1311 stories
·
30 followers

صدای دوست‌داشتنی پاسیو

1 Comment

00

پاسیوها، قلب ساختمان‌ها هستند. از صدا و بویی که در آنها می‌پیچد می‌توان حال اهالی ساختمان را فهمید؛ از صدای قهقهه‌ها، گپ‌های دورهمی، رقص و پایکوبی، سیگارهای آخر شب، عطر قهوه‌های عصرهای بارانی، صدای موسیقی، بوی غذای روز تعطیل و سکوت‌های ممتد.

صدای ظهرهای جمعه پاسیوی خانه ما پر از زندگی است. امروز ظهر صدای قاشق و چنگال و همهمه گنگ گپ سر میز ناهار و بوی زرشک پلو با مرغ پیچیده بود توی پاسیو. نشستم روی مبل کنار پنجره پاسیو و ساکت و بی حرکت به صدای زندگی که از پنجره‌های طبقه بالا سرریز می‌شد توی پاسیو گوش دادم. از میان همهمه گپ و گفت‌شان گاهی صدای قهقهه‌ای بلند می‌شد. گاهی نامی را می‌شد از گنگی بیرون کشید. میز و صندلی‌ها جا به جا می‌شد و کمی بعد صدای خنده و موسیقی خانه را پر می‌کرد. از میان موسیقی هر از گاهی صدای کِل کشیدن زنی می‌آمد و می‌توانستم از پایکوبی‌شان ریتم رقصشان را پیدا کنم. خسته شدند. دوباره صدای جا به جا کردن میز و صندلی و از میان همهمه صدای دختر جوانی شنیده شد:«مامان بزرگ چایی می‌خوری؟» و صدای چیده شدن بشقاب و کارد و چنگال برای خوردن عصرانه. کمی سکوت و دوباره صدای گفت‌وگوی تمام نشدنی خانواده که هر از گاهی با خنده همراه بود پخش شد توی پاسیو.

من نشسته‌ بودم روی مبل کنار پاسیو و از گوش دادن به صدای زندگی کیف می‌کردم.





Read the whole story
paradoxi
15 days ago
reply
صدای ظهرهای جمعه پاسیو
Share this story
Delete

سیصد و دو

1 Comment

بعد از پنج روز باران آمدن بالاخره پشت‌بام خانه‌مان حوصله‌اش سر رفت و نشت داد و گند زد به سقف سفید داخل. زنگ زدم به پابلوی سقف‌کار که بیاید و درستش کند. آمد و مثل میمون از پله کشید بالا و رفت بالای شیروانی شیب‌دار. جایی که من هیچ‌وقت جرات رفتنش را ندارم. هم از ارتفاع می‌ترسم و هم از شیب. بیمه‌ی ‌عمر چندان مناسبی هم ندارم. همین‌ چند تا دلیل کافی است که شیروانی خانه‌مان بشود نقطه‌ی کور زندگی‌ام. دسترسی به آن برای من چندان فرقی با پا گذاشتن روی ماه و مریخ و سیاره ب-ششصد‌و‌دوازده ندارد. همان‌قدر دور و همان‌قدر بالا.

درعوض پابلو خیالش نیست. همان‌طور که سیگار دستش بود رفت بالا. بعد روی شیروانی یک طوری راه رفت که انگار دارد توی پیاده‌روی خیابان انقلاب دنبال کتاب شعر می‌گردد. بعد هم گفت: پیداش کردم. حساب و کتاب من می‌گفت که تعمیرش سه ساعتی وقت می‌برد. اما حساب و کتابم غلط بود. هنوز ده دقیقه نشده بود که آمد پائین و گفت:  فینیش. گفتم: فینیش؟ گفت: «یس. می‌خوای برو خودت نگاش کن». نقطه ضعفم را پیدا کرده نامرد. بهش گفتم: «خیالم راحت باشه؟». گفت: «خیالت تخت». شک نداشتم که دارد خالی می‌بندد. با تف هم اگر می‌خواست سوراخ را ببنند، بیشتر از ده دقیقه طول می‌کشید. اما خب. چه کار می‌توانستم بکنم. تنها پابلوی سقف‌کار زندگی من است. همه‌ی سقف‌کارهای دیگر گرفتارند و تا چند هفته‌ی دیگر نمی‌توانند بیایند.  بالا هم نمی‌توانم بروم و کارش را چک کنم. به همان دلایلی که گفتم. چاره‌ای نداشتم الا این‌که حرفش را باور کنم. این یکی از حقایق تاریک زندگی من است. این‌که بر اساس نیازهایم، اعتماد و باور می‌کنم. بر اساس نیاز و توانم. نه بر اساس حقیقت موجود. دقیقا مثل ماجرای من و پابلو. قایم کردن این حقیقت که سقف، احتمالا هنوز سوراخ است خیلی ساده‌تر از بالا رفتن از آن است. باور کردم که پابلو، سقف‌کار شریفی است و در عرض ده دقیقه می‌تواند هولناک‌ترین سوراخ‌ها را ببندد. اگر هم سقف دوباره نشت کرد، حتما یک سوراخ جدید درست شده. وگرنه، پابلو شریف است.

حقیقت ناجوری است. این‌که نیازها و توانم، اعتقادات و باورهایم را شکل می‌دهد. این تنها محدود به سقف نمی‌شود. تعمیرکار ماشینم. دندانپزشکم. امام مسجد شهرم. تعمیرکار آسانسور. رئیس‌جمهورم. و هر کس دیگری که نیازش دارم و بالاتر از من نشسته است و دستم به جایی که نشسته، نمی‌رسد.

درست مثل آدمی که «دوستت دارم‌»ها و ماچ‌های پارتنر خائنش را  بابت نیازش باور ‌کند. آدم‌های خائن اصولا یک جایی بالاتر از مریخ نشسته‌اند و آدم دستش بهشان نمی‌رسد و باور راحت‌ترین واکنش است.



Read the whole story
paradoxi
15 days ago
reply
چه کار می‌توانستم بکنم. تنها پابلوی سقف‌کار زندگی من است. همه‌ی سقف‌کارهای دیگر گرفتارند
Share this story
Delete

شک ندارم آدم هایی که زومبا بلدند علی السویه نیستند.

1 Comment

بیکار نیستم. اما نه ان جور که صبح می روید سر کار و عصر بر می گردید خانه و از این که امروز چهار شنبه ست خوشحالید. یعنی هزار تا چهار شنبه می آید و می رود و من اصلا نمی فهمم. کاری با تعطیلات ندارم. تعطیلات هم با من کاری ندارد. اول مهمانی لیلا گفت همیشه آدم ها شب جمعه سرشان شلوغ است و من دیدم چرا مهمانی ام را نگذارم برای جمعه شب که همه بیکارترند. من لبخند زدم. لابد دربارهء این که امشب و فردا شب برای من فرقی نمی کند مزاحی هم کردم. چون خیلی بامزه ام و باید همه جا این بامزگیم را به رخ بکشم. حتی به رخ لیلا که دیر و دور می شناسمش. اما راست می گفتم. لیلا اگر دیشب دعوتم می کرد فرقی نداشت. حتی اگر فردا. و با کمال تاسف باید بگویم حتی اگر هیچ وقت. علی السویه ام و باید زودتر بروم زومبا یاد بگیرم. 

حالا که فکر می کنم می بینم باید یک چیز هایی را با بقیه شریک شد. 
مثلا فردای آوار شدن پلاسکو، باید رفت سر کار. با بقیهء همکار ها افسوس خورد. سر تکان داد. 
فردای فوتبال دیشب باید نشست توی سلف دانشگاه و قبل از کلاس طراحی پایه، از بازی پرگل دیشب گفت. یعنی ادامهء فوتبال دیشب باید این شکلی باشد. وگرنه چرا می نشینم بازی بلژیک و سوئد را می بینم؟ 
یا الان باید به کی بگویم عبد الفتاح سلطانی آزاد شد؟

Read the whole story
paradoxi
15 days ago
reply
باید رفت سر کار. با بقیهء همکار ها افسوس خورد. سر تکان داد.
Share this story
Delete

سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل به سلوچ گفتم بریم قهوه بخوریم. محل کارش نزدیک کافه...

1 Comment
سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل به سلوچ گفتم بریم قهوه بخوریم. محل کارش نزدیک کافه موسیقی بود. قرار شد همونجا همدیگه رو ببینیم. فکر می کنم وقتی مشغولِ پارک کردن ماشین بودم دیدمش. قبل از اون سی فروردین بعید می دونم ده بار همدیگه رو دیده بودیم. اون روز اما من دنبال آدمی مثل سلوچ می گشتم. کسی که من رو نمی شناسه اما اونقدر می شناسه که بدونه چرا چهارماهه موندم توی تهران و دور خودم می چرخم. وقتی نشستیم واقعا نمیدونستم چطوری براش این دعوت ناگهانی به قهوه رو توضیح بدم. مشخص بود که هم اون گیج شده هم من. نشسته بودیم توی حیاط موزه ی موسیقی که دورش رو نمی دونم چرا نایلون کشیده بودن و اونورمون یک جماعتی از خانم های چادری با بچه و منتهای صدا می خوردن و می بلعیدن و هردومون از این سر و صدا اذیت بودیم. من فکر می کنم که همون اول گفتم که می دونم این دعوت عجیب بود اما واقعیت اینه که چون خیلی همدیگه رو نمی شناسیم تنها کسی هستی که الان می تونم باهاش صحبت کنم.

 صبحش با مامان رفته بودیم بانک مسکن شعبه ی ولیعصر. مقداری کارهای زمانبر داشتیم و در همون حین من شروع کرده بودم پرسیدنِ چند سوال از بابک در مورد اینکه آیا مضحک نیست که بچه های اول تبدیل به پروژه ی پایلوتِ خانواده می شن؟ چون خودش هم بچه ی اول خونواده ست کمی غر زدیم و خندیدیم و وسطش فاصله افتاد. من و مامان برگشتیم خونه و قرار شد من پلو بگذارم درحالیکه صحبت من و بابک رسیده بود به اندازه ی مذهبی بودن ِ مردم لهستان. بهش تعدادی آمار دادم از اینکه چنددرصد خودشون رو کاتولیک می دونن و چه رفتارهایی دیده م و بدین ترتیب مقدار زیادی هم به لهستان غر زدم و تمام. 
 حوالی ساعت چهار عصر بابک توی هنگ آوت نوشته بود که دوستم داره. با کش و قوس زیادی نوشته بود. من هم نوشته بودم که باید بزنم بیرون و هوا بخورم. همین ها رو به سلوچ گفتم. اول کمی توضیح دادم که بابک کیه. یادمه ازم تعدادی سوال پرسید و بعد یک سوال بود که همیشه به یادم میمونه. پرسید بابک توی ذهن تو چه شکلیه؟ گفتم شبیه یک درخت تنومنده.

 دوماه طول کشید تا من از ایران برسم به ورشو و بعد تصمیم گرفته بودم قبل از هر تصمیمی بابک رو ببینم و بشینیم رو در رو حرف بزنیم. توی اون دوماه طوری زندگی کرده بودم که برای خودم هم خیلی مشخص نبود که ممکنه چی بشه. یک ماه توی تهران توی روزنامه کار کردم. یک ماه هم سفر کردم و حتی برای ادامه ی کار تراپی رفتم روسیه دوره ببینم. توی اون دو ماه که برای بابک جوابی نداشتم گاهی شد که کلافه بشه و تصور کنه که این کش اومدن ِ تعلیق من معنای بخصوصی داره. تنها معنایی داشت این بود که جایی از زندگیم متوقف شده بودم و دلم می خواست با تمام حواس و توانم بهش نگاه کنم و یک بار براش تصمیم بگیرم. 

 همه ی اینها قشنگه. خیلی دوست داشتنی و برای من شبیه به چیزی ست که توی ذهنم از عشق داشتم و هیچوقت هم میسر نشده بود. در واقع هیچوقت حس نکرده بودم که تمام و یکسره عاشق شده باشم. برای من این داستان اونقدر دوست داشتنیه که هنوز شلواری که باهاش وارد بوداپست شدم یادآورِ لحظه ایه که از ترانزیت فرودگاه ِ بوداپست خارج شدم و بابک رو دیدم. اواخر ماه ژوئن بود. ساعت دوازده ظهر از خونه ی توی ورشو تاکسی گرفتم و با تمام چیزایی که می تونستم بار کنم راهی فرودگاه شدم. توی فرودگاه ساندویچ و قهوه خوردم و متوجه شدم روی آی پادم یک موزیک هست: شاهرخ! برای همین تمام طول پرواز یکی دو ساعته روی لوپ شاهرخ چرخیدم. 

 باقیش ساده بود. پیاده شدم و اندازه ی میدون ونک تا سر حقانی توی باند فرودگاه پیاده رفتم که خب نوش جونم بود لابد چون پرواز ارزون خریده بودم. یکراست رسیدم به چرخ های بار و یک یورو دادم به دستگاه که بهم یک چرخ بده. با مقداری بدبختی چمدون های هم وزن خودم رو انداختم روی چرخ و دیدم که ای بابا، در خروجی ده قدم باهام فاصله داره! کمی ترسیدم. برگشتم عقب. در واقع به همراه چرخ چمدون هام دور بزرگی زدم و پیچیدم توی دستشویی فرودگاه. بی دلیل مقداری جیش کردم و بعد هم ماتیکی که زده بودم رو کمی خوردم. دیگه چاره ای نداشتم. چرخ رو هل دادم ،وسط تعدادی چرخ و آدم دیگه از در رد شدیم و قبل از اینکه بابک رو ببینم پام خورد به چرخ یک خانم دیگه. بعد دیدم وایساده نزدیک یک ستون دست به سینه و کمی هم اخم داره. خیلی نزدیک هم بود. اینقدر که ناچار شدم همونجا وایسم تا خودش بغلم کنه.

 بابک رو زمستون قبلش برای اولین بار در ورشو دیده بودم. اون بار وقتی دیدمش احساس کردم شاید دوست جدیدی پیدا کرده م. به نظرم دُرُشت و کمی خشن بود. وقتی هم داشت می رفت باهاش رفتم پایین دم تاکسی و اونجا هم که بغلم کرد کمی له شدم. جلوی در ورودی فرودگاه بوداپست نشستیم روی یک نیمکت و سیگار کشیدیم. من از دیدن آفتاب و صدها تاکسی زرد که مثل قوطی کبریت جلوم ردیف شده بودند خوشحال شده بودم ولی واقعا کمی گیج و بسیار خسته و کمی هم مریض بودم. فکر میکنم ازم پرسید که با اتوبوس بریم یا با تاکسی و من گفتم اتوبوس. بعد از یک اتوبوس سواری نسبتا طولانی که حومه ی بوداپست بود سوار مترو شدیم. وقتی از آسانسور ایستگاه مترو بالا اومدیم رسیده بودیم یکی از مرکزی ترین مناطق بوداپست که مجاور خونه ی بابک بود. از آسانسور که بیرون زدیم من سرم رو گرفتم بالا و برای اولین بار بوداپست رو تماشا کردم. پل سبز رو می دیدم روی دانوب و پشت سرش هم تپه های سبز و پر از درخت زیر نور آفتاب ظهر برق می زدن. همون لحظه دوستش داشتم. شهررو. خیلی گرسنه بودم و واقعا بیش از دو هفته بود که یک وعده غذای درست هم نخورده بودم. وقتی چمدون هارو گذاشتیم قرار شد که اول بریم یک چیزی از محل کارش برداره. بهم گفت که آب گرمکن خونه خراب شده و خلاصه ماجرای حموم کمی مالیده! قبلش هم پرسیده بود که ترتیب اتاق رو بهم بزنه یا همونطور که هست بمونه. من نمی دونستم ترتیب اتاق چطوریه. حدس می زدم مشکل و سوالش اینه که تخت هارو چکار کنه. گفتم که هرجوری هستند دست نزنه. دوست داشتم زندگی ش رو همونطور که هست ببینم. نمیخواستم چیزی رو تغییر بده. فرصت کمی داشتم برای اینکه خودش و زندگی ش رو تماشا کنم. باید آخرش جوابی برای هردومون می داشتم.

 اونطور که یادمه رفتیم خونه وسایل من رو گذاشتیم. من سرما خورده بودم و چند روز آخر در روسیه و لهستان هیچ درست و حسابی غذا نخورده بودم. بهم یک شیشه شراب نشون داد و گفت که حدس زده شاید شراب دوست داشته باشم. خیلی دوست داشتم. پرسید که گرسنه م؟ گفتم خیلی و دلم هم همبرگر می خواست. من کنارش فکر می کردم خیلی کوچولو و ناتوانم. بیشتر از هرچیزی هم محو تماشای ساختمون ها و خونه های زیبا و متنوعِ بوداپست بودم. یهو بهم گفت دستت رو بده. دستم رو بالا آوردم. محکم گرفت و من دلم فشرده شد. دیدم که از اینهمه اطمینانش به حس و حالش خوشحال و دلگرم شدم. رفتیم نشستیم خوشمزه ترین همبرگر زندگی م رو خوردیم. من نتونستم تموم کنم. خیلی حرف نمی زدم. ازم پرسید ناراحتی؟ گفتم یک مقدار آره. سوال بیشتری نکرد. می دونست چرا ناراحتم. من هم دیگه دوست نداشتم در مورد نگرانی ها و ناامیدی م صحبت کنم.

 اون شب خیلی خوب و زیاد خوابیدم. یک بار توی خواب از سرفه های خودم بیدار شدم. فرداش توی قابلمه و کتری آب گرم کردیم و حموم گرفتیم. 

 جوابم هم که معلومه چی بود.
Read the whole story
paradoxi
42 days ago
reply
بهم گفت که آب گرمکن خونه خراب شده و خلاصه ماجرای حموم کمی مالیده! قبلش هم پرسیده بود که ترتیب اتاق رو بهم بزنه یا همونطور که هست بمونه. من نمی دونستم ترتیب اتاق چطوریه. حدس می زدم مشکل و سوالش اینه که تخت هارو چکار کنه. گفتم که هرجوری هستند دست نزنه. دوست داشتم زندگی ش رو همونطور که هست ببینم. نمیخواستم چیزی رو تغییر بده. فرصت کمی داشتم برای اینکه خودش و زندگی ش رو تماشا کنم.
Share this story
Delete

آدم‌ها با هم می‌مانند. نه چون هم را دوست دارند. با هم می‌مانند چون آن‌قدرها هم ب...

1 Comment
آدم‌ها با هم می‌مانند. نه چون هم را دوست دارند. با هم می‌مانند چون آن‌قدرها هم بد نیست. آدم‌ها با هم بچه‌دار می‌شوند. نه برای دیدن ثمره‌ی عشق و علاقه‌شان بل چون بچه چیز خوبیست احتمالاً. آدم‌ها با هم به مسافرت می‌روند نه چون با هم به‌شان خوش می‌گذرد. آدم‌ها عموماً می‌ترسند سربچرخانند و کسی را نبینند که به‌شان لبخند می‌زند. آدم‌ها پارتنر دارند نه برای این‌که نیازی به شراکت با کسی داشته‌باشند. آدم‌ها پارتنر دارند چون خودشان نمی‌توانند وقت بیماری برای خودشان سوپ بپزند یحتملُ یا می‌ترسند که نتوانند. آدم‌ها حال‌شان خراب است. آدم‌ها نمی‌فهمند. ولله قسم.
Read the whole story
paradoxi
42 days ago
reply
آدم‌ها حال‌شان خراب است.
Share this story
Delete

هیچ

1 Comment

قرار بود این نهمین نوشته ای باشد که بجای ثبت نوشته، ثبت موقت شود و برود توی باکس نوشته های قبلی . اما هرچه فکر کردم دلم نیامد باز هم موقتی ثبتش کنم و بعد از مدتی هم خوانده نخوانده حذفش کنم و فراموشش کنم ... چند روز سخت را گذراندم و یکی از شب های همین چند روز که توی تاریکی از خواب پریدم با خودم فکر کردم چرا اینقدر سخت می گذرد همه چیز؟ .. خواب دیده بودم که یک نفر دارد بدجوری اذیتم می‌کند و می دانستم که خوابم و می دانستم که دارم خواب میبینم و سعی می کردم از خواب بیدار شوم و بیدار هم می شدم (چطور بگویم؟) باز هم در خواب بودم و انگار در هزارتوی عجیب خواب‌هایم گم شده بودم و از این موقعیت به موقعیت بعدی از این خواب به خواب بعدی می‌رفتم ... گم شدن در خواب ها چه گزاره ی زیبایی است ...  گم شدن آنجایی برای من عجیب می شود که خودم هم می دانم گم شده ام، خودم هم می دانم و برخلاف همه که اینجور وقت ها با تمام قدرت تلاش می کنند برای پیدا شدن، من دوست ندارم تلاشی کنم، دوست ندارم پیدا شوم راستش، دوست دارم همانطور در سرزمین گم شده ها زندگیم را ادامه دهم، یا حتی ادامه ندهم و بر اثر یک تصادف بمیرم و دیگر کسی سراغم را نگیرد و این اصلا چیز غمگین کننده‌ای نیست برایم ... راستش من فقط یکبار وقتی خیلی کوچک بودم توی پارک ملت گم شدم و از آن خاطره ی گم شدن تنها چیزی که خوب یادم مانده کاپشن سرهمی قرمز رنگم است و کتک بعدش، آآآ این هم یادم است که یک مرد ریش دار با پلیور سیاه و کاپشن سیاه من را پیدا کرد و برد داد به دفتر پارک، من هیچ گریه نکردم، فقط خیلی سردم شده بود، استخوان هایم داشت می ترکید از سرما و خوب یادم است که سرمای خشکی بود، وسط زمستان بی برف و باران و هیچی فقط سرما، این هم یادم هست که حسی خاصی نداشتم، بعد از دو سه ساعت تنها توی پارک گشتن فقط سردم شده بود و هیچ حس دیگری نداشتم، مثل خیلی های دیگر که در آن لحظه گریه می کنند یا دلشان مادرشان را می خواهد نبود حسم ... حالا که فکر می کنم تمام جزئیاتش یادم است، خیلی دقیق‌تر از آن چیزی که فکر می‌کردم یادم مانده. جزئیات اتفاقات بد بیشتر در خاطر آدم می مانند انگار، شبیه همان خواب عجیب من که هی می پریدم و در خواب دیگری بیدار میشدم و آنقدر ادامه داشت و آنقدر برایم واقعی و با جزئیات است که حتی فکر می کنم خواب نبوده و در واقعیت کسی آنقدر من را اذیت کرده ... ، مثل همین چند روز گذشته که سخت گذشته اند برایم ، مثل تمام آن حرفا و دعواهایی که این چند روز از سر گذرانده ام و همه‌اش را دقیق یادم است و جزئیاتش دارد اذیتم می‌کند هنوز ... 

مثل خیلی چیزهای دیگر که دارند سخت می‌گذرند ... 

 

پس نوشت: هر وقت توی آب یک آدمی را می بینم که سر و ته ایستاده، نگاهش می کنم و می خندم، البته نباید این کار را بکنم، چون شاید در یک دنیای دیگر، در زمان دیگری، در جای دیگری، چه بسا همان آدم درست ایستاده، و این منم که سر و ته ایستاده ام .. شل سیلور استاین

Read the whole story
paradoxi
42 days ago
reply
گم شدن آنجایی برای من عجیب می شود که خودم هم می دانم گم شده ام، خودم هم می دانم و برخلاف همه که اینجور وقت ها با تمام قدرت تلاش می کنند برای پیدا شدن، من دوست ندارم تلاشی کنم، دوست ندارم پیدا شوم راستش، دوست دارم همانطور در سرزمین گم شده ها زندگیم را ادامه دهم، یا حتی ادامه ندهم و بر اثر یک تصادف بمیرم و دیگر کسی سراغم را نگیرد و این اصلا چیز غمگین کننده‌ای نیست برایم
Share this story
Delete
Next Page of Stories