‌چرخاند و یا او دارد ماهی را دور خود می‌چرخاند. احساس می‌کند «چیز عجیب و غریب و حس بیگانگی عظیمی از این جهان به دژ آگاهی او نفوذ می‌کند.» اما نمی‌تواند آن را باور کند.

    سانتیاگو به خود یادآوری می‌کند: «پیرمرد، آرام و قوی باش» او می‌داند که باید چنین بماند تا شکست نخورد. با این حال، این ماهی نیست که ممکن است او را شکست دهد، همان‌طور که مارکوس اورلیوس نوشته بود: «هیچ شر و بدی مطابق با طبیعت نیست» بلکه قهرمان داستان باید ذهنش را حفظ کند. زیرا ذهن او جایی است که آزادی و حقیقت در آن است.

   بسیاری از افرادی که شرایط غیرقابل تصور در اردوگاه‌های کار اجباری را تحمل کرده‌اند، گواهی می‌دهند که آزادی ذهنی آن‌ها تنها چیزی است که با زور نمی‌شود از آن‌ها گرفت و باید از آن چشم پوشی کنند. فقط پس از شکست ذهن است که واقعا اجازه دارند از این درها وارد شوند و فرد را شکست دهند.

   احتمالاَ این شکست ذهنی، چیزی است که برای ارنست همینگوی اتفاق افتاده است، هیچ‌وقت کاملا از این باور دست نکشیده که زندگی به طرز غیرقابل اجتنابی تراژیک است و متوجه شده است که هیچ مجموعه‌ی اخلاقی ساخته شده‌ای نمی‌تواند از او حفاظت کند. «اگر شخص، شجاعت زیادی را به این جهان بیاورد که جهان باید او را بکشد تا شکست دهد، حتما او را می‌کشد» جهان همه را در هم می‌شکند و پس از آن بسیاری در این جایگاه درهم شکسته، قوی هستند. اما آن‌هایی را که نتواند شکست دهد می‌کشد. افرادی که خیلی خوب، خیلی مهربان و خیلی شجاع باشند را می‌کشد. اگر شما هیچ کدام از این‌ها نیستید جهان شما را نیز می‌کشد، اما برای این کار عجله‌ی خاصی ندارد. همینگوی با شور و اشتیاق شدیدی به طرز خستگی ناپذیری کار کرد، به شدت تلاش کرد که فلسفه‌ی اخلاقی تدوین کند که کدام زندگی بهترین است.

در نهایت او نیز مانند بسیاری از پیشینان خود در هم شکست، اما برای صداقت و حقیقت کوشید و هیچکس نباید به دنبال چیزی بیش از آن باشد.


پانویس‌ها:

[۱] L. A. Rowland

[۲] Ernest Hemingway

[۳] Malcolm Bradbury

[۴] Dwight Macdonald

[۵] Tom Stoppard

[۶] Colin Wilson

[۷] Gertrude Stein

[۸] Marcus Aurelius

[۹] Robert Pirsig

نوشته قهرمانان همینگوی اولین بار در فلسفیدن پدیدار شد.

Read the whole story
paradoxi
81 days ago
reply
Share this story
Delete

آنچه مانده از راه دراز

1 Share
بچه که بودیم تو اهواز یه همسایه داشتیم به اسم آقا فتاح که راننده کامیون بود. یه ماک قدیمی تمیز داشت که هروقت از سفر می‌اومد همه‌ی کوچه با خبر می‌شدن. هروقت می‌اومد ما عزا می‌گرفتیم چون یه دور می‌اومد خونه ما و انقدر حرف می‌زد که همه‌مون کمردرد می‌گرفتیم از نشستن زیاد. شب‌ها هم حوصله‌اش سر می‌رفت و می‌اومد تو کوچه و بدبخت کسی که از خونه‌اش بیرون می‌رفت. مخش رو کار می‌گرفت تا جایی که به التماس بیفته یا اینکه یکی دیگه پیدا بشه که جاش رو بگیره. معمولا عموی کوچک ما می‌رفت تو کوچه برای سیگار کشیدن و کار ما بچه‌ها این شده بود که بریم الکی بگیم عمو تلفن کارت داره که بتونیم نجاتش بدیم. که این ترفند هم زود اثرش رو از دست داد. آقا فتاح می‌گفت برو بچه دروغ نگو. آقا فتاح تمام حرکاتش کند بود. حرف زدنش هم کند بود. خیلی کند. پوستِ کلفتِ آفتاب سوخته‌ای داشت با موهای سفید فرفری. وقت‌هایی هم که کسی نمی‌رفت تو کوچه تلفن می‌زد به خونه‌ی ما و فرقی نداشت کی برمی‌داشت، آقا فتاح حرف می‌زد. استاد حرف زدن بی‌پایان بود. با همون ریتم کندش جملات رو طوری می‌گفت که نقطه نداشت. یه بار وسط حرفش تلفن رو قطع کردم چون نمی‌دونستم چجوری باید بش بگم قطع کنه. آقا فتاح دیوانه نبود و ما همه احترامش رو حفظ می‌کردیم و مثل کاپیتان یه کشتی داستان‌های بی‌حکمتی از شهرهای پرت برامون می‌گفت. 
یه سال آقا فتاح از روی کامیون پریده بود پایین و جفت پاهاش شکسته بود. خانواده‌اش گفته بودن دیگه نباید بره جاده. براش یه سمند سفید صفر گرفته بودن که تو تاکسی سرویس کار کنه. همه‌مون معتقد بودیم کار خوبیه برای آقا فتاح. هر روز کلی آدم می‌بینه و براشون حرف می‌زنه. ولی خیلی زود افسرده شد. به عادت کامیون دنده رو محکم جا می‌زد و کند می‌روند و دورهای بلند می‌گرفت و با کسی هم حرف نمی‌زد. کم کم به هر بهونه‌ای مریض می‌شد و می‌نشست تو خونه و دیگه کمتر حرف می‌زد. عادت داشتیم هر سال با کامیونش بریم سیزده به‌در. می‌رفتیم پشت کامیون و در رو می‌بست و هر جا خودش صلاح می‌دونست درو باز می‌کرد و همونجا می‌شد جای سیزده به‌در. وقت‌هایی هم می‌شد که اگر قرار بود تهران بیایم یا شهر دیگه با آقا فتاح می‌رفتیم ولی تو طول سفر حرف نمی‌زد.
آقا فتاح با همسفرهاش حرف نمی‌زد. با مسافرهای تاکسی سرویسش حرف نمی‌زد. با زن و بچه‌اش هم حرف نمی‌زد. فرمول شاید این بود: آشنا ولی دور، صمیمی ولی با احترام، شنوا ولی نه صاحب‌نظر. سفرهای طولانی و گرم جاده‌های جنوب رو می‌رفت برای شب‌های خنک حرف زدن. حالا می‌فهمم که نه سفر بدون اون حرف‌های طولانی براش معنایی داشت، نه همصبحتی بدون سفرهای دور.

Read the whole story
paradoxi
106 days ago
reply
Share this story
Delete

Désorientale

2 Comments

خوابگرد از قول رادیو فردا خبر جایزه کتاب خانم نگار جوادی را داده است. نام کتاب را به زبان فارسی غیر شرقی گذاشته‌اند. کتاب به زبان فرانسه نوشته شده. اینجا مقصود من از این نوشته  بررسی ترجمه عنوان کتاب است. در زبان فرانسه از کلمه شرق برای جهت‌شناسی استفاده می‌کنند. اوریان مشرق است و اوکسیدان مغرب. مغرب غربت است. غربت غربی سهروردی. اوریانته یعنی راه را نشان دادن. شرق آنجاست که خورشید طلوع می‌کند. ره‌روان شمال و جنوب را از آن سراغ می‌گیرند. اوریانتال یعنی شرقی. خانم نگار جوادی کتابش را غیر شرقی نام نداده است در آن صورت می‌توانست از نه‌شرقی- نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی- استفاده کند. خانم نگار جوادی با انتخاب این عنوان چند معنی را در یک کلمه بیان کرده است. اگر اوریانتال یعنی شرقی، Désorientale یعنی کسی که جهت را گم کرده است. یا جهتش گم شده است. پیشوند Dé چنین ترکیبی را می‌سازد. به طور مثال پولیتیزه یعنی کسی یا چیزی که سیاسی‌ست. افزودن  پیشوند دِ آنرا از سیاست تهی می‌کند. خانم نگار جوادی با انتخاب این عنوان نخواسته است از غیر شرقی بگوید، یا غیرشرقی را بگوید. به نظرم می‌آید که او خواسته است از این بگوید که شما وقتی تبعید می‌شوید یا راه غربت را پیش می‌گیرید جهتتان را گم می‌کنید. خاصه اگر جهت شما را اوریان شما نشان می‌داده است. در زبانی که زبان اول شما شده است، بعد از اینکه زبان غربت بوده و با آن حالا می‌نویسید و در وطن شما آنجا که به دنیا آمده‌اید. آنجا که به دنیا آمده‌اید مشرق بوده و با از دست دادن آن یا با دور شدن از آن جهت-شرق را از دست داده‌اید. جهت چیست؟ راه را به شما نشان می‌دهد. تا گم نشوید. من با کتاب خانم نگار جوادی کار ندارم.  خانم نگار جوادی احتمالا راه را، راهش را یافته‌اند. شاید با کتاب با کتابت آنرا یافته‌اند. عنوان را تفسیر می‌کنم و نه دیگر انتخاب خانم نگار جوادی را. مشرق  تنها آنجا نیست که از آنجا خورشید طلوع می‌کند و شب  روزمی شود و تاریکی، روشنایی. مشرق آغاز ماست. تمدن‌ها، ادیان از آنجا آمده‌اند. چین هم شرق است، شرق دور. salah stétié لبنانی می‌گوید: «من پسر مشرق‌ام، پسری از روشنایی. روشنایی جای معناست، جای برگزیدن، نامیدن. اتون، در مصر فراعنه، خدای آفتاب است که از وی شعاع عشق به دستانی نوازش‌گر ختم می‌شوند».  مشرق شاید از آن رو راه را نشان می‌دهد که بر راه نور می‌تاباند. مشرق روشنایی‌ست و مغرب تاریکی. غربت همیشه غربی‌ست. چون راه را گم می‌کنید. راه را گم می‌کنید چون تاریک است.

با همه اینها اما به نظرم می‌رسد که ما قطب‌نما را گم کرده‌ایم. ما گم نکرده‌ایم. گم شده است. خورشید هنوز از مشرق طلوع می‌کند  و در مغرب غروب. این نظم به هم نخورده است، منظومه سر جایش است شرق و غرب زمینی به هم نزدیک شده‌اند. غربت هم شرقی‌ست. در خانه خود هم می‌توان غریب بود. ما غریبه شده‌ایم. واژه‌ای که معادلی برایش نیست.  ما با طبیعت‌مان، با چشم‌اندازمان. با شهرهامان، با خانه‌هامان با برون و درون‌مان غریبه شده‌ایم.  ما همه تبعید شده‌ایم. ما همه در غرب ساکن شده‌ایم. غرب خودمان.
- دیدم یکی هم ازشرق‌بریده ترجمه کرده.
Read the whole story
Ayda
100 days ago
reply

ما همه در غرب ساکن شده‌ایم. غرب خودمان.
Tehran, Iran
paradoxi
106 days ago
reply
ما همه در غرب ساکن شده‌ایم. غرب خودمان.
Share this story
Delete

عجز از دلداری

1 Share
یکهو حاء بغض کرد. سرش را گذاشت روی میز. هیچ‌کس نرفت سمتش. خواستم بروم. پا شدم؛ اما احساس عجز کردم. ازم بزرگتر است از هر نظر. حتی طنز هم جوابگو نبود. وضعیت سختی بود. از کتابخانه بیرون رفتم. از ساختمان زدم بیرون و از سر ناچاری زنگ زدم به زهرا. گوشی را برنداشت. حاء را دیدم که کیفش را برداشته و بیرون می‌رود. با خشم برگشتم به کتابخانه. بلند گفتم من هم وسائلم را جمع می‌کنم و می‌روم. شما هم همراهم شوید. راء مخالفت کرد. الف عصبانی شد و حمایت کرد و به چند نفر گفت بروند. انگار همه موافق رفتن بودند. همه جمع کردیم و رفتیم. صاد گفت حتی از آسانسور استفاده نکنیم. خنده‌ام گرفت. می‌خواست همه با هم بیرون برویم. همه با هم از پله‌ها پایین آمدیم و از نگهبانی رد شدیم. راء می‌گفت چه فایده‌ای دارد. گفتم حتی هیچ باشد، می‌ارزد. کمترین فایده‌اش -که به گمانم بزرگ است- این بود که حاء وقتی خبر را شنید، احساس کرد که تنها بیرون نرفته است. احتمال می‌دهم فردا راهم ندهند، به گمانم می‌ارزید.

آنچه برایم مهم است، آن احساس عجز بود. هیچ کاری نمی‌توانستم بکنم؛ اما ننشستم و «فرار» کردم. وقتی بیرون می‌رفتم خودم را سرزنش می‌کردم که فرار می‌کنی. اما به گمانم این فرار بهتر از نشستن بود. اما عجز بود.
Read the whole story
paradoxi
106 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories