1265 stories
·
27 followers

فیسبوک هر روز اشاره می‌کرد که پنج سال پیش این شده‌بود و چهار سال پیش این را گفته...

1 Comment and 2 Shares
فیسبوک هر روز اشاره می‌کرد که پنج سال پیش این شده‌بود و چهار سال پیش این را گفته‌بودی و پارسال فلانی فلان چیز را برایت نوشته‌بود. خاموشش کردم. بعد نوبت مموری‌های اپل‌فوتوز بود. با یک رنگ و لعاب و تایم‌لاینی که آدم تا گریه نمی‌کرد حق مطلب ادا نمی‌شد. حالا؟ گوگل فوتوز. هر روز و دقیقن هر روز اشاره می‌کند که به یاد آر. ری‌دیسکاور دیس دی. از یک «تک‌گای» طبعن انتظار نمی‌رود که دلش بخواهد یک شماره تلفنی بود که می‌شد به‌ش زنگ زد و گفت که برادر، خواهر، گوگل جان، جاینت کانتنت منجمنت جهان، من از زمان ِ زیبا شدنم گذشته‌است. من دیگر به یاد که نمی‌خواهم بیاورم هیچ، از یاد بردن همان‌ها که جایی توی مغزم پرکرده هم برایم مساله‌ای نباید باشد. اپل ِ عزیز، مموری‌های پرزرق و برق برای از ما بهتران است جانم. آن‌ها که رسیده‌اند. آن‌ها که شده‌اند. آن‌ها که شب را بی‌دغدغه‌ی خداحافظی ِ فردا چشم به هم گذاشته‌اند. نه من. نه ما. ما؟ ما نهایتن خوردن کافی ِ بدمزه روی سنگ توالتی که با دستمال کاغذی پوشانده‌‌ایم‌ و بالا کشیدن آب بینی‌مان از دیدن عزیزترین دست‌خط دنیا از یک میلیارد سال‌نوری آن‌ورتر. ما رها کردن. ما هیچ. دست بردارید جان عزیزان‌تان. دست بردارید.
Read the whole story
paradoxi
42 days ago
reply
ما رها کردن. ما هیچ.
Ayda
38 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

اسبِ سرکشِ دوست داشتن

1 Comment

آدم، هوس سوار شدن به اسب سرکش دوست داشتن که می‌افتد به سرش، همه چیز سربالایی است. آینده در ارتفاع و اوج نشسته. همه چیز سخت و دست نیافتنی است و هر دست یافتنی یک معجزه و پیروزی است. همه‌ی چیزهای خوب پس از سوار اسب سرکشِ دوست داشتن شدن قرار است که اتفاق بیافتند. همه‌ی چیزهای خوب، آن بالای ابرها، با توسن عشق فقط به دست خواهند آمد.

آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، همه چیز در حضیض و سرازیری است. آینده، کثیف و بی‌مصرف و از ریخت افتاده، افتاده پشت سر. هیچ چیز، روشن و درخشان و جذاب دیگر نیست. چیز خوبی دیگر قرار نیست اتفاق بیافتد. همه‌ی چیزهای خوب، قبلا رنگ و رخ‌شان را باخته‌اند، به تجربه.

آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، گاهی بیش از پیش از سوار شدن نیاز دارد به دوباره سوار شدن. چون نیازش این بار نه به رویای فتح آینده، که به باز دوختنِ بخت باخته است. آدمِ از اسب دوست داشتن افتاده، دیگر پیِ هیچ اسبی نیست. پیِ خودِ باخته‌اش است و بس. پیِ آن‌که شده بود و نشد که بماند. می‌داند که آن بالای ابرها، با خواستن و تنیده شدن و حل شدن زیر پاست. می‌داند که ابرها زیر پای ما شدن است. می‌خواهد و اما می‌ترسد.

از اسبِ دوست داشتن افتاده، مار گزیده نیست که از ریسمان سیاه و سفید بترسد. سقوط کرده‌ای است که از کسی می‌ترسد که خودش است. سقوط کرده‌ای است که انگار تا ابد همچنان سقوط می‌کند و دلش خالی می‌شود و حتی به هیچ زمینی هیچ وقت نمی‌خورد. میان آن‌چه باید باشد و نیست است، به همان غم‌ناکی که داریوش می‌خواند. جوجه‌ای نیست پر از شوق و ترس پریدن، عقاب پر ریخته‌ای است که تمام زیر و بم پرواز را می‌داند و فقط دیگر پر ندارد و به جای پر، زخم خون‌ریزِ سقوط روی تنش پرپر می‌زند.

با آدم از اسب دوست داشتن افتاده، باید مثل پرنده‌ی پر ریخته و از آسمان زمین خورده پیش آمد. خدا نکند خیال کنی جوجه‌ی پرواز ندیده است. خدا نکند ترس‌هایش و ردهای سقوط بر تنش را نبینی و نفهمی. آدم از اسب دوست داشتن افتاده، چیزی که ندارد پر است، نه شوق پرواز؛… و چیزی که دارد، کابوس و ترس است، نه شوق و اشتیاق.



Read the whole story
paradoxi
42 days ago
reply
آدم، از اسب دوست داشتن که می‌افتد، گاهی بیش از پیش از سوار شدن نیاز دارد به دوباره سوار شدن. چون نیازش این بار نه به رویای فتح آینده، که به باز دوختنِ بخت باخته است. آدمِ از اسب دوست داشتن افتاده، دیگر پیِ هیچ اسبی نیست. پیِ خودِ باخته‌اش است و بس. پیِ آن‌که شده بود و نشد که بماند.
Share this story
Delete

برنامه‌ی عدم موفقیت

1 Comment
یک برنامه تلوزیونی با عنوان «عدم موفقیت» قراره با من مصاحبه کنه. همین شبا. این برنامه همون جوری که از اسمش پیداست مخصوص شکست خورده‌هاست. مخصوص کسانی است که شکست خورده‌اند. مثلا یکی از مهمانان این برنامه کسی بود که در پروژه‌ای می‎خواست رتبه یک کنکور بشه. اما رتبه 12 شد. برای همین نمیشه گفت که هیچی نشد. بلکه فقط در اون پروژه شکست خورد. یکی دیگه از مهمانان این برنامه شکست عشقی می‌خورد. خیلی هم آدم موفق و ثروتمندی بود. اما شکست عشقی می‌خورد. من چرا به این برنامه دعوت شدم؟ چون پام شکسته.
به گیرنده‌هاتون دست نزنید. خودم براتون تعریف می‌کنم چی شد. مجری از من سوال می‌کنه، چرا شکست خوردی؟

من : این ماجرا از یکی از روزهای 7 سالگیم شروع شد. سال 68. اول دبستان بودم. زنگ تفریح تازه تموم شده بود. من از معلم اجازه گرفتم که برم دستشویی. داد زد: «نخیر. قانون کلاس چی بود؟ دستشویی برای زنگ تفریحه.» زنگ املاء بود. نشستم سر جام. مدت زیادی تلاش کردم که اضطرابی که هر شب موقع خوابیدن داشتم اینجا تحقق پیدا نکنه. آن قدر تلاش کردم تا در نهایت سیمام چسبید و جبرییل کوچولویی با یک لوح زرین پرواز کنان از آسمون فرود اومد جلوی چشمام. رو لوحش نوشته بود: "بشاش توش"

و من ناگهان گرمی جیش رو روی پاهام احساس کردم و سیمام که جدا شد معلم در تلاش ناموفقی برای گرفتن گوشم از روی مقنعه‌ی شرمن یا ژرمن (اسم جنس پارچه بود و خیلی هم لیز بود) از کلاس بیرونم کرد و بعد زنگ خورد و من با همون حال خوشحال و خندان روانه شدم به سمت خونه. 

بعد از اون با هر قانونی همین رفتار رو کردم و دوران تحصیل سختی رو پشت سر  گذاشتم. از پشت صحنه به من اشاره می‌کنن که خلاصه کن. من قوانین زیادی رو شکستم. بعضی از این قوانین انسانی بودن. یعنی ربطی به نهاد قدرتی که از بالا و فلان و این حرف‌ها نداشتن. مثلا قانون نشکستن دل کسی که تو را دوست دارد. یا امثال این قوانین. به خاطرشون ناراحتم. ولی دیگه گذشته و بهش فکر نمی‌کنم. تا اینکه مربی تیممون روی همین برف ماه پیش سر خورد و پاش شکست. مربی جایگزین خیلی شبیه معلم اول دبستانمونه.

توی مبارزه به سختی عقب بودم. یه فیلیپینی لازم بود تا مساوی بشم. گرمای سالن، و جیغ و داد طرفداران تیم میزبان و مربیای مسابقاتی که روی تشک‌ها در جریان بود باعث شده بود سیمام بچسبه. وقتی فیلیپینی رو می‌زدم جبرییل کوچولو در حاشیه تصویر مربی جدید بود که داشت داد می‌زد و یه چیزی می‌گفت که من با اینکه صداشو کاملا می‌شنیدم، اما نشنیدم که چی می‌گفت و صورتش که خیس عرق و کج و معوج شده بود به شدت شبیه معلم فقید اول دبستان بود و موقع زدن فیلیپینی احتمالا ناخودآگاه من بود که تصمیم گرفت کپی کنه و بشاشه توی قوانین نیوتون و به جای اینکه یک بار روی هوا بچرخم و دو قدم بردارم ناگهان تصور کردم می‌شه دو بار روی هوا چرخید و سه قدم (همچنان روی هوا) برداشت. وقتی سیمام جدا شد ابلیس کوچولویی پرچم سیاهی جلوی چشمام نگه داشته بود که روش نوشته بود: «بله جانم، جاذبه هنوزم کار می‌کنه.» بعد سیاهی رفت کنار و زانو و مچ پام رو تقدیم کردم به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل. هر چند در آخرین لحظه ضربه نهایی رو کنترل کردم و در رفتگی کامل نجاتشون دادم. ولی شکست خوردم. 
Read the whole story
paradoxi
42 days ago
reply
از پشت صحنه به من اشاره می‌کنن که خلاصه کن.
Share this story
Delete

بیشتر وقت‌ها یک غریبه هستم که از مناسبات و شکل زندگی آدم‌ها سردرنمیارم. خودم هم ...

1 Share
بیشتر وقت‌ها یک غریبه هستم که از مناسبات و شکل زندگی آدم‌ها سردرنمیارم. خودم هم که مجبور می‌شم مثل آدم‌ها زندگی کنم، همه چیز به نظرم عجیب و غریب میاد. از خونه ساختن و بهش دل‌بستن گرفته تا فراموش کردن این‌که دنیا چقدر بزرگه و ما با این بدنی که الان توش هستیم، چقدر زود مجبوریم ترکش کنیم. از اینکه نمی‌دونیم از کجا اومدیم و به کجا می‌ریم، تا همه ناتوانی‌مون از درک دنیای بقیه.

Read the whole story
paradoxi
46 days ago
reply
Share this story
Delete

Emma

2 Comments
من همیشه درکی سطحی از ادبیات کلاسیک داشتم. مثلا کلاس اول دبیرستان شعری راجع به فرمانده‌ای بود که زن‌ها را درون رودخانه‌ای در مرز شرقی ایران ریخت تا دست مغول‌ها به آنها نرسد. 
من اتفاق را درک نمی‌کردم. شاید زن‌ها ترجیح می‌دادند به دست مغول‌ها بیفتند؟ شاید می‌توانستند فرار کنند؟ شاید برنامه بهتری داشتند؟
به هر حال الان می‌دانم که داستان درباره اپشن‌های در پیش روی زندگی زنان در  حمله مغول به ایران نبوده‌است. در ادبیات کلاسیک اصلا زنان و اپشن‌های آنها مطرح نیس. داستانی از زبان مردی و به جهت ارضا حس «من میدونستم این جوری میشه» تعریف می‌شود. حالا گیرم که شخصیت اول داستان زن باشد.
این مقدمه را گفتم که بگویم انتخاب مادام بواری برای خوانده شدن در شب‌های بی‌قراری، انتخابی تخمی بود.
سعی کردم ذهنم را وا کنم و درک گنم گوستاو از خواننده داستان اِمای هیستریک چه انتظاری دارد. 
مدت‌ها بود که کتاب نخوانده بودم. یعنی در واقع خیلی وقت است که دیگر مثل گذشته نمیتوانم بخوانم. دلیلش این است که ناگهان جایی از داستان چیزی کاملا غیر انسانی، غیرواقعی و سطحی تو ذوقم می‌زند. کتاب را زمین می‌گذارم و دیگر ادامه نمی‌دهم.
از اِما می‌گفتم. زنک هیستریک به دنبال اشباح بود. به دیده گوستاو نمیدانست از زندگی چه می‌خواهد و برای همین نهایتا با خوردن ارسنیک کار دست خودش داد.
حتی شیوه‌ای که ارسنیک را خورد هم ابلهانه بود.
میدانم که با نگاه سطحی داستان را توصیف می‌کنم، اما استیصال در کتاب امانم را بریده بود و گوستاو چاره‌ای جز سطحی‌نگری برایم نمی‌گذارد.
ظاهرا مشکل اِما گیر افتادن، هیستری ناشی از رویاپردازی بی‌مورد و اختلال دو قطبی بود. به نظرم گوستاو اختلال دو قطبی را به زیبایی توصیف کرده بود چون دوس پسر قبلی حمالم که اختلال دو قطبی داش رفتاری کاملا مشابه اِما از خودش نشان می‌داد، با این تفاوت که حتی قابلیت خوردن ارسنیک هم نداش. اما غیر از آن، اِما زنی بود که توسط یک مرد توصیف می‌شد. اعتقاد خاصی به شان زنانه ندارم، اما چیزی به غایت غیر انسانی در توصیف خواسته‌های اِما وجود داشت. نوعی شهوت ناحق‌.
اِما  از گیر افتادن ناراحت بود. این را می‌فهمم چون خودم هم گیر افتادن کلافه و وحشی‌ام می‌کند.
میخواستم در این باره بنویسم اما حالا می‌دانم این پست هیچ وقت به این قسمت نخواهد رسید و صرفا در ابعاد ادبی- استعاری متوقف خواهد شد.
بله می‌گفتم... اِمای گوستاو ریده بود و از نیمه کتاب ما می‌دانستیم که سرنوشتی شوم در انتظار هوسبازی اِما ست.
به هرحال آناکارنینا هم همین وضعیت را داشت و با توجه به این که من آن داستان را سالها قبل خوانده بودم انتظار نوعی مجازات را داشتم.
امّا به طور اسفباری نمی‌توانستم اِما را تحلیل کنم. اِما زیادی پروتوتایپ بود. زیادی ناحق بود. مث کاراکترهای کوندرا نبود که تحت هرشرایطی حقی دارند. احساسی قابل تحلیل.
اگرچه خود کوندرا را هم دیگر درک نمیکنم. چند وخ پیش فک کردم جاودانگی را ورق بزنم. این کتاب همیشه ارضایم میکرد. 
این دفعه نشد. بعد دو سه صفه زد توی ذوقم. 
جایی بود که از فاصله بین دو نفر در تختخواب بعد از سکس حرف می‌زد. چیزی شوم و منحوس را توصیف می‌کرد. میگفت دو نفر به لبه‌های تخت می‌خزند تا بیشترین فاصله را از هم داشته باشند و به عبارتی پرایوسیی برای خود ایجاد کنند.
این اتفاق قطعا صحیح است. هیچ کس بعد از سکس در حالی که دستی زیر گردنش فرو شده و یا موهای همبسترش در دهنش فرو رفته خوابش نمی‌برد و بعد از سکس هر موجود زنده‌ای می‌خواهد استراحت کند. چیزی شوم، غمگین و یا ناراحت‌کننده در فاصله گرفتن بعد از سکس در تختخواب وجود ندارد.
اما کوندرا در توصیف این واقعه اغراق کرده بود. در تاکید بر «چیزی هست که من میدونم و شما نمیدونید» زیادی پیش رفته بود و این خوش‌آیند من نبود. این نگرش، مردانه بود.
به هرحال نمیتوان به این موضوع اشاره نکرد که متاسفانه کوندرا هم ادم است و نوشته هایش نشات گرفته از فضای کمونیستی دوره خود. کوندرا هم روزی پیر شده و نتوانسته برای خود ایمیلی باز کند و اسمارت فونش را چک کند. در نتیجه به تحلیل مردانه وقایع و پیرانه خود ادامه داده.
چیزی که میخواهم بگویم همین است. نوعی از روحیه تطبیق‌ناپذیر و تاکید بر دیدن وقایع از زاویه خود. این موضوع در ادبیات کلاسیک و در توصیف کلاسیک مردان از زنان بسیار به چشم می‌خورد. چیزی قاطع، زمخت و تطبیق ناپذیر‌.
مثل اِمای گوستاو فلوبر. ملال اِما، انسانی نبود و انسانی نبودنش در تعارض با ملال واقعیی بود که به زعم من انسان‌ها و مشخصا زن‌ها درگیرش می‌شوند.
این طور نیست که چیزی روزی یهو دل انسانها را بزند. چیزهایی اتفاق می‌افتد که ذره ذره، مرحله به مرحله انسان را ملول می‌کنند. هیچکس بی‌دلیل ملول نمیشود. حتی افسرده‌ترین زن‌ها هم داستانی انسانی برای گفتن دارند.
برای همین عاشق شنیدن داستان زن‌ها از زبان زن‌ها هستم.
برای همین دوس‌پسرم را دوس دارم که اتفاقات زندگی‌اش زنانه و قابل توصیف‌اند. به دست می‌ایند و فرایند شکل‌گیری دارند.
روزی سوار قطار شده شصت کیلومتر جابه‌جا شده با شور و هیجان دست دختری را گرفته به خانه‌ای برده و با لذت شورت دختر را پایین کشیده. این هیجان، این فاصله طی شده برای دست زدن به تن دختر واقعی است و به یاد آوردن سالگردش کاملا انسانی‌است.
اما مردهای دیگری میشناسم که توصیفاتشان از عشق و یا سکسشان انسانی نیست. نزدیک کردن تصویر عشق به مریم مقدس و یا تعریفِ دختر کردنشان معادل گاییدن پاملا اندرسون است. 
به هرحال هیچ کدام درست نیست. چون هر عشق و سکسی صحنات بامزه و واقعیی دارد و ندیدنشان و در نظر نگرفتنشان صرفا از زمخت‌نگری و شاید سطحی‌نگری ناشی میشود.
من هم به تقلید ازکلیشه مردانه از توصیف زنان، نوعی زمختی دارم. در پوشش و در نحوه‌ای که خودم وقایع خودم را توصیف می‌کنم.
من هیچ وخ ابعاد حسی وقایع خودم را توصیف نمی‌کنم. به حس پشت میکنم و آماده‌ام تا در صورت گیرافتادن با پنجه قفس را باز کنم.
اما میفهمم که این همه‌ی ابعاد واقعه نیست. اِما صرفا کسخل و ناراضی نبود. مشکلی داشت و آن مشکل احتمالا کاملا انسانی و واقعی بود.

این متن بلند را نوشتم که بگویم چه شد که فکر کردم باید کتاب بخوانم و بعدتر در دانشگاه چه شد.
Read the whole story
Ayda
38 days ago
reply
این طور نیست که چیزی روزی یهو دل انسانها را بزند. چیزهایی اتفاق می‌افتد که ذره ذره، مرحله به مرحله انسان را ملول می‌کنند. هیچکس بی‌دلیل ملول نمیشود. حتی افسرده‌ترین زن‌ها هم داستانی انسانی برای گفتن دارند.
Tehran, Iran
paradoxi
46 days ago
reply
این طور نیست که چیزی روزی یهو دل انسانها را بزند. چیزهایی اتفاق می‌افتد که ذره ذره، مرحله به مرحله انسان را ملول می‌کنند. هیچکس بی‌دلیل ملول نمیشود. حتی افسرده‌ترین زن‌ها هم داستانی انسانی برای گفتن دارند.برای همین عاشق شنیدن داستان زن‌ها از زبان زن‌ها هستم.برای همین دوس‌پسرم را دوس دارم که اتفاقات زندگی‌اش زنانه و قابل توصیف‌اند. به دست می‌ایند و فرایند شکل‌گیری دارند.روزی سوار قطار شده شصت کیلومتر جابه‌جا شده با شور و هیجان دست دختری را گرفته به خانه‌ای برده و با لذت شورت دختر را پایین کشیده. این هیجان، این فاصله طی شده برای دست زدن به تن دختر واقعی است و به یاد آوردن سالگردش کاملا انسانی‌است.
Share this story
Delete

دویست و چهل و چهار

1 Comment

هشت سال پیش یک همکار آمریکایی جوان داشتم که اسمش هانتر بود. همان شکارچی. بیشتر از دو متر قد داشت و از هیچ دری بدون تعظیم کردن نمی‌توانست رد شود. دو سال با هم کار کردیم. یک روز صبح یکهو نامه‌ی استعفایش را گذاشت روی میز رئیس و گفت از فردا نمی‌آید سرکار. خلاص. آن هم وسط رکود اقتصادی آن ‌سال‌ها‌ که همه لیس به کفش رئیس‌هایشان می‌زند تا اخراج نشوند. ظهرش هم با هم رفتیم ناهارِ خداحافظی‌ بخوریم. من و شکارچی. بردمش رستوران ایرانی. تنها رفیق آمریکایی‌ام بود که از دوغ و فسنجان هراسی نداشت و دولپی آن‌ها را می‌خورد. سر میز غذا ازش پرسیدم که چرا داری می‌ری؟ نمی‌ترسی کار گیرت نیاید؟ گفت می‌خواهد تا جوان است، پیاده تمام مسیر آپالاچین را برود. همان راه مال‌روی جنگلی که از چهارده ایالت رد می‌شود. دو ماه تمام پیاده‌روی. بعد هم می‌خواهد تمام مسیر جاده‌ی شصت و شش را براند. شرق تا غرب آمریکا. بعد هم چند تا برنامه‌ی دیگر برایم ریسه کرد. گفت خیلی هم از گشنگی نمی‌ترسد. دیدن را به سیر بودن ترجیح می‌دهد.
شکارچی من را یاد پدرم می‌انداخت. پدرم معتقد است که آدم باید عرض زندگی را تجربه کند نه طولش را. طول زندگی یک فرآیند فلوچارتی و ملال‌آور است که همه آن راخواه‌ناخواه تجربه می‌کنند. همان اتفاقات روتینی که از تولد شروع می‌شود و مثلا قرار است به مرگ ختم شود. همان نگاهی که دین‌ها به زندگی آدم دارند. رسیدن از مبدا به مقصد. همان پله‌هایی که ما عوام اسمش را گذاشته‌ایم پیشرفت و ترقی. اما عرض زندگی همان اتفاقاتی‌ است که معنا می‌دهد به طول آن. همان چیزی که هیچ کس از آن حرف نمی‌زند. درست مثل بال‌های عریض هواپیما که بدون آن‌ها پرواز بی‌معنی است. این حرف‌ها را با فلاکت ترجمه‌ کردم به انگیسی برای شکارچی. حرف زدن و ترجمه کردن و چلوکباب خوردن به شکل هم‌زمان کار دشواری است. اما حتما فهمیده منظورم را. چون خودش داشت عرض زندگی را عملا تجربه می‌کرد. نه مثل من که بر خلاف حرف‌ها و ظاهر آوانگاردم، درونِ دگماتیکی دارم.
گمان کنم این بزرگترین مسئولیت روی دوش پدر و مادرهاست. این‌که بچه‌هایشان را هل بدهند سمت عرض زندگی و نه طول آن. یا لااقل سمت طول آن هل‌شان ندهند. جامعه درست مثل اسب‌های بارکش، روی چشم‌ آدم‌ها، چشم‌بند می‌گذارد. که فقط جلویش را نگاه کند. نه چپ و نه راست. فقط طول راه را ببینید. خوش‌به حال آدم‌هایی که معتاد عادت‌های جامعه نمی‌شوند. خوش‌به‌حال شکارچی.





Read the whole story
paradoxi
46 days ago
reply
گفت خیلی هم از گشنگی نمی‌ترسد. دیدن را به سیر بودن ترجیح می‌دهد
Share this story
Delete
Next Page of Stories