1276 stories
·
29 followers

اینجا تهران است، صدای ما را...

1 Comment

اینجا تهران است، صدای ما را...

تهران، مثل معشوقه‌ی سال‌های جوانی، چند سال یکبار جامه می‌گرداند، نگاه که می‌کنی ناگهان می‌بینی شکل سابقش نیست؛ پس دوست داری خیابان‌ها و کوچه‌بیراهه‌هاش را دوباره راه بروی و در کافه‌هاش بنشینی و از دکه‌هاش سیگار بخری و چهارفصلش را به یاد بسپاری، از راه‌آهن تا تجریش.
برای من اولین بارش روزهای آخر بهار آن سالی بود که با هیجان زیاد و یأس مخصوصش به یاد ماند. دوستم شبِ پرشکوه و ملالِ آن مناظره پیامک داد «اینجا تهران است، صدای ما را از گلوی میرحسین موسوی می‌شنوید.» دریغا که من آن شب تهران نبودم. بعدها خودش را گم‌و‌گور کرد. روزی دیدم ایمیلِ یک‌خطی فرستاده و فقط نوشته: «فغان که با همه‌کس غائبانه باخت فلک / که کس نبود که دستی از این دغا ببرد» و من آن روزها شیدای نسخِ گونه‌گونِ حافظ شده بودم.
ولیِ اردیبهشتِ آن بهار آمده بودم تهران و بارانِ نم‌نم بود و از میرداماد تا ملاصدرا پیاده رفتیم که حرف بزنیم تا کوچه‌ی آخر، بپیچیم سمت خانه‌ی کوچکی با دیوارهای نارنجی و اتاقی نیمه‌روشن. بعد از آن شب و بعد از بهتِ روزهای اول باز هم آمدم __‌تهران هوای دیگری داشت. هوای سال‌های هجده نوزده سالگیِ ما نبود، یأسِ نیمه‌ی مردادش خیلی فرق برمی‌داشت با سرخوردگی و استیصالِ چهارسال پیشش، وقتی در سکوتِ شبانه‌ی بیمارستان خاتم‌الانبیا به سقوطِ دمِ ظهرِ پیرمرد از طبقه‌ی نهم فکر می‌کردم و مرگی که خودخواسته و رهایی‌بخش بود. همکار دوستم گفت دچار عارضه‌ی فشار فک‌ها شده‌ای.
یأس بعد از خرداد ۸۸ فرق داشت با یأس سال‌های پیش از آن. احساس می‌کردیم آنقدر جوانیم که شهر مال ماست و هیچ قدرتی با هیچ زوری و هیچ سانسور و خفقانی نمی‌تواند حقیقتِ ما در خیابان را انکار کند. چند سال گذشت تا بدانیم که خواندنِ روایتِ سال‌ها و شهرها و وقایع حادِ یک نسل تا جه پایه مهم‌تر است از حقیقتِ ما در آن لحظه؛ تا بدانیم ابرها که عوض می‌شوند هردم بهترین استعاره برای توصیف حقیقتی‌ست که ذات ندارد اما فرم دارد، فرم بی‌جوهرِ خیابان‌های تهران.
و فهمیدیم تروما خاطره را تیز می‌کند و شکل می‌دهد، مثل وقتی که زخم تازه باشد و خون در مجاورت هوا شکل آن لحظه می‌شود، حدّتِ ضرباتِ آن سال باعث شد کنج خیابان‌ها و شکل دست‌ها و دود بر فراز شهر و کفپوش سرد خانه‌ای در غروب عاشورا و ماسکِ سبز آویزان به لبه‌ی تخت و هزار چیز دیگر حکَّ یاد ما بشود. می‌شود متنی نوشت بلند، که هر بندش این‌چنین آغاز شود: «خاطرم هست آن‌سال...» و هربندش را عکسی از آن‌سال مزین کرد.
عکس‌ها هم آن سال باارزش شدند، مثل حالا نبود که از کرور کرور تصویری که می‌بینم هیچ یادم نمی‌ماند. عکس‌های آن سال تابلوهایی بودند که ‌یک‌قرن تاریخ اندوه و امید صرفِ قلم‌زدنش شده بود:  تصویر مشت‌های گره‌کرده بر فراز خیلِ مردمانِ امیدوار و عاصی، تصویر لبه‌ی کتِ رفته در باد و برفِ میرحسین موسوی با موهایی که به تازگی سفید شده بود، تابلویی از پل کالج که چون کشتیِ کوچکِ آزادی فوجِ آدمیان را به ساحلِ چهارراه ولیعصر می‌رساند، مارپیچِ پردودِ گازاشک‌آورِ ظهرِ عاشورا بر عرض خیابانِ انقلاب، پرده‌ای که کنار رفته تا مردی به سوی میکروفون‌ها بیاید که موهایش به‌زودی سفیدِ سفید خواهد شد... دستی آموخته‌ی صدسال تاریخ چنین تابلوهایی می‌تواند ترسیم کند، تاریخی با سکانس‌هایی تپنده از یأس سال‌های مشروطه تا کودتای سی‌و‌دو، از موج‌های بلندِ امید در انقلاب تا جنگِ مردمیِ هشت‌ساله، از امیدِ نوآمده‌ی نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد تا امیدِ بازیافته در خردادِ هشتادوهشت.
بایستی مادرِ دهر با سرنوشت تمدنِ ایرانی بر سر مهر باشد تا روزگاری دوباره بیاید که جوانانش نه برای تخریب که برای ساختنِ فردایی بهتر در سکوت  از انقلاب تا آزادی راه بروند و بعضی در کنجی به فکر نوشتن طرحی نو برای فردای بهتری باشند و هیچکس به انقلاب و سوزاندن و کشتن و رمباندن فکر نکند، تا خیابان و کلمات و عشق و امید ممزوج شود.
یکباره دیدیم تابستان هشتادوهشت است و تاریخ و بعضی متن‌ها هم زنده شده‌اند و پیش چشم می‌آیند: از بردن محمد به قلعه‌ی مندیش  از پسِ کودتای مسعود غزنوی در تاریخ بیهقی تا بریدنِ سر به زیر نسترن وقتی ولیعهد برای جلاد چراغ لاله به دست گرفته است، از نیرنگ‌های گرسیوزی تا شبِ همیشگیِ باغشاه، خبر مرگ امیرکبیر که در کاغذ خبر وارونه چاپ شد، کلاه کلمنتس، مصرح «نوبت درشتی از روزگار در رسید»، یا رمانی از مارکز، دسیسه‌های مهدعلیا و امثالهم. به اخبار که نگاه می‌کردیم انگار فرادست‌های تاریخ و رنج تکرار می‌شد.
روزنامه‌ها هم انگار روی کاغذ دیگری چاپ می‌شد، با مرکب دیگری، و اسمِ پای متن‌ها معلوم‌تر بود، لازم نبود فکر کنیم کی دارد چه کلکی سوار می‌کند که چه بنماید و چه اعترافی جعلی‌ست یا کدام نامه واقعی‌ست، و از قابِ تلویزیون تمام دادگاه‌ها را دیدم تا بدانم پس از آشویتس چگونه «کلمه» بی‌معنی شد. عکس یا تیترهای بهار و تابستان آن سال هنوز بخشی از خاطرات پیاده‌روی‌های خیابان انقلاب و دکه‌های سیگار و روزنامه است.
شهر آن سال معنی‌دار شد و ماند: ساختمانی که فلانی از بالای آن فلان عکس را گرفت، پل عابر پیاده‌ای که من و فلانی بر بالای آن شاهد بودیم کلاشینکف انسان‌ها را از خیابان جارو کرد، کوچه‌ی بن‌بستی که آرزو می‌کردی کش بیاید، دستشوییِ پارک لاله و چشم‌های سرخ، تصویر جداره‌ی شمالیِ خیابان انقلاب از داخل بی‌آرتی در غروب با صدای کمانچه‌ی کلهر در هدفن سیاهِ پیچ‌خورده، تهرانِ عصرها در خیابان انقلاب و شبها نظاره‌ی شهر از بامِ تهران، پای برهنه‌ی پیرمردِ خطیب در خیابان انقلاب، خانه‌ی مردی غمگین که از بالکنش هر روز خیابانِ شلوغ را تماشا می‌کرد...

از عاشقی و عطرها و گیسوهای در باد آن‌سال اینطوری نمی‌شود نوشت. تن به رمانی کوتاه شاید بدهد. اینطور ولی نه.


سحرِ بارانی ۲۲ خرداد ۹۷ تا روشنیِ صبح این‌ها را در خانه‌ی کوچه‌ی خرداد نوشتم 
با اندوهانِ روزهای آخر خرداد ۸۸


Read the whole story
paradoxi
7 days ago
reply
هشتادوهشت است و تاریخ و بعضی متن‌ها هم زنده شده‌اند و پیش چشم می‌آیند
Share this story
Delete

نگاه کردن

1 Share

پیش از این وقتی یک قاشق قهوه و یک فنجان آب در قهوه‌جوش می‌ریختم؛ همش می‌زدم؛
زیرش را روشن می‌کردم؛ رهایش می‌کردم و بعد از چند دقیقه باز می‌گشتم که قبل از
سر رفتن برش دارم.

بیشتر وقت‌ها سر می‌رفت.

حالا پس از این که زیرش را روش می‌کنم بالا سرش می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. همه چیز
تند می‌گذرد. روزها و شب‌ها. دیدارها و گفت‌و‌گوها. این روند خسته‌ام می‌کند.
پس وقتی بدون هیچ عجله‌ای بالا سر قهوه‌جوش می‌ایستم و بالا رفتن دمایش را نگاه
می‌کنم تا وقتی که جوش می‌آید و کف می‌کند و می‌خواهد سر برود؛ حال خوشی دارم.

نگاه کردن هر روزه به جوش آمدن قهوه.

Read the whole story
paradoxi
7 days ago
reply
Share this story
Delete

آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش ...

1 Comment and 3 Shares
آن‌سال، شبکهٔ ورزش، برای اوّلین‌بار مسابقات دوچرخه‌سواری تور فرانسه را زنده پخش کرد. پیگیر نبودم و تا آن‌موقع فقط اسم چنین مسابقه‌ای را شنیده بودم. یادم نیست که اتّفاقی فهمیده بودم یا چطوری که از تلویزیون پخش می‌شود. ۲۱روز، هرروز بعداز‌ظهر، می‌نشستم و مسابقه را می‌دیدم. رقابتی که هیجانی نداشت مگر در دورهای آخر، دوچرخه‌سوارهایی که اکثراً لبخند می‌زدند، تماشاچیان ظاهراً شاد و بی‌خیال کنار مسیر و جاده‌ها، مناظر و دشت‌های وسیع سبز، و آفتابی که همزمان به من و به مردم سرزمینی دیگر می‌تابید، آرامم می‌کرد. سال بعدش آنقدر زمین و زمان زیرورو شده بود که هرچه می‌دویدم تا برسم به مسابقه، نمی‌رسیدم، جا می‌ماندم، دیر می‌شد، نمی‌شد. خیلی دست‌وپا زدم و خب، دیر فهمیدم که آن، سهم آن‌سالِ من بود، بدون اینکه منتظرش بوده یا برایش دویده باشم.
Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
سهم آن‌سالِ من
khers
8 days ago
reply
Ayda
9 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

می‌گفت تو یه مومنی. من هم یکی از اون لبخندهای از بالام رو بهش می‌زدم. اگر یکی دس...

1 Comment

می‌گفت تو یه مومنی. من هم یکی از اون لبخندهای از بالام رو بهش می‌زدم. اگر یکی دستاورد این‌ چلنج دردناک رو بپرسه، بهش می‌گم که مومن بودن و فعلیت باور می‌تونن اون‌قدر از هم فاصله بگیرن که ایمان تبدیل به وهم بشه. وهم خطرناکه. آدم با ایمانش لاس نمی‌زنه، با وهمش به خوبی. بعد یک دقایق و آنات ملکوتی‌ای هستن که وهم از درجه اعتبار ساقط می‌شه. این یه راهشه. مسیر دیگه همون لبخند منه. لبخندی که کم‌کم به سوگواری تبدیل می‌شه و بعد راه خودش رو به دنیای واقعیت پیدا می‌کنه. من هم این و‌ هم اون رو متناوبن تجربه کردم. مومن موندم. مقداری وهم هم در اقصی نقاط وجودم ته‌نشین شده به شکل ذخایر آذرین. اما فهمیدم فعلیت جدای از باور و وهم، یه ماهیت مشخصی داره که ریموتش اساسن در ید باور و یا وهم من نیست. حالا نه که خیلی توفیقم تثبیت شده و قدرقدرتانه باشه. نه! هنوز هم می‌شه روزی صد بار بهم گفت زپلشک! اما فهمم شده. فهمیدنی کُمْپِرِس.



Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
آدم با ایمانش لاس نمی‌زنه، با وهمش به خوبی.
Share this story
Delete

Welcome to the world of reality

1 Comment
شب‌ها با این پادکست‌های مدیتیشن به خواب می‌روم. یارو می‌گوید چشم‌هایتان را ببندید و من چشم‌هام را می‌بندم. می‌گوید تصور کنید وارد سرسرایی شده‌اید که روی دیوارهایش عکس‌هایی از بهترین اوقاتتان زده شده و من به بهترین اوقاتم فکر می‌کنم (چند تصویر پراکنده: نشسته بالای پارکی در استانبول، رو به منظره‌ی دریا و شهری بافت‌قدیمی و مرغان دریایی؛ نشسته لبِ ساحل، در انتظار کسی که دارد سنگ جمع می‌کند و گاهی ذوق‌زده صدایم می‌کند؛ در اتاق پرده‌کشیده‌ی خانه‌ی قدیمی‌مان، در حال نقاشیِ صحنه‌ای فوتبالی؛ در ایوان خانه‌ی فعلی، سیگارکشان، بعد از گذاشتن نقطه‌ی پایان ماراتن چندماهه‌ی متنی سخت؛ در خیابان‌های استانبول، ساحل کادیکوی، آبجو به دست و در حال تماشای غریبه‌ها؛ خوابیده روی آب‌ِ آرامِ جزیره‌ای حاره‌ای). می‌گوید حالا آرام شده‌اید، یک درجه «ریلکس»تر. صداهای مزاحم را نمی‌شنوید و من باور می‌کنم که حالا نباید صداهای مزاحم را بشنوم. صدای یارو از ته چاه درمی‌آید و اکو می‌شود و پس‌زمینه‌اش صداهای مثلن طبیعیِ بازسازی‌شده‌ای است؛ مثلن صدای فلزی و پرطنینی که قرار است قطره‌قطره‌های آب باشند. و من نیاز دارم باورم شود که این صداها طبیعی‌اند. این من‌ام، در آستانه‌ی فروپاشی‌ای که وجهه‌ی بیرونی ندارد و فقط درونِ خودم است. در همین چهاردیواری، بی‌تماشاگر. بعد وسط صداهای خودم و صداهای اکو-فلزی یک‌هو ذهنم کنده می‌شود، انگار به یک سطح دیگر می‌رود، عینِ کاغذی که سفت به دیواری چسبیده و یک‌هو چسب وا می‌رود و باز می‌شود. و خوابم می‌برد.

کسل هم هستم. تمام تعطیلات از خانه در نیامدم که کار کنم. هلک‌هلک کار کردم. این یکی هم تمام می‌شود. مثل همه‌ی آن‌هایی که به زور تمام‌شان کرده‌ام. متنِ سختِ چندماهه را بازخوانی می‌کنم و پر از اضطراب می‌شوم؛ اولین بار است که چیزی قرار است ازم منتشر شود که به همه‌ی جوانبش مسلط نبوده‌ام، هیچ‌وقت نبوده‌ام، هیچ‌وقت حس نکرده‌ام بهش سوار شده‌ام و راهش می‌برم. همیشه داشته‌ام تویش گیج می‌چرخیدم و هنوز هم، در نسخه‌ی نهایی و (خدا رحم کند) چاپی، نمی‌فهمم چه کار کرده‌ام. این حس‌ها اما بیرون نمی‌ریزند. خالی نمی‌شوم. انگار همه چیز توی خودم می‌ماند. دو هفته‌ی دیگر سالگردِ ا. است؛ برایش آماده نیستم. هیچ‌وقت عزاداری‌اش را تمام و کمال نکردم و در تمام این یک سال روحش پشت سر من بود. سایه‌ای بود که دنبالم می‌کرد و همیشه می‌ترسیدم برگردم نگاهش کنم. چطور نگاهش کنم؟ چطور نگاه کنم به چشم‌های خودکشی‌کرده‌ای که قرار بود سنگر من باشد؟ چطور به بن‌بست زندگی‌اش ــ و زندگی‌ام -ـ نگاه کنم؟ جهان ناامن است و من لرزان. کلمات را می‌خوانم، آرام می‌کنند و تکان می‌دهند:
«به جهان واقعیت خوش آمدی ـــ این‌جا هیچ مخاطبی نیست. هیچ‌کس نیست که تشویقت کند، ستایشت کند. هیچ‌کس نیست که ببیندت. می‌فهمی؟ حقیقت این است ـــ قهرمانی واقعی هیچ تحسینی به همراه ندارد، هیچ‌کس را سرگرم نمی‌کند. هیچ‌کس توی صف نمی‌ایستد که ببیندش. هیچ‌کس مشتاق نیست... قهرمانی واقعی در دقیقه‌ها، ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها تمرینِ ساکت، دقیق و خردمندانه‌ی درست‌کاری و مراقبت است ــ بی‌آن‌که کسی ببیند یا هورا بکشد. جهان همین است.»
Read the whole story
paradoxi
9 days ago
reply
دقیقه‌ها، ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها تمرینِ ساکت، دقیق و خردمندانه‌ی درست‌کاری و مراقبت
Share this story
Delete

می‌دانسته‌اند هروقت باران ببارد، لل می‌نشیند پشت پنجره‌ی اتاقش به کمین آذرخش

2 Comments
مهتاب است. نور سپید و گرمش می‌ریزد توی اتاق. و چه‌قدر گرمی این نور سپید عجیب است. این موسیقی هم هست. همین موسیقی که یاد اوست. از سفر آمده بودم و دور شده بودیم باز هم، مثل همیشه‌ی بعد از هر سفر. و این «همیشه» را من بعد از بارها فهمیدم. بارها دلشکستگی، که چرا بعد از آن‌همه نزدیکی، باز این همه غریبه می‌شود. و بارها و بارها گذشت تا فهمیدم که شاید تاب دوری ندارد. این‌همه دوری و دور از دسترسی، بعد از آن‌همه نزدیکی. یا شاید، تاوان چنان نزدیکی، چنین دوری و غریبگی است. هرگز ندانستم. همین‌قدر فهمیدم که دیگر هر بار رنج نبرم از دوری. یا کمتر رنج ببرم.
موسیقی یاد اوست که داشتم پیرهنی را اتو می‌کردم و این موسیقی بود و من یادش بودم. به کیفیتی که دیگر دوری، فقط دلتنگی داشت و دلخوری و دلشکستگی، نه.
مهتاب یاد اوست. سپیدی و گردی ماه در آسمان، که ناگهان ایستاد و با انگشت نشانش داد و بعد بی‌حرف انگشت را گرفت سمت من. همان شکل محبت بی‌حرف و کودکانه و منحصر به خودش، که به کلام که درمی‌آید، این‌طور لوس می‌شود و دم‌دستی. نامرد لابد خودش می‌دانست که هیچ کلمه‌ای کنار محبتش نمی‌گذاشت.
...
توی حیاط آتش روشن کرده بودند. رسیده بودم به داستانی که دختری خودش را خلاص کرده بود اما دنیا دستش را رها نکرده بود هنوز. چندتا کبریت داشت و هربار که روشنشان می‌کرد، بیشتر به یاد می‌آورد چرا معلق بین دو جهان است و بیشتر پشیمان می‌شد.
صدایم کرده بودند که تو هم بیا توی حیاط و نرفته بودم. بچه هم اصرار کرده بود و نرفته بودم. تلخ و سخت بود همه‌چیز و دختر توی داستان نزدیک بود. بچه دوید توی اتاق، یک تکه سیب‌زمینی کبابی داد دستم، گونه‌ام را بوسید و گفت یه دقه فقط، اما بیا.
بچه که برگشت و دوید توی حیاط، انگار «کبریت زدم» من هم، «و برای آن روشنایی محدود، گریستم.»
...
ایستاده بودند سر کوچه، سرها رو به آسمان. یکی‌شان گفته بود مدت‌هاست خط آذرخش را در آسمان ندیده و دیگری گفته بود صبر کنیم تا ببینند. و دیده بودند و خندیده بودند از ذوق. بینشان کدام‌یکی شاعر بود؟ آن که دلتنگی کرده بود یا آن‌که گفته بود شکیبایی باید کرد؟


Read the whole story
Ayda
10 days ago
reply
بچه که برگشت و دوید توی حیاط، انگار «کبریت زدم» من هم، «و برای آن روشنایی محدود، گریستم.»
...
ایستاده بودند سر کوچه، سرها رو به آسمان. یکی‌شان گفته بود مدت‌هاست خط آذرخش را در آسمان ندیده و دیگری گفته بود صبر کنیم تا ببینند. و دیده بودند و خندیده بودند از ذوق. بینشان کدام‌یکی شاعر بود؟ آن که دلتنگی کرده بود یا آن‌که گفته بود شکیبایی باید کرد؟
Tehran, Iran
paradoxi
19 days ago
reply
آن که دلتنگی کرده بود یا آن‌که گفته بود شکیبایی باید کرد؟
Share this story
Delete
Next Page of Stories